به گزارش تحریریه، شی یاژو(席亚洲)، مفسر مستقل نظامی و ستوننویس وبسایت گوانچا(观察者网)، سیاستهای آمریکا در برابر ایران را «نماد سردرگمی هژمون» خواند و تأکید کرد که واشنگتن دیگر قادر نیست همزمان در چند جبهه جهانی به برتری دست یابد.
این هفته، ضربالاجل ۶۰ روزه تنشها میان آمریکا و ایران رو به پایان است؛ با این حال در شرایطی که هیچ درگیری شدیدی بین طرفین دیده نمیشود، مذاکره فعالی نیز در جریان نیست. از سوی دیگر، رزمایش مشترک «بالیکاتان» با حضور آمریکا، فیلیپین، ژاپن، کانادا و دیگر کشورها، ناگهان با گروه بزرگی از مهمانان ناخوانده روبهرو شد؛ اتفاقی که به پایان زودهنگام و دستپاچه این رزمایش انجامید و سایه سنگینی از ترس و تردید را بر سر برادران کوچکتر و شاید همان متحدان آمریکا انداخت.

پکن همزمان با رزمایش بالیکاتان، از گشتزنی ارتش این کشور در دریای چین جنوبی برای مقابله با تنشآفرینی کشورهای خارجی از جمله آمریکا خبر داد.
اگرچه ما معمولاً به کسانی که همهچیز را به بازیهای بزرگ پشت پرده ربط میدهند میخندیم، اما اگر واقعاً ارتباطی میان این رویدادهای اخیر وجود داشته باشد، آنوقت باید به معنای واقعی کلمه اعتراف کنیم که جهان «یک صفحه شطرنج یکپارچه» است.
ورود تنشهای آمریکا و ایران به منطق «صلح سرد»
ابتدا به تنشهای میان آمریکا، ایران و اسرائیل بپردازیم. در حال حاضر، به نظر میرسد هیچ نشانهای از شعلهور شدن مجدد آتش جنگ وجود ندارد. از یک سو، مذاکرات (پشتپرده) طرفین همچنان ادامه دارد و تمرکز این گفتوگوها به طور نامحسوسی از توانمندیهای هستهای ایران به سمت تنگه هرمز تغییر یافته است. این موضوع اساساً به این معناست که بحران بقا برای ایران به پایان رسیده و آنچه در پیش است، یک روند طولانی از چانهزنی خواهد بود.
اما نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که سیاستهای کنونی آمریکا به شدت غیرقابل پیشبینی است. شما نمیدانید چه زمانی ممکن است ترامپ دوباره یک «اطلاعات دقیق» دریافت کند که به او بگوید فرصتی برای «حل و فصل جنگ ایران» فراهم شده و از او بخواهند که: «آقای رئیسجمهور، لطفاً تصمیم نهایی را بگیرید!»
اگر صرفاً از منظر قدرت نظامی نگاه کنیم، بیشک آمریکا هنوز هم توانایی بمباران ایران را دارد. مسئله کمبود مهمات تا حدودی بر ارتش آمریکا تأثیر گذاشته است، اما نه در حدی که انبارهایشان کاملاً خالی شده باشد؛ این موضوع فعلاً تنها سطح آمادگی رزمی ارتش آمریکا را تحتالشعاع قرار داده است. تا زمانی که درگیری جدیدی رخ ندهد که ارتش آمریکا مجبور شود تمام توان خود را در آن به کار گیرد، آنها فقط باید پول خرج کنند، تسلیحات سفارش بدهند و سپس در حالی که مضطرباند، منتظر بمانند؛ همین برایشان کافی است.

اما با نگاهی به عملکرد ایران، کارآمدی رزمی ارتش آمریکا آشکارا از سوی طرفهای مختلف زیر سؤال رفته است.
