به گزارش تحریریه، وبسایت خبری تحلیلی گوانچا(观察者网) در گفتوگویی با پروفسور گائو ژی کای(高志凯)، استاد دانشگاه سوژو و معاون مرکز مطالعات جهانیسازی چین(CCG)، درباره سفر ترامپ به چین و همچنین خطوط اعتماد متقابل پیشنهادی او برای آینده روابط چین و آمریکا صحبت کرده است.
اگر به سلسله تحولات پرتنش از ابتدای سال ۲۰۲۶ نگاه کنیم، تصویری روشن از نقش آمریکا بهعنوان یکی از عوامل بیثباتی در نظم جهانی دیده میشود: ربودن علنی رئیسجمهور ونزوئلا، فشار بر دولت پاناما برای تصاحب بنادر، حملات نظامی علیه ایران و تهدید به براندازی حکومت کوبا. مجموعه این اقدامات باعث شده بسیاری در جهان، آمریکا را منبع آشوب در نظم بینالمللی بدانند.
در چنین فضایی، چین و آمریکا بیش از هر زمان دیگری نیاز دارند از طریق قابلپیشبینی و قابلکنترل کردن رفتارهای متقابل، سطح اعتماد میان خود را افزایش دهند. روابط چین و آمریکا مهمترین رابطه دوجانبه جهان است و نحوه تعامل این دو کشور، سرنوشت آینده بشریت را رقم خواهد زد. بدون تردید، ثبات در روابط پکن و واشنگتن میتواند نیرویی مثبت برای توسعه و آرامش جهانی ایجاد کند.
گوانچا: آقای گائو، خوشحالیم که در این گفتوگو همراه ما هستید. پس از فراز و نشیبهای فراوان، سرانجام دو طرف تأیید کردند که ترامپ از ۱۳ تا ۱۵ مه به چین سفر خواهد کرد. اما پیش از این سفر، آمریکا عملاً جنگی را که از ۲۸ فوریه علیه ایران آغاز کرده بود، متوقف نکرده است؛ جنگی که با ترور رهبر عالی ایران و شماری از مقامهای ارشد این کشور آغاز شد و بار دیگر نگاهها را متوجه یکجانبهگرایی تهاجمی آمریکا کرد.
اکنون آمریکا و ایران در بنبست جنگی قرار دارند و دو طرف همچنان بر سر موضوع بستن تنگه هرمز در تقابل هستند. جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران، در کنار اقداماتی چون ربودن رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، و همچنین ادعاهای آمریکا درباره گرینلند و بخشی از خاک کانادا، همگی نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم را به چالش کشیدهاند.
شما این تحرکات و آشفتگیهایی را که ترامپ به وجود آورده چگونه ارزیابی میکنید؟ این وضعیت چه تأثیری بر سفر او به چین خواهد داشت؟ و چین اساساً چگونه باید با آمریکایی با چنین رویکردی تعامل کند؟
گائو ژی کای: آخرین باری که یک رئیسجمهور آمریکا بهطور رسمی از چین دیدار کرد، به نوامبر ۲۰۱۷ بازمیگردد؛ زمانی که ترامپ در نخستین دوره ریاستجمهوری خود به چین سفر کرد.
اگر به چهار سال ریاستجمهوری بایدن نگاه کنیم، او هرگز سفری رسمی به چین انجام نداد. به همین دلیل، بایدن پس از جیمی کارتر، نخستین رئیسجمهور آمریکاست که در دوران مسئولیت خود به چین سفر دولتی نداشت. این مسئله نیز یکی از عوامل سرد شدن روابط چین و آمریکا بود. اینکه اکنون سفر ترامپ به چین نهایی و عملی شده، یک دیدار مهم در سطح روابط دولتی است و در مجموع باید آن را اتفاقی مثبت دانست.

