ایران؛ تله امپراتوری آمریکا

حتی اگر مداخله در ایران موفق شود، مستلزم آن خواهد بود که آمریکا به‌طور عمیق در سرنوشت این کشور درگیر شود. آیا واقعاً این همان جایی است که آمریکا باید در دهه آینده زمان و انرژی خود را صرف آن کند؟

به گزارش تحریریه، «فرید ذکریا» در تحلیلی برای واشنگتن پست نوشت، حدود ۱۵ سال است که بسیاری از رهبران آمریکا، از جمله هر سه رئیس‌جمهور بر این باور بودند که ایالات متحده بیش از حد در تلاش برای بازسازی و نظم‌بخشی به جوامع خاورمیانه درگیر شده است. آنان معتقد بودند چالش‌های فوری‌تر شامل بازسازی پایه صنعتی آمریکا و مقابله با قدرت‌گیری چین است. با این حال اکنون آمریکا بار دیگر درگیر جنگی شده که هدف آن بازآرایی یک جامعه در خاورمیانه بزرگ است. و همانند جنگ‌های عراق، افغانستان و لیبی، به نظر می‌رسد این جنگ نیز احتمالاً آن‌گونه که حامیانش امید دارند به نتیجه نرسد.

چرا این وضعیت تکرار می‌شود؟

برای فهم حال، باید به گذشته نگاه کرد، به تنها کشوری در تاریخ مدرن که دامنه نفوذ جهانی‌اش با آمریکا قابل مقایسه بود. بریتانیا در آغاز قرن بیستم تنها ابرقدرت جهان به شمار می‌رفت. سهم امپراتوری بریتانیا از تولید ناخالص داخلی جهانی در سال ۱۸۷۰ حدود ۲۵ درصد بود، تقریباً همان سهمی که امروز آمریکا دارد و لندن مرکز مالی جهان محسوب می‌شد. این کشور بر امپراتوری عظیمی حکمرانی می‌کرد و دستور کار زندگی بین‌المللی را تعیین می‌کرد؛ همان‌گونه که واشنگتن امروز چنین نقشی دارد.

در طول چند دهه، تقریباً از دهه ۱۸۸۰ تا دهه ۱۹۲۰، بریتانیا خود را ناچار می‌دید که به بی‌ثباتی‌ها، رژیم‌های سرکوبگر و خلأهای قدرت در سراسر آسیا و آفریقا پاسخ دهد. این کشور نیروهای نظامی اعزام کرد و در مکان‌هایی مانند سودان و سومالی، عراق و اردن کنترل خود را اعمال نمود. این مأموریت‌ها در زمان خود همگی قانع‌کننده به نظر می‌رسیدند، اما نتیجه آن این بود که لندن درگیر رشته‌ای بی‌پایان از بحران‌های محلی در مناطق حاشیه‌ای جهان شد.

در حالی که رهبران بریتانیا با شور فراوان درباره راهبرد خود در بین‌النهرین بحث می‌کردند، در واقع از چالش‌های واقعی اقتصادی و فناورانه‌ای که با آن روبه‌رو بودند غافل شدند. در حالی که بریتانیا با قبایل خاورمیانه و آفریقا می‌جنگید، در آن سوی اقیانوس اطلس، ایالات متحده بی‌سروصدا در حال ساخت پیشرفته‌ترین اقتصاد صنعتی‌ای بود که جهان تا آن زمان دیده بود. در اروپا نیز پس از جنگ جهانی اول، آلمانِ شکست‌خورده به‌تدریج صنعت خود را بازسازی می‌کرد و دستگاه نظامی بسیار مکانیزه‌ای ایجاد می‌نمود. بریتانیا که سرگرم حاشیه‌های آشفته جهان بود، در هسته قدرت خود به‌طور نظام‌مند در حال عقب افتادن بود. در نهایت، نتیجه این روند فروپاشی بریتانیا به‌عنوان قدرت مسلط جهان بود.

امروز آمریکا نیز در معرض برخی از همان وسوسه‌ها قرار گرفته است. این کشور به بحران‌های واقعی در خاورمیانه واکنش نشان می‌دهد و در پاسخ دادن به آن‌ها منطق سیاسی، نظامی و حتی اخلاقی می‌بیند. اما در نهایت، راهبرد کلان درباره اولویت‌بندی منابع محدود است. آمریکا سرمایه سیاسی، ظرفیت مدیریتی، توان نظامی یا تاب‌آوری اقتصادی نامحدود ندارد. هر حمله هوایی به تهران، هر موشک رهگیر ضدپهپاد که بر فراز خلیج فارس شلیک می‌شود و هر ساعتی که مقامات دولت صرف بحث درباره جزئیات جانشینی سیاسی در ایران می‌کنند، در واقع انرژی‌ای است که از چالش‌های بنیادینی که قرن بیست‌ویکم را تعریف می‌کنند منحرف می‌شود.