پاسخهای تلافیجویانه ایران به گونهای بود که گویی ارتش آمریکا برای مقابله با آن به زحمت افتاده است. برای ارتشی که باید سایر درگیریهای احتمالی در نقاط دیگر جهان را نیز مد نظر داشته باشد، این نگرانی و اضطراب هیچ راهحل سادهای ندارد. بنابراین، ارتش آمریکا به این راحتیها موج جدیدی از حملات گسترده را علیه ایران آغاز نخواهد کرد و حداقل باید مدت زمان قابلتوجهی دست نگه دارد. در این شرایط، دو طرف احتمالاً وارد وضعیت «مذاکره در سایه بنبست» میشوند؛ یعنی بدون درگیری شدید، وضعیت خصمانه خود را حفظ کرده و از هر ابزاری به استثنای یک جنگ تمامعیار، برای اعمال فشار بر یکدیگر استفاده میکنند.
احتمالاً نیت واقعی هر دو طرف این است که منتظر بمانند تا اقتصاد و سیاست داخلی طرف مقابل دچار «بحران و فروپاشی» شود تا از این طریق به یک «پیروزی بدون جنگ» دست یابند.
بر اساس برآوردهای پیشین کارشناسان، تصور میشود که اگر ایران هیچ کمک خارجی دریافت نکند، وضعیت مالیاش تنها برای چند ده روز دوام خواهد آورد؛ در سوی مقابل، آمریکا در کوتاهمدت با محدودیت ۶۰ روزه رئیسجمهور برای استفاده از نیروی نظامی بدون مجوز کنگره مواجه بوده و در چشماندازی کمی طولانیتر، فشار سنگین انتخابات میاندورهای خودنمایی میکند. بنابراین، به نظر میرسد هر دو طرف دلایل موجهی دارند تا منتظر بمانند طرف مقابل زودتر از هم فرو بپاشد. با این اوصاف تنها باید صبر کرد؛ به هر حال به زودی خواهیم فهمید که زمان واقعاً به نفع چه کسی در گذر است.
در اینجا یک موضوع تأملبرانگیز وجود دارد: مسدود کردن تنگه هرمز در نهایت به نفع چه کسی تمام میشود؟ آمریکا یا ایران؟
برای ایران، وضعیت ایدهآل این است که به جز کشتیهای خودش، مسیر برای تردد تمام کشتیهای دیگر مسدود شود؛ این حالت بیشترین نفع را برای آنها دارد. به هر حال، شوک ناشی از این اتفاق بر اقتصاد جهانی در نهایت دامنگیر آمریکا نیز خواهد شد که بیشترین سود را از روند جهانیشدن میبرد؛ حتی اگر این تأثیرات کاملاً غیرمستقیم باشد.
تبعات این اتفاق صرفاً اقتصادی نیست، بلکه مهمتر از آن، تمام جهان برای برقراری آتشبس و بازگشایی مجدد شریان کشتیرانی در تنگه هرمز، آمریکا را تحت فشار بینالمللی شدیدی قرار خواهند داد.
اما آمریکا نیز در اقدامی متقابل به مسدود کردن تنگه هرمز روی آورده است تا از این طریق، اصلیترین شریان درآمد اقتصادی ایران را قطع کند؛ اقدامی که بیتردید تبعات خاص خود را برای تهران به همراه دارد. در عرصه بینالمللی، اگرچه مسدودسازی یکجانبه تنگه از سوی ایران در ابتدا با محکومیت کشورهای غربی مواجه میشد، اما از آنجا که در نهایت این آمریکا بود که آغازگر درگیری محسوب میشد، تمامی این انتقادات و فشارها با همان شدت—و حتی بیشتر—به سمت واشنگتن کمانه میکرد و همه طرفها خواستار توقف فوری جنگ از سوی آمریکا میشدند. اما اکنون که آمریکا نیز به روند مسدودسازی این آبراه پیوسته، وضعیت به یک «خطر مشترک برای هر دو طرف» تبدیل شده است؛ به طوری که حتی کشورهای دوست و همپیمان ایران نیز برای از سرگیری تردد دریایی، ناگزیر به اعمال فشار بر تهران خواهند بود.