ترامپ در جریان سفر سال ۲۰۱۷ خود به چین، هنگام بازدید از شهر ممنوعه با بازیگران اپرای پکن دست میدهد.
در واقع، از همان روزی که ترامپ در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۵ دوباره به کاخ سفید بازگشت، بارها اعلام کرد که قصد دارد به چین سفر کند. او این موضوع را نه یکبار، بلکه مکرر مطرح کرد و در هفتههای اخیر نیز با بسامد بیشتری درباره آن سخن گفت؛ گویی امید و انتظار زیادی به این سفر بسته است.
اما در سوی دیگر، آمریکا در ژانویه امسال حملهای ناگهانی علیه ونزوئلا انجام داد، رئیسجمهور این کشور و همسرش را ربود و سپس با تکیه بر قوانین داخلی خود، تلاش کرد علیه رئیسجمهور یک کشور مستقل بهاصطلاح محاکمه قضایی برگزار کند. این اقدام مصداق آشکار دخالت غیرقابلقبول در امور دیگر کشورهاست؛ اقدامی که به هیچوجه نباید تحمل شود.
در همین حال، آمریکا اکنون همراه با اسرائیل حملات نظامی علیه ایران را نیز آغاز کرده است؛ اقدامی که به باور من باید صراحتاً «تجاوز نظامی» نامیده شود.
ایالات متحده سالها مدام از اصطلاح «محور شرارت» استفاده میکرد؛ مفهومی که ما هرگز آن را نپذیرفتیم. بعدها واشنگتن حتی ونزوئلا را نیز به این فهرست اضافه کرد و چیزی تحت عنوان «پنج کشور محور شرارت» ساخت. اگر آمریکا همچنان اصرار داشته باشد که این پنج کشور همان محور شرارت هستند، واقعاً باید نگران شد. واشنگتن حالا علیه ونزوئلا وارد عمل شده، رئیسجمهور این کشور را با زور به آمریکا منتقل کرده و حتی آشکارا از تعیین فرماندار برای ونزوئلا سخن گفته است. مقامهای آمریکایی تا آنجا پیش رفتهاند که ادعا کردهاند نفت ونزوئلا متعلق به آمریکاست و باید تحت کنترل واشنگتن قرار گیرد.
از همینجا میتوان بهخوبی فهمید که آمریکا با چه ذهنیتی عمل میکند: نقض حاکمیت ملی کشورها برای تصاحب منابع انرژی آنها.
در عین حال، هدف دیگر آمریکا از این اقدامات، تخریب روابط چین و ونزوئلاست. اکنون نیز که واشنگتن دست به عملیات نظامی علیه ایران زده، این پرسش مطرح میشود که آیا آمریکا در حال حرکت هرچه بیشتر در مسیری اشتباه و خطرناک نیست؟
ایران و چین بیش از چهار دهه روابط دوستانه نزدیکی داشتهاند و چین بزرگترین خریدار نفت خام ایران محسوب میشود. طی سالهای گذشته، آمریکا و کشورهای غربی بارها تحریمهای اقتصادی علیه ایران اعمال کردهاند، اما چین اساساً این رویکرد را نپذیرفته است. ما تنها تحریمهایی را معتبر میدانیم که در شورای امنیت سازمان ملل تصویب شده باشند. تحریمهای یکجانبهای که کشورهای دیگر وضع میکنند، از نگاه ما فاقد اعتبار است و ارتباطی به چین ندارد. دقیقاً به همین دلیل، چین به بزرگترین واردکننده نفت ایران تبدیل شده است.

تأسیسات نفتی ایران هدف بمباران گسترده آمریکا قرار گرفتند؛ در این تصویر که ۸ مارس در شبکههای اجتماعی منتشر شد، دود و آتشسوزی در مخزن نفت «اقدسیه» تهران دیده میشود.
بنابراین، اقدام مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران بدون تردید اهداف و محاسبات متعددی در پشت پرده دارد. یکی از این اهداف میتواند تلاش برای تضعیف روابط نزدیک چین و ایران و جلوگیری از واردات نفت ایران توسط چین باشد. هرچند هنوز شواهد قطعی برای اثبات کامل این مسئله وجود ندارد، اما چنین گمانی کاملاً منطقی و قابلدرک است.
آیا آمریکا در مرحله بعدی به سراغ کره شمالی خواهد رفت؟ از سوی دیگر، ترامپ مدتهاست که مرتب درباره اقدام علیه کوبا صحبت میکند. او حتی طی سالهای گذشته بارها از ایده همکاری با روسیه برای مقابله با چین سخن گفته است. البته ما باور داریم که چنین سناریویی عملی نخواهد شد؛ زیرا روابط چین و روسیه بر پایه همکاری عمیق و حمایت متقابل شکل گرفته و دو کشور دلایل و بنیانهای بسیار قدرتمندی برای ایستادن در کنار یکدیگر دارند.
این پرسش جدی مطرح است که آیا ترامپ و آمریکا واقعاً در حال طراحی پروژهای خطرناک و مخرب هستند؟ پروژهای با هدف نابود کردن ریشهای روابط چین با ونزوئلا، ایران و دیگر کشورهای تولیدکننده و صادرکننده انرژی؛ و حتی فراتر از آن، ایجاد شکاف میان چین با کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای و کشورهای حاضر در ابتکار «کمربند و جاده».
به نظر من، چین باید نسبت به این مسئله نهایت هوشیاری و آمادگی را داشته باشد و با دقت کامل در برابر آن ایستادگی کند.
اگر این تحولات را در چنین چارچوب گستردهای ببینیم، بهویژه جنگی که آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز کردهاند، من معتقدم با یک «جنگ تجاوزکارانه» روبهرو هستیم؛ جنگی که در آن نشانههای متعددی از جنایت جنگی و حتی جنایت علیه بشریت دیده میشود.

