داستان فیلم در نیمهشب یکی از ایام خرداد ۱۴۰۴، در محله یوسفآباد تهران رخ میدهد. یک موشک شلیکشده از سوی اسرائیل در نزدیکی بیمارستان حضرت فاطمه زهرا (س) سقوط میکند، اما منفجر نمیشود. همین حادثه بهظاهر ساده، زنجیرهای از بحرانهای فوری و انسانی را به دنبال دارد. تخلیه اضطراری دو بیمارستان، هرجومرج در کوچهها، انتقال بیماران در شرایطی که هر لحظه ممکن است فاجعه رخ دهد، و قرار گرفتن صدها شهروند عادی در موقعیت مرگ و زندگی.
فیلمساز تأکید دارند که کلیات ماجرا واقعی است. حتی لحظات دراماتیک مانند عمل جراحی اورژانسی در فضای ملتهب و تولد یک نوزاد در همان شب بحرانی، برگرفته از واقعیتهای آن شب هستند؛ هرچند برای نیازهای دراماتیک، تغییراتی در شخصیتها و جزئیات اعمال شده.
برخلاف فیلمهای جنگی کلاسیک که بر صحنههای انفجار و نبرد متمرکزند، «نیمشب» عمدتاً در فضای شهری و خانهها میگذرد. فیلمساز تلاش دار نشان دهد چگونه جنگ ناگهان به زندگی روزمره مردم عادی در قلب پایتخت نفوذ میکند. ترسهای خاموش، تصمیمگیریهای سخت در لحظه، همبستگیهای ناگهانی و زخمهای روانی که همچنان باقی میمانند.
اما آیا فیلم در اجرا موفق است یا خیر:
در سینمای دراماتیک-تریلر، بهویژه وقتی محور داستان یک تهدید فیزیکی ثابت و زماندار (مثل بمب عملنکرده) باشد، سه عنصر کنجکاوی (چه اتفاقی میافتد؟)، تعلیق (چه زمانی و چگونه؟) و غافلگیری (لحظهای غیرمنتظره که منطق روایت را تکان دهد) معمولاً ستونهای اصلی نگهداشتن مخاطب هستند. فیلم «نیمشب» محمدحسین مهدویان از نظر موضوع و موقعیت اولیه، پتانسیل بسیار بالایی برای بهرهبرداری از این سه عنصر دارد؛ اما در اجرا، فیلمساز تقریباً در هیچکدام از این سه محور به شکل مؤثر و عمیق عمل نمیکند.
۱. کنجکاوی؛ تقریباً غایب یا بسیار ضعیف
کنجکاوی زمانی ایجاد میشود که مخاطب احساس کند «نمیدانم چه خواهد شد» و بخواهد بماند تا ببیند.
در «نیمشب» تقریباً از همان دقایق ابتدایی مشخص است که: موشک عمل نکرده است. خنثیسازی در نهایت موفق خواهد بود (چون فیلم بر اساس واقعه واقعی ساخته شده و کسی انتظار پایان تراژیک ندارد).
نتیجه این است که بیننده خیلی زود به این اطمینان میرسد که «موشک منفجر نخواهد شد» و «مهدی موفق خواهد شد». وقتی این دو پیشفرض از همان ابتدا تقریباً قطعی باشند، کنجکاوی اصلی داستان (آیا منفجر میشود؟ آیا او میتواند خنثی کند؟) به شدت کمرنگ میشود. فیلم به جای تقویت این پرسشها، بیشتر به سمت نمایش اضطراب محیطی و خردهروایتهای حاشیهای میرود که اغلب کارکرد دراماتیک قوی ندارند.
۲. تعلیق؛ جایگزین شده با اضطراب عمومی، نه تعلیق متمرکز
تعلیق واقعی وقتی شکل میگیرد که مخاطب همزمان با شخصیت اصلی، لحظهبهلحظه در معرض خطر و تصمیمگیریهای پرریسک باشد؛ مثلاً نزدیک شدن تدریجی به بمب، قطع کردن سیم اشتباه، صدای تیکتیک، عرق روی پیشانی، تردید، زمان رو به اتمام و … .
در «نیمشب» اما:
موشک تا انتهای فیلم تقریباً در همان نقطه ثابت در خیابان میماند.
مهدی هم بیشتر دوره میزند، صحبت میکند، دستور میدهد. جز یکی دو صحنه کوتاه، هیچ صحنه دیگری از عملیات فنی پیچیده، ریسک لحظهای بالا یا تلاش فیزیکی/ذهنی شدید برای خنثیسازی وجود ندارد.
به جای تعلیق متمرکز روی محور اصلی (بمب و خنثیسازی)، فیلم تعلیق را به اضطراب پراکنده محیط (بیمارستان، زایمان، مردم در خیابان، آمبولانسها) منتقل میکند.
ظاهرا این انتخاب از سوی فیلمساز آگاهانه است، اما هزینهاش از بین رفتن یکی از مهمترین موتورهای دراماتیک ژانر تهدید-خنثیسازی است. نتیجه این میشود که بیننده در بیشتر دقایق اضطراب کلی دارد، اما تعلیق لحظهای و نفسگیر ندارد.
۳. غافلگیری که تقریبا وجود ندارد
غافلگیری زمانی اتفاق میافتد که روایت چیزی را نشان دهد که منطقاً انتظارش را نداشتیم، اما بعد از وقوع، آن را باورپذیر بدانیم.
در «نیمشب» تقریباً هیچ غافلگیری معناداری وجود ندارد. نه پیچش داستانی در مورد موشک (مثلاً ناگهان فعال شدن تایمر، یا کشف قابلیت دوم، یا دخالت عامل خارجی). نه تغییر ناگهانی شخصیت مهدی. نه حتی یک لحظه فنی غافلگیرکننده در عملیات خنثیسازی.
فیلم «نیمشب» در سطح ایده و موقعیت، ظرفیت بسیار بالایی برای خلق یک تریلر نفسگیر شهری با محوریت سهگانه کنجکاوی–تعلیق–غافلگیری داشت. اما فیلمساز نتوانست این ظرفیت را عملی کند.
پایان/













نظر شما