در هر صورت، خواسته مشترک جامعه جهانی بازگشایی این مسیر ترانزیتی است. با این حال، اگر آمریکا دست به انسداد تنگه نزند و این اقدام تنها از سوی ایران صورت گیرد، فشار مضاعفی بر دوش واشنگتن سنگینی خواهد کرد؛ چرا که در این سناریو، پیششرط از سرگیری تردد دریایی، پایان دادن به جنگ از سوی آمریکا تلقی میشود. اما در نقطه مقابل، با ورود آمریکا به بازی مسدودسازی تنگه، کفه فشارها متوازن شده و هر دو طرف به یک اندازه تحت فشارهای بینالمللی قرار میگیرند. بنابراین، آمریکا با مسدود کردن تنگه هرمز سیاستی را پیش میبرد که میتوان آن را «اقدامی بیسود برای خود، اما مخرب برای رقیب» توصیف کرد... و دقیقاً به همین دلیل است که ترامپ نیز تصمیم گرفت قفل دیگری بر دروازه تنگه هرمز بزند.

ایران قادر است با روشهایی کمهزینه تنگه را مسدود کند؛ در حالی که آمریکاییها برای خنثی کردن کامل این اقدام، چارهای جز اشغال خطوط ساحلی طولانی ایران نخواهند داشت که این امر هزینههای گزافی را به آنها تحمیل خواهد کرد.
با این حال، اینها در واقع چیزی جز یک بازی دیپلماتیک پیچیده نیستند و عامل تعیینکنندهای برای پیروزی یا شکست محسوب نمیشوند؛ کلید اصلی ماجرا در این است که تابآوری کدام طرف بیشتر است.
اما سناریویی که بیشترین اضطراب را برای ایران و آمریکا به همراه دارد، ولی در عین حال وضعیتی نسبتاً مطلوب برای چین و روسیه ارزیابی میشود، تداوم همین حالت «نه جنگ، نه صلح» و استهلاک مستمر است.
برای روسیه، ایدهآلترین حالت این است که مسدودسازی تنگه ادامه یابد؛ اما برای چین، سناریوی مطلوب آن است که دو طرف بدون مسدود کردن آبراه، به تقابل با شدت پایین ادامه دهند. در بهترین حالت، این تقابل نیز مانند جنگ روسیه و اوکراین باید سالها به طول انجامد تا آمریکا به طور کامل در این باتلاق گرفتار شود و عملاً توانایی ایجاد آشوب و تنش در سایر نقاط جهان را از دست بدهد. همزمان، سایر کشورهای خاورمیانه نیز در مسائل امنیتی بیش از پیش دست به دامن چین خواهند شد. در این شرایط، چین میتواند به عنوان یک «ضامن» غیرمستقیم عمل کرده و با پیش انداختن پاکستان، تا حدودی یک «تضمین امنیتی» برای کشورهای منطقه فراهم آورد.
از سوی دیگر، از آنجا که چین در سالهای گذشته روند گذار و تغییر در ساختار انرژی خود را پیش برده است، اگر قیمت جهانی نفت همچنان در سطوح بالا باقی بماند، ما [چین] میتوانیم صنایع شیمیایی مبتنی بر زغالسنگ را جایگزین صنایع پتروشیمی کنیم. اگرچه این اقدام هزینههای بالاتری در پی خواهد داشت، اما برای تضمین تداوم فعالیت صنایع تولیدی کفایت میکند. به هر روی، صنعت تولید چین برخلاف ادعای همیشگی کشورهای غربی، صرفاً متکی به نیروی کار، انرژی و مواد اولیه ارزانقیمت نیست، بلکه بر مزیت مقیاس (تولید انبوه) و برخورداری از زنجیره تامین کامل و مستقل استوار است. بدین ترتیب، جایگاه ما به عنوان «کارخانه جهان» با هیچ تهدیدی مواجه نخواهد شد؛ تنها اتفاقی که میافتد این است که تمامی مصرفکنندگان در سراسر جهان باید تاوان این وضعیت را بپردازند.
اکنون که به گذشته نگاه میکنیم، شیفتگی افراطی اروپا به مقوله «حفاظت از محیط زیست»، تعطیلی نیروگاههای هستهای و کاهش مصرف زغالسنگ، و روی آوردن به گاز طبیعی به عنوان منبع اصلی تولید برق، توانایی آنها را برای مقابله با خطرات و ریسکها به شدت کاهش داده است. البته خوشبختانه ضعف نظامی آنها، تا حدودی این خلأ را [در معادلات جهانی] پوشش داده است...