آمریکا در ابتدا ادعا میکرد این جنگ ظرف چهار روز پایان خواهد یافت. بعد گفتند یک هفته طول میکشد، سپس صحبت از چهار هفته شد و حالا میگویند ممکن است سه ماه ادامه پیدا کند. از سوی دیگر، ترامپ ناگهان اعلام میکند که «تقریباً کار تمام شده و دیگر هدف مهمی برای بمباران باقی نمانده است». واقعاً مشخص نیست او دقیقاً چه در سر دارد و راهبرد واقعی آمریکا چیست.
در حال حاضر، مواضع واشنگتن کاملاً متناقض به نظر میرسد؛ یک روز میگویند آماده مذاکره با ایران هستند و روز دیگر از بیمیلی به گفتوگو حرف میزنند. در مقابل، ایران نیز قاطعانه اعلام کرده تا زمانی که چند شرط اساسیاش پذیرفته نشود، هیچ مذاکرهای با آمریکا انجام نخواهد داد. اسرائیل هم اساساً مخالف هرگونه مذاکره با ایران است و اصرار دارد که باید ایران را کاملاً در هم شکست.
در چنین شرایطی، آیا چین نمیتواند در عرصه دیپلماسی با دوراندیشی و جسارت بیشتری عمل کند؟ آیا پکن نباید فعالانه وارد میانجیگری این بحران شود و برای توقف جنگ و برقراری آتشبس میان آمریکا و ایران تلاش کند؟
درباره اسرائیل نیز باید گفت اگر حمایت مستقیم آمریکا وجود نداشته باشد، بعید میدانم تلآویو بهتنهایی جرئت یا توان ادامه این جنگ را داشته باشد.
اگر چنین روندی شکل بگیرد، چین—چه مستقیم و چه غیرمستقیم—در عمل کار بزرگی برای جهان انجام خواهد داد؛ یعنی خاموش کردن جنگی که تهدیدی جدی برای امنیت انرژی، امنیت اقتصادی و ثبات مالی جهان به شمار میرود.
گوانچا: به نظر شما این جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران را چگونه باید تعریف و توصیف کرد؟ چرا جهان نتوانسته بهصورت متحد، آغازگران این جنگ یعنی آمریکا و اسرائیل را محکوم کند؟
گائو ژی کای: پیش از هر چیز، باید ماهیت این جنگ بهروشنی تعریف شود. به اعتقاد من، آمریکا و اسرائیل آشکارا جنگی تجاوزکارانه علیه یک کشور مستقل و دارای حاکمیت به راه انداختهاند. این اقدام نقض صریح حقوق بینالملل و نقض آشکار منشور سازمان ملل متحد است؛ و این مسئله اهمیت بسیار زیادی دارد.
اقداماتی که ایران اکنون انجام میدهد، در واقع از منظر حقوقی میتواند در چارچوب «حق دفاع مشروع» تفسیر شود.
البته مهمترین کشوری که حمله به ایران را رهبری میکند، آمریکاست. ایالات متحده اگرچه از نظر جغرافیایی فاصله زیادی با ایران دارد، اما در ۹ کشور اطراف ایران در مجموع ۲۷ پایگاه نظامی در اختیار دارد. بسیاری از این پایگاهها—و شاید حتی همه آنها—در جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران مشارکت داشتهاند.
به همین دلیل، من معتقدم ایران در چارچوب حق دفاع از خود، این اختیار را دارد که علیه پایگاههایی که در این جنگ مشارکت دارند اقدام کند. البته مسئله اصلی اینجاست که «حق دفاع مشروع» دقیقاً چگونه تعریف شود؛ و برای قضاوت نهایی در این باره احتمالاً به اطلاعات و بررسیهای بیشتری نیاز است.
با این حال، شورای امنیت سازمان ملل باید قطعنامهای صادر کند و ماهیت این جنگ را بهطور رسمی مشخص سازد؛ اینکه چه طرفی آغازگر تجاوز بوده، چه طرفی قربانی جنگ است، چه کسی این درگیری را بر ایران تحمیل کرده و آیا اقدامات ایران را میتوان مصداق دفاع مشروع دانست یا نه.

علاوه بر این، آمریکا آشکارا اعلام کرده که قصد دارد ایران را بهطور کامل نابود کند و حتی گفته است که در تعیین رهبر آینده ایران نقش خواهد داشت یا مسئول آن خواهد بود. اسرائیل نیز صریحاً تهدید کرده که باید موجودیت این کشور از میان برود؛ و برخلاف گذشته که حملات عمدتاً متوجه تأسیسات نظامی یا مراکز غنیسازی هستهای بود، اکنون هدف، نابودی کامل یک کشور عنوان میشود.
در کنار این مسائل، آمریکا و اسرائیل بهطور هماهنگ چندین مقام عالیرتبه سیاسی و مذهبی ایران را ترور کردهاند. به اعتقاد من، این اقدامات از منظر حقوق بینالملل کاملاً مصداق «تروریسم دولتی» است. با این حال، سازمان ملل متحد در قبال چنین رخداد بزرگی موضعی مبهم و دوپهلو اتخاذ کرده و شخصاً از این مسئله عمیقاً متأسفم. این اولین نکته است.
نکته دوم اینکه، چین از قطعنامه پیشنهادی روسیه حمایت کرد و این اقدام کاملاً درست بود. اکنون ایران و کل منطقه خاورمیانه در آتش جنگ میسوزند و اگر آمریکا و اسرائیل هرچه سریعتر به این جنگ پایان ندهند، جهان ممکن است با سه بحران بزرگ روبهرو شود.
نخستین بحران، بحران انرژی است. وضعیت بازار انرژی همین حالا نیز بهشدت نگرانکننده شده؛ قیمت نفت از مرز ۱۰۰ دلار در هر بشکه عبور کرده و اگرچه اخیراً کمی کاهش یافته، اما در میانمدت و بلندمدت چشمانداز امیدوارکنندهای وجود ندارد؛ مگر اینکه جنگ خیلی زود متوقف شود.
اگر بحران انرژی ادامه پیدا کند، ناگزیر بحران دوم شکل خواهد گرفت؛ یعنی بحران اقتصادی، دستکم در سطح منطقهای.
و از نگاه من، ترکیب بحران انرژی و بحران اقتصادی به احتمال زیاد—و شاید حتی بهطور اجتنابناپذیر—به بحران سوم منجر خواهد شد: بحران مالی. بهویژه آنکه نظام مالی آمریکا خود از قبل نیز با مشکلات فراوانی مواجه بوده است.
اگر این سه بحران همزمان بر جهان تحمیل شوند، بیم آن میرود که بشریت با فاجعهای روبهرو شود که در تاریخ معاصر نمونهای برای آن وجود نداشته باشد.