نقش اصلی و حیاتی آمریکا باید تثبیت نظام جهانی در برابر جاه‌طلبی‌های تجدیدنظرطلبانه پکن و مسکو باشد. چین در باتلاق‌های خاورمیانه گرفتار نشده است؛ بلکه با جدیت در حال سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی، انرژی خورشیدی و بادی، باتری‌ها و ربات‌ها است. روسیه نیز همچنان مصمم است امنیت اروپا را مختل کند و از طریق جنگ ترکیبی سیاسی–نظامی، دموکراسی‌های غربی را تضعیف نماید. اما در حالی که مسکو و پکن معماری اساسی نظم جهانی آمریکا را به چالش می‌کشند، واشنگتن بار دیگر آماده می‌شود تا خون و ثروت خود را صرف مدیریت خاورمیانه و تلاش برای تعیین رهبران یکی از کشورهای آن کند.

تاریخ نشان می‌دهد که قدرت‌های بزرگ اغلب به وسوسه «جنگ‌های کوچک» تن می‌دهند، زیرا این جنگ‌ها توهم پیروزی‌های سریع، سیاسی و اخلاقی را ایجاد می‌کنند. اما متأسفانه این موفقیت‌های تاکتیکی به‌ندرت به دستاوردهای راهبردی تبدیل می‌شوند و اغلب نخستین گام در مسیر فرسایش بلندمدت هستند.

حتی اگر مداخله در ایران موفق شود، مستلزم آن خواهد بود که آمریکا به‌طور عمیق در سرنوشت این کشور درگیر شود. آیا واقعاً این همان جایی است که آمریکا باید در دهه آینده زمان و انرژی خود را صرف آن کند؟ درس تجربه بریتانیا روشن است: قدرت‌های بزرگ معمولاً به این دلیل سقوط نمی‌کنند که توسط ارتش‌های خارجی شکست می‌خورند؛ بلکه به این دلیل سقوط می‌کنند که در حاشیه‌ها بیش از حد گسترش می‌یابند و در عین حال هسته اصلی قدرت خود را نادیده می‌گیرند.

منبع: اندیشکده تهران

پایان/

۲۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
کد مطلب: 34701

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =

    نظرات

    • نظرات منتشر شده: 2
    • نظرات در صف انتشار: 0
    • نظرات غیرقابل انتشار: 0
    • مهدی IR ۲۰:۵۴ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۶
      2 0
      آقای دکتر به جای سفارت امریکا در تحلیلهاتون از لانه جاسوسی استفاده کنید تا برای بقیه تحلیلگرها هم فرهنگ سازی بشه . سفارتی که رادار داره لانه جاسوسیه دیگه
    • West Asia IR ۰۸:۱۷ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۹
      0 0
      غرب آسیا West Asia نه خاورمیانه، کلمه ای که رهبر شهیدمان به درستی و درایت روی آن تاکید داشتند... چطور میشود قاره ای با این عظمت تنها در سه کشور چین و ژاپن و کره خلاصه می شود( حتی هند و پاکستان هم به نوعی آسیا محسوب نمی شوند و می گویندشبه قاره) و ما می شویم the middle east, کلمه ای استعماری که ساخته انگلیس خبیث می باشد، چون خودشان را مرکز زمین می دانستند و متاسفانه تنها چیزی که با شنیدن خاورمیانه در ذهن ملتهای جهان جا کرده اند تروریسم، خشونت طلبی و جنگ می باشد، گویی اینکه این منطقه جزو آسیا نیست تافته جدابافته هست و همه باید ازش بترسند!!!... به نظرم این کلمه غرب آسیا باید رویش حساسیت به خرج داد مانند خلیج همیشه فارس، و چرا ما نمی گویم خاور دور( the Far East) برای چشم بادامی ها و یا کلمه آمریکا که تنها برای ایالات متحده منحصر شده است و مکزیک و گواتمالا و کوبا شده اند حوزه دریای کارائیب!!!