بنابراین، با توجه به شرایط کنونی، به احتمال زیاد آمریکا و ایران برای مدت قابلتوجهی «صلح سرد» را حفظ خواهند کرد، تا زمانی که حیاط خلوت (اوضاع داخلی) یکی از طرفین دچار بحران شده و مجبور شود به وضعیتی تن دهد که «بدون مرگ در میدان جنگ، عقب بکشد». اگر آمریکا زودتر کم بیاورد و تسلیم شرایط شود، طبیعتاً اتفاق مثبتی است و چین و روسیه میتوانند از آن بهرهمند شوند. در مقابل، اگر ایران زودتر تابآوری خود را از دست بدهد، چین و روسیه متحمل ضررهایی خواهند شد؛ اما این وضعیت در مجموع قابل کنترل است و البته میزان سود و زیان این دو کشور نیز تفاوتهای ظریفی با یکدیگر خواهد داشت.

با این حال، احتمال دیگری نیز وجود دارد: اگر ایران بتواند کمکهای خارجیِ فراتر از حداقلِ نیازِ خود را دریافت کند —کمکهایی که برای سر پا ماندنش کافی باشد— آیا شرایط تغییر نخواهد کرد؟
این موضوع به سطح «محاسبات دقیق و موشکافانه» چین و روسیه در قبال این پرسش بستگی دارد که چه کسی زودتر کم میآورد: آمریکا یا ایران؟ در حال حاضر بسیار دشوار است که با قاطعیت بگوییم در این بازی، محاسبات آمریکا دقیقتر است یا چین و روسیه.
یک سناریوی بدبینانه (بدترین حالت) نیز وجود دارد: اینکه ایران زودتر توان مقاومت را از دست بدهد و به سازش با آمریکا روی آورد. برای چین، این به معنای از دست دادن بخشی از منابع نفت ارزانقیمت و همچنین سوختن یکی از کارتهای بازی و اعمال نفوذ در خاورمیانه است. اما برای روسیه، تبعاتِ قیمتی نفت به هیچ وجه خبر بدی نیست و حتی مسکو میتواند از این فرصت برای بالا بردن قیمت نفتِ صادراتی خود به چین استفاده کند. مشکل اصلی برای روسیه، از دست رفتنِ بیش از پیشِ نفوذش در خاورمیانه خواهد بود؛ هرچند نفوذ روسیه در این منطقه هماکنون نیز به پایینترین حد تاریخی خود تنزل یافته و کاهش بیشتر آن تاثیر چندانی نخواهد داشت.
از این رو، سازش ایران با آمریکا برای روسیه نتیجهای قابل قبول ارزیابی میشود، اما برای چین خسارتهایی به همراه دارد. با این اوصاف، اگر چین و روسیه قصد حمایت از ایران را داشته باشند، به نظر میرسد انگیزه پکن برای این کار باید بسیار بیشتر باشد. البته، این ارزیابی صرفاً یک برآورد تحلیلی مبتنی بر حساب و کتابِ سود و زیان است؛ اینکه در صحنه عمل کمکی ارائه خواهد شد یا خیر و ابعاد آن چقدر خواهد بود، مسئلهای است که برای روشن شدن آن باید همچنان منتظر ماند و تحولات را رصد کرد.
امروزه ایران نیز به کشوری با سطح بالای شهرنشینی تبدیل شده است. اگر تحریمها و محاصره اقتصادی به فروپاشی مالی منجر شود، تأثیرات بسیار مخربی بر زندگی ساکنان شهرها خواهد گذاشت؛ چرا که چرخ زندگی آنها صرفاً با توزیع مواد غذایی یارانهای نمیچرخد. درست در همان مقطع است که اراده و تابآوری مردم ایران به معنای واقعی کلمه در معرض آزمون قرار خواهد گرفت.