شورای امنیت سازمان ملل—۷ آوریل ۲۰۲۶؛ چین و روسیه قطعنامه مربوط به تنگه هرمز را وتو کردند. در تصویر، فو کونگ نماینده دائم چین در سازمان ملل و واسیلی نبنزیا نماینده دائم روسیه در حال رأیگیری دیده میشوند.
به همین دلیل، جنگی که آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز کردهاند باید هرچه سریعتر متوقف شود. آنها کشوری را هدف قرار دادهاند که دارای تمدنی ششهزارساله است؛ کشوری با جمعیتی حدود ۹۰ میلیون نفر و مساحتی بیش از یکمیلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع؛ سرزمینی که تقریباً هماندازه منطقه خودمختار سینکیانگ چین است.
نابود کردن چنین کشوری اصلاً کار سادهای نیست. اگر اوضاع به نقطهای برسد که دیگر هیچ راه بازگشتی وجود نداشته باشد، ایران بدون تردید از تمام توان خود برای مقاومت استفاده خواهد کرد. از این منظر، ریشه جنگها و بحرانهایی که امروز پیرامون ایران شکل گرفته، در خود ایران نیست؛ بلکه در آمریکا و اسرائیل قرار دارد.
افزون بر این، آمریکا در حالی که مشغول مذاکره دیپلماتیک با ایران بود، ناگهان مسیر خود را تغییر داد، حمله نظامی را آغاز کرد و علیه رهبران ایران دست به عملیات تروریسم دولتی زد. چنین رفتاری باید اعتبار آمریکا را بهطور کامل از بین ببرد؛ اما عجیب آنکه واشنگتن و تلآویو نهتنها از این اقدامات شرمنده نیستند، بلکه به آن افتخار هم میکنند.
این روزها مدام احساس میکنم رفتار آمریکا و اسرائیل شباهت زیادی به حمله ژاپن فاشیستی به پرل هاربر در دسامبر ۱۹۴۱ دارد؛ اقداماتی پنهانی، غافلگیرکننده و بهشدت غیراخلاقی که در اصل چیزی جز تروریسم نیست. با این حال، آنها نهتنها احساس شرم نمیکنند، بلکه دائماً از اصطلاحاتی مانند «حذف هدفمند» و «ترور دقیق» استفاده کرده و آن را تبلیغ میکنند.

حمله به پرل هاربر، حمله ناگهانی نیروهای هوایی و دریایی امپراتوری ژاپن به پایگاه دریایی ایالات متحده در پرل هاربر بود که موجب ورود ایالات متحده به جنگ جهانی دوم شد.
علاوه بر این، چه آمریکا، چه اسرائیل و چه عملیات مشترک این دو، با حمله موشکی به مدارس در ایران باعث کشته شدن بیش از صد کودک شدند. چنین اقدامی باید بهصراحت جنایت جنگی تلقی شود. ممکن است ادعا کنند که این حملات اشتباهی یا ناخواسته بوده، اما این ادعا باورپذیر نیست. موشکهای آمریکایی امروز دقتی در حد سانتیمتر دارند؛ بنابراین چگونه ممکن است یک مدرسه را با هدف نظامی اشتباه بگیرند؟