این وضعیت، نوعی اضطراب فراگیر ایجاد کرده است. تمام جهان نگرانند که مبادا این «صلح سرد» به تلاطمهای جدی در اقتصاد جهانی بینجامد؛ چرا که مدل فعلی اقتصاد جهانی، در واقع ضامن اساسیِ حفظ محیط صلحآمیز در جهان امروز است. همه ما میدانیم که در طول تاریخ، تلاطمهای بزرگ اقتصادی غالباً محرکِ بیثباتیهای عمیق در چشمانداز امنیت جهانی بودهاند و بروز چنین سناریویی در عصر تسلیحات هستهای، به مراتب نگرانکنندهتر و دلهرهآورتر است.
با نگاهی به تاریخ، میبینیم که در جنگ جهانی دوم، جبهههای خاورمیانه و شمال آفریقا اساساً جبهههایی فرعی و کمکی به شمار میرفتند. برای متفقین، اهمیت خاورمیانه عمدتاً در ارزش ترانزیتی و نقش آن به عنوان یک کریدور ارتباطی نهفته بود. هدف استراتژیک اصلی این بود که از تسلط آلمان بر خاورمیانه جلوگیری کنند؛ چرا که در غیر این صورت، آلمان میتوانست با عبور از ترکیه، به مناطق جنوبی اتحاد جماهیر شوروی یورش ببرد؛ یا با تسخیر ایران و پیشروی به سوی آسیای میانه، عقبه و خطوط پشتیبانی شوروی را تهدید کند؛ و یا در هماهنگی با پیشروی ژاپن برای اشغال هند، مسیر ارتباط زمینیِ دو قطب اصلی محور فاشیسم را به طور کامل متصل کند.

کشتیهای باری امریکا و انگلیس حامل محمولههای تسلیحاتی متفقین در بندر خرمشهر
اما نتیجه نهایی این شد که پس از گسیل نیروهای بریتانیا و آمریکا به شمال آفریقا، آلمان واکنش متناسبی نشان نداد و حضور خود را در آن جبهه به شکل چشمگیری «تشدید» نکرد. دلیل اصلی این انفعال کاملاً روشن بود: تحقق هر یک از سه سناریوی فوق، نیازمند تخصیص نیرو و منابع عظیمی بود که طبیعتاً به پراکندگی و تضعیف ارتش آلمان در جبهههای حیاتیِ شرقی و غربی اروپا منجر میشد. هیتلر پس از سبک و سنگین کردن شرایط، از تمام این برنامههای احتمالی صرفنظر کرد. به عبارت دیگر، برای هر دو طرفِ درگیر، شمال آفریقا و خاورمیانه صرفاً یک جبهه «ایذایی و بازدارنده» برای درگیر کردن بخشی از توان دشمن بود و هیچ اهمیت تعیینکنندهای در نتیجه و سرنوشت کلی جنگ نداشت.
اما با فرا رسیدن دوران جنگ سرد، از آنجا که خاورمیانه به منبع اصلی تأمین نفت غرب و آسیا تبدیل شد، ارزش استراتژیک و رقابت بر سر این منطقه در مقایسه با جنگ جهانی دوم به شدت افزایش یافت و سرمایهگذاری و ریسکپذیری دو طرف در این جبهه بسیار بیشتر از دوران جنگ جهانی دوم بود. در واقع، در جنگ ۱۹۷۳ خاورمیانه و پس از آن در جنگ خلیج فارس، اگر صرفاً به تراکم نیروها و حجم آتش در میدان نبرد نگاه کنیم، ابعاد آن تقریباً با کانون مطلق جنگ سرد، یعنی جبهه اروپا، برابری میکرد.

در اواخر جنگ سرد، جایگاه خاورمیانه به عنوان قطب انرژی جهان در مقایسه با دهههای هفتاد و هشتاد میلادی باز هم ارتقا یافت و «مراسم تاجگذاری» دوران تکقطبی آمریکا در واقع در سال ۱۹۹۱ در همین منطقه به وقوع پیوست. پس از پایان جنگ سرد، آمریکا علاوه بر تداوم حمایت تسلیحاتی از اسرائیل برای سرکوب کشورهای «دردسرآفرین» منطقه، کنترل مجموعهای از کشورهای ثروتمند نفتی خاورمیانه را نیز در دست گرفت. این هژمونی با سرنگونی رژیم صدام حسین توسط آمریکا به نقطه اوج خود رسید، تا جایی که واشنگتن شروع به پیشبرد سناریوی «بهار عربی» در منطقه کرد؛ اقدامی که در حقیقت یک «جنگ ترکیبی» کور و همهجانبه علیه تمامی کشورهای خاورمیانه بود که حاضر نشدند زیر چتر حمایت آمریکا قرار بگیرند.