اما آنچه بیش از همه برای من غیرقابلپذیرش است، حمله آمریکا و اسرائیل به میراث فرهنگی و تمدنی ایران است؛ از جمله بمباران کاخ گلستان و دیگر آثار تاریخی ثبتشده جهانی. هدف این حملات، نابود کردن و محو نشانههای تمدن کهن ایران است؛ و این، بهمعنای واقعی کلمه، مصداق جنایت علیه بشریت به شمار میرود. زیرا حتی در زمان جنگ نیز تخریب میراث تاریخی و فرهنگی بشریت بر اساس قوانین بینالمللی ممنوع است.
چندی پیش که به دانشگاه کمبریج در بریتانیا رفته بودم، موضوعی به ذهنم آمد که واقعاً مرا اندوهگین کرد. در جریان جنگ جهانی دوم، زمانی که نیروی هوایی آلمان نازی بریتانیا را بمباران میکرد، فهرست بلندی از اهداف برای حمله تهیه شده بود که در میان آنها نام دانشگاه آکسفورد و دانشگاه کمبریج نیز دیده میشد. اما حتی هیتلر هم دستور داده بود: آکسفورد را بمباران نکنید، کمبریج را هم بمباران نکنید.
البته نیت هیتلر کاملاً پلید بود. او میخواست امپراتوری هزار ساله خود را بنا کند و تصور میکرد اگر روزی بریتانیا را فتح کند، به دانشگاههای آکسفورد و کمبریج برای تربیت مدیران و نخبگان آن امپراتوری نیاز خواهد داشت. بنابراین هرچند انگیزهاش نادرست و خطرناک بود، اما دستکم دستور داد که این مراکز علمی هدف بمباران قرار نگیرند.
پس چرا آمریکا و اسرائیل میراث تاریخی و تمدنی کشوری را بمباران میکنند که شش هزار سال تاریخ تمدن دارد؟ به نظر من، چنین اقدامی در واقع مصداقی از جنایت علیه بشریت است.

در مجموع، من معتقدم شورای امنیت سازمان ملل باید مسئولیت خود را بهتر ایفا کند و در قبال جنگی که آمریکا و اسرائیل علیه ایران به راه انداختهاند، پیش از هر چیز در مسائل اساسی و بنیادین موضعی روشن و صریح اتخاذ کند.
از سوی دیگر، درباره اقدام ایران در بستن تنگه هرمز و جلوگیری از عبور کشتیهای آمریکا، اسرائیل و کشورهایی که از جنگ آنها حمایت میکنند، باید بگویم شخصاً با چنین اقدامی موافق نیستم. اما وقتی کشوری با وضعیتی روبهرو میشود که دشمنانش میخواهند کشور، تمدن و حتی مردمش را نابود کنند و هیچ احترامی برای حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و جان شهروندان آن قائل نیستند، در چنین شرایطی عملاً تنها یک راه باقی میماند: مقاومت و ایستادگی.
بنابراین در حال حاضر مهمترین مسئله این است که آمریکا و اسرائیل هرچه سریعتر متقاعد شوند جنگ را متوقف کنند، تا از گسترش درگیری جلوگیری شود و جهان واقعاً از خطر بحران انرژی، بحران اقتصادی و بحران مالی در امان بماند.
گوانچا: جدا از جنگ ایران، مسئله تایوان همواره یکی از حساسترین موضوعات در روابط چین و آمریکا بوده است. در ابتدای سال جاری، دولت آمریکا طرح فروش تسلیحاتی به ارزش ۱۱.۱ میلیارد دلار به تایوان را تصویب کرد که از نظر حجم یکی از بزرگترین بستههای فروش سلاح در سالهای اخیر به شمار میرود. پس از آغاز جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران، ترامپ مدتی اعلام کرد که این فروش تسلیحاتی به تعویق افتاده است؛ اما اخیراً برخی رسانهها گزارش دادهاند که ترامپ ممکن است در جریان سفر خود به چین درباره مسئله فروش سلاح به تایوان با طرف چینی گفتوگو کند. شما فروش سلاح آمریکا به تایوان را چگونه ارزیابی میکنید؟ این تحولات اخیر چه چیزی درباره نیت و جهتگیری دولت ترامپ نشان میدهد؟
گائو ژی کای: پیش از هر چیز باید گفت اعلام فروش تسلیحات به ارزش ۱۱.۱ میلیارد دلار به تایوان از سوی دولت آمریکا، نقض جدی تعهداتی است که واشنگتن پیشتر در برابر چین پذیرفته بود.
زمانی که روابط چین و آمریکا عادیسازی شد، به دلایل مختلف ما پذیرفتیم که فروش سلاح آمریکا به تایوان برای مدتی ادامه داشته باشد، اما این مسئله قرار نبود دائمی باشد.
علاوه بر این، ما از آمریکا خواسته بودیم که فروش تسلیحات به تایوان هم از نظر حجم و هم از نظر میزان کشندگی بهصورت تدریجی هر سال کاهش یابد. اما اکنون آمریکا مدتهاست این تعهدات را کاملاً کنار گذاشته است. به همین دلیل، به نظر من چین باید این موضوع را بهطور جدی با آمریکا مطرح کند.

تایوان از سال ۲۰۲۲ سامانه راکتانداز چندگانه M142 هایمارس را از آمریکا خریداری کرده و قرار است به دومین دارنده بزرگ این سامانه در جهان تبدیل شود.
آمریکا همواره میگوید نباید وضعیت موجود در تنگه تایوان با زور تغییر کند، اما در عمل همین فروش گسترده تسلیحات، توازن نظامی و وضعیت موجود را تغییر میدهد. بنابراین این چین نیست که شرایط را تغییر میدهد، بلکه اقدامات تحریکآمیز واشنگتن است که تنشها را افزایش میدهد.
از سوی دیگر، ما میتوانیم صریحاً به طرف تایوانی هم بگوییم: شما نباید دائماً به دنبال تکیه بر قدرتهای خارجی باشید و با خرید تسلیحات تلاش کنید خود را به اصطلاح به یک جوجهتیغی تبدیل کنید!
ما حتی میتوانیم یک خط قرمز مشخص تعیین کنیم. چگونه؟ اگر میزان خرید تسلیحات خارجی تایوان در هر سال از یک حد مشخص فراتر برود، این خود بهمعنای تغییر وضعیت موجود خواهد بود. بنابراین این سرزمین اصلی چین نیست که به دنبال تغییر شرایط است، بلکه اقدامات تحریکآمیز طرف مقابل است که سرزمین اصلی را مجبور میکند واکنش لازم را نشان دهد.
در چنین مسائل بنیادی و سرنوشتسازی، نباید همیشه منفعل بمانیم و فقط نظارهگر باشیم؛ بلکه میتوانیم بهطور فعال وارد عمل شویم.
ما باید خطوط مشخصی ترسیم کنیم و ابتکار عمل را در دست بگیریم، نه اینکه صرفاً دنبالهرو دیگران باشیم. البته درباره اینکه این سلاحهایی که آمریکا به نیروهای جداییطلب تایوان میفروشد تا چه اندازه واقعاً کارآمد خواهند بود، باید تردید داشت. من در محافل بینالمللی هم گفتهام که هر سلاحی آمریکا داشته باشد، چین نیز نمونه مشابه آن یا حتی نمونهای پیشرفتهتر در اختیار دارد.

اگر نیروهای جداییطلب تایوان تصور کنند که با خرید این سلاحها میتوانند مانع تحقق وحدت شوند، این چیزی جز خیالپردازی نیست. حتی میتوان گفت بسیاری از این تسلیحات در نهایت سر از موزههای نظامی درخواهند آورد.
با این حال، واقعیت این است که اینها همچنان سلاح هستند؛ بهویژه سامانههای پدافند هوایی و موشکهای ضدکشتی که قدرت تخریبی بالایی دارند و اکنون بهطور گسترده به تایوان منتقل میشوند. بنابراین اگر روزی روند وحدت واقعاً به مرحله اجرا برسد، برای حفاظت از جان نیروهای ارتش آزادیبخش خلق و کاهش تلفات انسانی، چین ناچار خواهد بود راهبردهای مؤثرتر و مناسبتری را برای مدیریت این وضعیت در نظر بگیرد.
ما باید این موضوع را بهروشنی برای دولت ترامپ توضیح دهیم: اگر از خطوط قرمزی که ما تعیین کردهایم عبور کنید، این اقدام به معنای تغییر وضعیت موجود در تنگه تایوان خواهد بود و مسئولیت پیامدهای آن نیز بر عهده خود شماست، زیرا شما آغازگر بحران و آتشافروز آن هستید.
چین باید اکنون این مسئله را بهدرستی درک کند و نگذارد آمریکا ثروت مردم تایوان را غارت کند و این جزیره زیبا را به انباری برای انباشته شدن آهنپارهها و تجهیزات فرسوده نظامی آمریکا تبدیل کند. حتی اگر اینها صرفاً آهنپاره هم باشند، در روند تحقق وحدت ملی نیز میتوانند خطرآفرین باشند. هدف ما باید این باشد که این خطرات را تا حد امکان کاهش دهیم و از میان برداریم، نه اینکه اجازه دهیم قدرت تخریبی آنها روزبهروز بیشتر شود.
گوانچا: سفر ترامپ به چین بر رفتار کشورهای پیرامونی چین نیز اثر گذاشته است. از زمان اظهارات سانائه تاکایچی درباره تایوان، قدرتگیری راست افراطی در ژاپن به یکی از عوامل بیثباتی منطقه تبدیل شده است. آیا چین و آمریکا میتوانند برای مهار بازنظامیسازی ژاپن همکاری کنند؟
گائو ژی کای: به نظر من پیش از هر چیز باید رفتارها و اقدامات نخستوزیر ژاپن و دولت او را با جدیت بسیار مورد توجه قرار داد. عملکرد آنها در واقع به آنچه من «واقعه سانائه تاکایچی» مینامم تبدیل شده است. این تعریفی است که من برای آن به کار میبرم. هسته اصلی این واقعه تلاش برای زیر سؤال بردن و واژگون کردن واقعیت تاریخی سال ۱۹۴۵ است؛ یعنی تسلیم بیقید و شرط ژاپن فاشیستی و نظامیگرا در برابر چین و سایر کشورهای متفق.
به اعتقاد من، آنها باید آن سخنان نادرست را پس بگیرند.