با توجه به اینکه ایران مرزهای زمینی مشترکی با همسایگان دوست خود دارد، محاصره آمریکا نمیتواند دسترسی این کشور به کمکهای خارجی را به طور کامل قطع کند؛ عاملی که میتواند تابآوری ایران را به میزان قابلتوجهی افزایش دهد.
با گذشت زمان و تغییر معادلات جهانی، پیش از آغاز درگیری روسیه و اوکراین در سال ۲۰۲۲، با تبدیل شدن خود آمریکا به یکی از تولیدکنندگان عمده نفت، تأمین انرژی چین و اروپا توسط روسیه، توسعه بیشتر منابع نفت و گاز داخلی توسط چین، و بهرهبرداری گسترده از نفت ونزوئلا، در عمل قدرت چانهزنی و نفوذ خاورمیانه در مسئله انرژی به میزان چشمگیری کاهش یافت. با این اوصاف، امروزه حتی اگر تنگه هرمز به طور کامل مسدود شود، بحران انرژی مشابه آنچه در سال ۱۹۷۳ جهان را فلج کرد، تکرار نخواهد شد.
در صورت وقوع یک محاصره، بزرگترین بازنده واقعی اروپا خواهد بود؛ چرا که اروپا با دست خود همکاری انرژیاش با روسیه را قطع کرده است. در مقابل، چین با تکیه بر فناوریهای نوین مانند نیروگاههای زغالسنگ با بهرهوری بالا، انرژیهای پاک و هستهای، و همچنین توسعه گسترده خودروهای الکتریکی، موفق به تحقق «گذار انرژی» شده و وابستگیاش به نفت به شدت کاهش یافته است. از جهتی، در این مورد باید از آمریکا تشکر کرد؛ چرا که در سالهای گذشته مکرراً از اعمال «محاصره از راه دور» علیه چین سخن میگفت—یعنی کنترل تنگه مالاکا و قطع شریانهای نفتی چین—که این امر باعث ایجاد احساس خطر و بحران عمیقی در پکن شد. همین فشارها ما را وادار کرد تا پیشاپیش در ساختار انرژی خود تجدیدنظر و آن را تنظیم کنیم و به لطف همین دوراندیشی است که امروز، در حالی که خاورمیانه به یک دیگ جوشان و پر هرجومرج تبدیل شده، چین میتواند «ثبات استراتژیک» خود را حفظ کند. اما اروپا چنین گذاری را تجربه نکرده و همچنان به نفت و گاز وابسته است؛ در شرایط بغرنج کنونی، اروپا بسیار بیشتر از چین در اضطراب و تنگنا قرار دارد.

با این حال، در اینجا باید به یک پیامد ناخواسته و از قضا مثبت اشاره کرد: جای شکرش باقی است که توان نظامی اروپا در وضعیت بسیار آشفته و ضعیفی قرار دارد. حتی اگر اروپاییها از شدت بحران به تکاپو و استیصال بیفتند، باز هم توانایی آن را ندارند که از طریق اقدام نظامی وضعیت موجود را تغییر دهند. این ضعف عمیق نظامی باعث شده است که آنها نه بتوانند خود را از قید و بند و هژمونی آمریکا رها کنند، نه توان یورش به روسیه برای غارت منابع را داشته باشند، و نه حتی ظرفیت مشارکت در هرگونه عملیات نظامی احتمالی آمریکا علیه ایران را دارا باشند.
پس اینکه ایران در سالهای گذشته اهمیت به مراتب بیشتری برای اروپا نسبت به چین قائل بود، در واقع نشاندهنده یک سرمایهگذاری اشتباه و به نوعی دل بستن به اسب بازنده بوده است.
«گوشههای طلایی، کنارههای نقرهای و مرکز آسیبپذیر»؛ جهان به مثابه یک صفحه شطرنج یکپارچه
اینکه خاورمیانه به وضعیت آشفته کنونی دچار شده، یا حتی اگر هرج و مرجش از این هم فراتر برود، چندان جای تعجب نیست. اگر دیدگاه خود را به سطح جهانی گسترش دهیم، به ویژه اگر با این فرض به خاورمیانه نگاه کنیم که «نبردهای پیشقراول جنگ جهانی سوم از پیش آغاز شده است»، متوجه خواهیم شد که جایگاه این منطقه شبیه به مرکز تخته در شطرنج چینی (بازی گو/Go) است. به این معنا که برای کنترل این منطقه، باید نیرویی به مراتب بیشتر از آنچه برای تصاحب گوشهها و کنارهها نیاز است، صرف کرد؛ در حالی که ارزش استراتژیک آن با این حجم عظیم از سرمایهگذاری تناسبی ندارد. بنابراین، پیش از پایان یافتن نبرد بر سر «گوشه و کنارهها»، صرف انرژی و نیروی فراوان برای تصاحب «مرکز آسیبپذیر»، در واقع یک اشتباه و خطای استراتژیک محسوب میشود.

در نقطه مقابل، اگر رقیب شما نیروی عظیمی را در این منطقه مستقر کند، رویکرد منطقی شما باید این باشد که با صرف نیرویی اندک در این نقطه، به ایجاد مزاحمتهای تاکتیکی بپردازید تا رقیب را درگیر نگه دارید. این کار او را مجبور میکند تا ناگزیر منابع و نیروی بیشتری را در این منطقه هزینه کند و در نتیجه، سرعت و توان او برای رقابت با شما بر سر موقعیتهای استراتژیکتر و ارزشمندتر، کُند و مختل خواهد شد.
با این توضیحات، فکر میکنم دیگر استراتژی فعلی ما برای همگان روشن شده باشد: تا زمانی که در محاسباتمان اشتباه نکنیم، میتوانیم با صرف نیرویی اندک، مانع از پیروزی سریع رقیب در این منطقه شویم و از این طریق، موقعیت خود را بهتر تثبیت کنیم. البته همانطور که ما در حال محاسبه هستیم، طرف مقابل هم مشغول حسابوکتاب است. هر دو طرف بر اساس محاسبات خود در حال سنگینتر کردن کفه ترازو به نفع خویش هستند.

یکی از پیامدهای ملموس «حضور مقتدرانه و نظارتِ از نزدیکِ» چین این بود که در رزمایش اخیر، آنها حتی نتوانستند چند عکس دستهجمعی آبرومند از ناوگان متحدین بگیرند...
با استفاده از تمثیل استراتژیک «گوشههای طلایی، کنارههای نقرهای و مرکز تخته»، میتوان دلیل این حضور تحکیمآمیز و نظارت مقتدرانه چین در رزمایش بالیکاتان را درک کرد.
این نوع مواجهه مستقیم و حضور بالای سر رقیب، در واقع ادامه روند قاطعی است که چین در سالهای اخیر در قبال مسائل پیرامونیاش در پیش گرفته است. برای مدتی طولانی، بسیاری از کشورها—حتی آنهایی که قدرت نظامیشان در برابر ارتش آزادیبخش چین مانند کاه در برابر کوه است—جرئت میکردند که با تکیه بر قدرت آمریکا، علیه چین عرض اندام کنند. دلیل اصلی این گستاخی آن بود که تصور میکردند چین هرگز داوطلبانه سطح تنش را بالا نمیبرد و به تحریکات آنها پاسخ سخت و مستقیم نخواهد داد.
بهویژه ژاپن، در سالهای اخیر به شکل فزایندهای تلاش کرده است تا حضور و نقش خود را در منطقه به رخ بکشد. اتفاقات اخیر را باید نوعی درس عبرت برای آنها دانست. اگر بخواهیم دقیقتر نگاه کنیم، یکی از دلایل اصلی تمایل این کشورها برای شرکت در رزمایشهای مشترک تحت رهبری آمریکا، این است که واشنگتن در این تمرینات، «برگهای برنده» یا همان توانمندیهای واقعی خود را به آنها نشان میدهد.