در واقع دولت کنونی ژاپن عملاً شکست خود از چین را به رسمیت نمیشناسد، تسلیم شدن در برابر چین را قبول ندارد و حتی تسلیم شدن در برابر آمریکا را نیز بهطور کامل نمیپذیرد. برخی جریانهای راستگرای ژاپن حتی ادعا میکنند که آمریکا با انداختن بمب اتمی بر هیروشیما و ناگازاکی مرتکب جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت شده و بنابراین دولت ژاپن برای نجات مردم ژاپن ناچار شد «پایان جنگ» را اعلام کند. چنین ذهنیت تحریفشدهای باعث شده است که دولت تاکایچی تا امروز نیز حاضر نباشد پیوندهای خود را با میراث فاشیسم و نظامیگری ژاپن قطع کند.
اگر چنین نوعی از نظامیگری جدید ژاپنی یا حتی نوعی فاشیسم نوین در این کشور دوباره سر برآورد، پیامدهای آن بسیار خطرناک خواهد بود؛ زیرا میتواند صلح در سراسر شرق آسیا را بهطور کامل بر هم بزند.
من معتقدم اگر نیروهای استقلالطلب تایوان بخواهند با این جریانهای راستگرای ژاپنی همکاری کنند، ماهیت مسئله تغییر خواهد کرد. در آن صورت، موضوع فقط یک مسئله داخلی چین نخواهد بود، بلکه به همکاری نیروهای جداییطلب با جریانهایی تبدیل میشود که میخواهند نتیجه جنگ جهانی دوم را زیر سؤال ببرند.
نگرانی من این است که دولت تاکایچی بخواهد در تنگه تایوان بحران ایجاد کند، آمریکا را وارد تقابل با چین کند و سپس از این وضعیت برای «عادیسازی» کامل ژاپن، یعنی احیای ارتش و توان نظامی تهاجمی، استفاده کند. اما چنین چیزی نباید پذیرفته شود، زیرا ژاپن در سال ۱۹۴۵ بدون قید و شرط تسلیم شد.

نیروهای دفاع از خود ژاپن در تاریخ ۶ مه در جریان رزمایش «بالیکاتان» در فیلیپین، یک موشک ضدکشتی نوع ۸۸ شلیک کردند و یک کشتی شبیهسازیشده دشمن را هدف قرار دادند. این نخستین بار پس از پایان جنگ جهانی دوم است که ژاپن در خارج از خاک خود یک موشک تهاجمی شلیک میکند.
با این حال، هنوز میان چین و آمریکا زمینه همکاری وجود دارد. ژاپن همان کشوری است که به پرل هاربر حمله کرد. بنابراین باید همواره به آمریکا یادآوری شود که اجازه ندهد نظامیگری و فاشیسم جدیدی در ژاپن شکل بگیرد و دوباره صلح منطقه و جهان را تهدید کند.
گوانچا: با توجه به تحولات اخیر، به نظر میرسد اهمیت «قطعیت» در روابط جهانی بیش از گذشته احساس میشود. شما نیز ایدهای با عنوان «خط اعتماد متقابل» میان چین و آمریکا مطرح کردهاید. این مفهوم دقیقاً چیست و چگونه میتواند به افزایش اعتماد و ثبات کمک کند؟
گائو ژیکای: چین و آمریکا از منظرها، دیدگاهها و نیازهای متفاوتی به روابط دوجانبه نگاه میکنند. از دیدگاه چین، ما نمیخواهیم آمریکا را دشمن خود بدانیم. چین و آمریکا کاملاً میتوانند در کنار هم بهطور مسالمتآمیز همزیستی داشته باشند و مشترکاً توسعه یابند. ما همواره گفتهایم که اقیانوس آرام به اندازه کافی بزرگ است و جهان نیز به اندازه کافی وسیع است که هر دو کشور چین و آمریکا در آن جای داشته باشند.
هیچ ضرورتی ندارد که چین و آمریکا حتماً با یکدیگر وارد رقابتی مرگبار شوند یا به نقطهای برسند که گفته شود جنگ میان آنها اجتنابناپذیر است. من همواره تأکید کردهام که آنچه میان چین و آمریکا اجتنابناپذیر است، «صلح» است، نه جنگ؛ زیرا جنگ نباید یک گزینه باشد.
آمریکا مدام میگوید میان دو کشور اعتماد متقابل وجود ندارد. اما واقعیت این است که اعتبار خودشان بهشدت آسیب دیده و در بسیاری موارد دیگر قابل اعتماد نیست. با این حال، صرفنظر از هرگونه دشواری، دو طرف همچنان باید تلاش کنند نوعی اعتماد متقابل ایجاد کنند.
اکنون آمریکاییها میگویند میخواهند با روسیه درباره خلع سلاح هستهای مذاکره کنند و از چین نیز میخواهند در این مذاکرات شرکت کند. اما دولت چین بهطور روشن این درخواست را رد کرده است، زیرا احتمال زیادی وجود دارد که چنین پیشنهادی در واقع نوعی فریب باشد.
تعداد کلاهکهای هستهای چین تنها بخش کوچکی از زرادخانه هستهای آمریکا است و در عین حال چین دارای «سیاست سهگانه عدم» در زمینه هستهای است. موضع چین بسیار روشن است: شما مذاکره کنید، اما ما در آن شرکت نمیکنیم. مگر آنکه آمریکا تعداد کلاهکهای هستهای خود را تا سطح چین کاهش دهد، یا در مقابل چین نیز زرادخانه هستهای خود را تا سطحی برابر با آمریکا افزایش دهد؛ تنها در چنین شرایطی که توان هستهای دو کشور به سطحی برابر برسد، گفتوگو معنا و اهمیت واقعی خواهد داشت. به همین دلیل، آمریکا چندین بار این پیشنهاد را مطرح کرده و ما نیز هر بار آن را رد کردهایم.
اما در این میان این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان میان چین و آمریکا اعتماد نظامی ایجاد کرد؟
من درباره این مسئله بسیار فکر کردهام و بهعنوان یک پژوهشگر و به نام شخصی خود چند پیشنهاد مطرح میکنم.
پیشنهاد نخست من این است که در اقیانوس آرام خطی ترسیم شود که آن را «خط ۱۶۰ درجه طول شرقی» بنامیم. این خط از قطب شمال تا قطب جنوب امتداد دارد و طول آن بیش از بیست هزار کیلومتر است. من آن را «خط اعتماد متقابل چین و آمریکا در اقیانوس آرام» مینامم.