نیروهای دفاعازخود ژاپن در سالهای گذشته گلایه داشتند که در جریان رزمایشهای «حاشیه اقیانوس آرام» (RIMPAC)—که آمریکا از نیروی دریایی چین نیز برای شرکت در آنها دعوت کرده بود—بخشهای مربوط به تبادلات فنی و عملیاتی معنادار با نیروی دریایی ژاپن که همیشه برقرار بود، توسط آمریکا لغو شد.
طبق سنت معمول، نیروی دریایی آمریکا در رزمایشهای گذشته پس از گرفتن عکسهای یادگاری دستهجمعی، وارد فاز تمرینات مشترک با رنگوبوی واقعیِ نبرد میشد؛ تمریناتی شامل کنترل حریم هوایی، نبرد دریایی و عملیاتهای ضدزیردریایی. در این مراحل، آمریکا جدیدترین تاکتیکها و تکنولوژیهای خود را که با هزینههای گزاف به دست آورده، به متحدانش نمایش میداد. برای بسیاری از نیروهای دریایی کوچکتر که با محدودیت بودجه و ظرفیتهای آموزشی روبرو هستند، یادگیری و مشاهده این فناوریهای نوظهور، یک روش آموزشی بسیار ارزان و کارآمد محسوب میشود.
علاوه بر این، برگزاری تمرین در پهنههای آبی که احتمال میرود در آینده به میدان نبرد واقعی تبدیل شوند، مزیتی است که نمیتوان از آن گذشت. عواملی مانند شرایط هیدرولوژیکی اقیانوس (دما، شوری و جریانهای آب) تأثیر شگرفی بر نبردهای دریایی مدرن، بهویژه در حوزه زیردریاییها و نبرد ضدزیردریایی دارند. از طریق یک رزمایش مشترک، اغلب میتوان به دادههای حیاتیای دست یافت که کشتیهای تحقیقاتی اقیانوسشناسی باید ماهها برای کشف آنها زمان صرف کنند. اما اکنون، حتی اگر نیروی دریایی چین مستقیماً در رزمایش شرکت نکند و تنها چند کشتی جاسوسی الکترونیک اعزام کند، میتواند تأثیر مخربی بر کل فرآیند بگذارد؛ چرا که آمریکاییها برای جلوگیری از فاش شدن اسرار نظامی خود، ناچار میشوند بخشهای حساس و کلیدی رزمایش را لغو کنند.

اما این بار، چین گامی فراتر نهاده است. چرا که در مواجهه با یک کشتی شناسایی الکترونیک، تنها کافی است محتاط باشید تا اسرارتان فاش نشود؛ اما وقتی با نظارت دهها کشتی جنگی روبهرو میشوید، ناچارید ناوهای خود را برای رویارویی و تقابل با آنها اعزام کنید. در چنین وضعیتی، دیگر چه رمقی برای ادامه رزمایش باقی میماند؟! به همین دلیل است که رزمایش «بالیکاتان» در نهایت مجبور شد با عجله و سرآسیمه به کار خود پایان دهد.
اگر از این پس، رزمایشهای آمریکا در نزدیکی مرزهای چین همواره با روتین نیروی دریایی ما مواجه شود، جذابیت این دست تمرینات برای بسیاری از کشورها به شدت کاهش خواهد یافت. با گذشت زمان، آنها نیز همان فرسودگی شدیدی را حس خواهند کرد که ارتش آمریکا امروز با آن دستبهگریبان است.
با نگاه به کل این تصویر کلان، این اقدام ما در واقع یک «مهرهگذاری» راهبردی در محیط پیرامونیمان بود؛ حرکتی که نهتنها کنترل ما را بر منطقه تقویت کرد، بلکه همزمان جذابیت رزمایشهای نظامی آمریکا را برای رقبای فرعی و بالقوه ما در منطقه از بین برد. پیام ما روشن است: اگر میخواهید چیزهای واقعی و ارزشمند یاد بگیرید، بروید و پولش را از جیب خودتان خرج کنید!
پایان/













نظر شما