این خط هر دو طرف را به یک اندازه مقید میکند. به این معنا که اگر هواپیماهای نظامی، ناوهای جنگی، زیردریاییها یا سایر تجهیزات نظامی چین از شرق به غرب این خط عبور کنند، یا نیروهای نظامی آمریکا از غرب به شرق آن عبور نمایند، هر دو طرف موظف باشند از پیش—مثلاً ۲۴ ساعت قبل—طرف مقابل را مطلع کنند. این سازوکار میتواند از سوءبرداشتها و تنشهای ناگهانی جلوگیری کند.
البته هیچ الزامی وجود ندارد که محل دقیق عبور از خط اعلام شود؛ زیرا با پیشرفت فناوری ماهوارهای، امروزه هواپیماها و کشتیهای جنگی بهراحتی قابل ردیابی هستند. تنها موردی که شناسایی آن دشوارتر است، زیردریاییها هستند. اگر چین و آمریکا بتوانند بر سر «خط ۱۶۰ درجه طول شرقی» به توافق برسند، هر دو طرف از وضعیت یکدیگر آگاهی دقیقتری خواهند داشت. از سوی دیگر، مگر آمریکاییها نمیگویند که قصد دارند به نیمکره غربی عقبنشینی کنند؟ خط ۱۶۰ درجه طول شرقی دقیقاً مرز غربی نیمکره غربی محسوب میشود.
پیشنهاد دوم، ایجاد خط مشابهی در اقیانوس هند در امتداد ۷۵ درجه طول شرقی، در نزدیکی پایگاه دیگو گارسیا است. در این چارچوب، آمریکا در صورت حرکت نیروهایش به سمت شرق و نزدیک شدن به چین، موظف به اطلاعرسانی قبلی خواهد بود.

پیشنهاد سوم، «خط ۲۰ درجه طول غربی» در اقیانوس اطلس است که بیشتر متوجه چین خواهد بود؛ یعنی اگر نیروهای چینی بخواهند به سواحل شرقی آمریکا نزدیک شوند، باید از قبل اطلاع داده شود. به این ترتیب، نوعی توازن در مسئولیتها ایجاد میشود.

علاوه بر این، من پیشنهاد ایجاد سازوکار «اعتماد متقابل فضایی» را نیز مطرح کردهام. بر اساس این ایده، هر دو کشور پیش از پرتاب ماهواره، راکت یا هر وسیله فضایی دیگر، زمان، مکان و ماهیت مأموریت را به طرف مقابل اطلاع دهند تا از سوءبرداشتهای خطرناک جلوگیری شود؛ مشابه توافقهایی که آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد داشتند.
البته روشن است که ارائه چنین پیشنهادهایی آسان، اما اجرایی کردن آنها بسیار دشوار است. با این حال، هرچقدر هم که سخت باشد، بهخاطر صلح میان دو کشور و صلح جهانی، ارزش امتحان کردن و تلاش برای رسیدن به یک اجماع نسبی را دارد.
در نهایت، هرچند طرف آمریکایی گاه و بیگاه بر طبل جنگ میکوبد و به اقدامات تحریکآمیز دست میزند، اما با توجه به توسعه و اقتدار روزافزون چین و بهرهمندی ما از یک ارتش مردمی شکستناپذیر، ایالات متحده نه جرئت و نه اراده ملی لازم برای آغاز جنگ علیه چین را دارد. بر همین اساس، «صلح اجتنابناپذیر» میان چین و آمریکا محقق خواهد شد. با تکیه بر این مبنا، معتقدم تعیین این چهار خط اعتماد متقابل نظامی میان چین و آمریکا موضوعی است که شایسته است بهطور جدی مورد بررسی قرار گیرد.
پایان/













نظر شما