به گزارش تحریریه، پروفسور لیو ژونگ مین (刘中民) از مؤسسه مطالعات خاورمیانه دانشگاه مطالعات بینالمللی شانگهای، در تحلیلی تازه به واکاوی ابعاد راهبردی جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران و پیامدهای آن برای سیاست خاورمیانهای غرب پرداخته است:
پس از پایان آتشبس دوهفتهای در آوریل، روابط آمریکا و ایران در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» به بنبست رسیده و تنگه هرمز به کانون اصلی کشمکشها تبدیل شده است. در این میان، سیاستهای ترامپ به شدت متناقض است؛ او مدام میان مواضع تهاجمی برای سنجش واکنش ایران و عقبنشینی محتاطانه از ترس گرفتاری در باتلاق جنگ، نوسان دارد.
دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ با رویکردهای مداخلهجویانه، فشار حداکثری و ایدههای امپریالیستی (مانند ادعای الحاق کانادا، مکزیک و گرینلند) جهان را نگران کرده است. اوج این تنشها، حمله مشترک آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه با هدف ترور رهبر ایران و تغییر نظام بود. اما با شکست این هدف و اقدام ایران در مسدود کردن تنگه هرمز، درگیریها به جنگی فرسایشی بدل شد. اکنون واشنگتن در دوراهی گرفتار شده و در پی این بنبست، نشانههای فرسودگی هژمونی آمریکا و کاهش قاطعیت ظاهری ترامپ به وضوح آشکار شده است.
معضل ایران برای ترامپ ریشه در واقعیتی عمیقتر دارد: ایالات متحده پس از دو جنگ پرهزینه در افغانستان و عراق به سمت نوعی افول نسبی حرکت کرده و در پی آن بوده است که با کاهش حضور راهبردی خود در خاورمیانه و حفظ هژمونی با هزینهای کمتر، موقعیتش را مدیریت کند. اما جنگ با ایران این راهبرد را با چالشی جدی روبهرو کرده است. اکنون آمریکا بار دیگر با خطر فرو رفتن در باتلاق جنگ در خاورمیانه مواجه شده و تردید در سیاستگذاری و آشفتگی در سخنان ترامپ، بازتابی از همین تناقض است: تلاشی برای پرهیز از گرفتار شدن در جنگی فرسایشی، در عین حال با ناتوانی از پذیرش عقبنشینی و بازگشت بدون دستاورد.

ورود خشونتآمیز سربازان آمریکایی به خانههای مردم عراق
پارادوکس در راهبرد کاهش حضور آمریکا در خاورمیانه
همانطور که میدانیم، دقیقاً به دلیل آغاز دو جنگ در خاورمیانه، یعنی جنگ افغانستان و جنگ عراق بود که آمریکایی که در اوایل قرن بیست و یکم در اوج هژمونی خود قرار داشت، به سمت افول نسبی سوق داده شد. این موضوع به عنوان ریشه عمیق بحران مالی ۲۰۰۸ و افول آمریکا در نظر گرفته میشود.
از زمان دولت اوباما و در پی بازنگری عمیق در استراتژی جهانی آمریکا، بهویژه سیاستهای این کشور در خاورمیانه، کاهش حضور (انقباض استراتژیک) در خاورمیانه به یک اجماع راهبردیِ دوحزبی در آمریکا تبدیل شد. نمود بارز این امر آن است که دولتهای اوباما، بایدن و ترامپ همگی به دنبال کاهش سرمایهگذاری و مداخله در خاورمیانه بودهاند و به طور متوالی استراتژیهای «توازن مجدد در آسیا—اقیانوسیه» و «هند—اقیانوس آرام» را اجرا کردهاند تا با تمام توان، جذابیتها و موانع استراتژیک ناشی از بحرانهای خاورمیانه برای آمریکا را مهار کنند.
با این حال، اگرچه هدفِ کاهش حضور استراتژیک در خاورمیانه یکسان بوده است، اما دولتهای دموکرات اوباما و بایدن در مقایسه با دولت ترامپ—که ایدئولوژی و سبک حکومتداری کاملاً متفاوتی داشت—در سیاستها و راهبردهای خاص خود کاملاً متفاوت عمل کردهاند. به بیان ساده، سیاست کلی دولتهای دموکرات، بهویژه دولت اوباما در منطقه خاورمیانه، بیشتر بر ارزشها متمرکز بود و سیاستی نسبتاً متوازن میان کشورهای عربی و اسرائیل، و همچنین میان ایران و اسرائیل را دنبال میکرد. آنها توجه بیشتری به گفتوگو، همکاری و سازوکارهای چندجانبه داشتند. نمود بارز این رویکرد، پذیرش کلی «راه حل دو کشوری» در مسئله فلسطین و اسرائیل و تلاش برای پیشبرد صلح میان آنها، و همچنین دستیابی به توافق هستهای (برجام) از طریق مذاکرات چندجانبه برای محدود کردن توان هستهای ایران بود.
در مقابل، دولت ترامپ یک سیاست نومحافظهکارانه مبتنی بر قدرت را در پیش گرفت که هسته اصلی آن عبارت بود از: جانبداری شدید از اسرائیل، ارتقای جایگاه آن به عنوان اهرم اصلی سیاستهای آمریکا در خاورمیانه، و پیشبرد جدی پیمان ابراهیم برای عادیسازی روابط کشورهای عربی با اسرائیل؛ همچنین مهار شدید ایران، خروج از توافق هستهای، از سرگیری تحریمهای فلجکننده علیه ایران و تشویق اتحاد اسرائیل با کشورهای میانهرو عربی برای مقابله با ایران.
در مقایسه با اوباما که برای ابزارهای دیپلماتیک اهمیت قائل بود، ترامپ استفاده از مداخلات نظامی سریع و محدود و همچنین ابزارهای فشار اقتصادی را ترجیح میدهد تا هژمونی آمریکا را با هزینه کم حفظ کند. سیاستهای ساختارشکنانه ترامپ در قبال مسئله فلسطین—اسرائیل و همچنین مسئله ایران، نه تنها یک عامل محرک مهم در آغاز دور جدید درگیریها میان فلسطین و اسرائیل به شمار میرود، بلکه دلیل اصلی این موضوع است که چگونه اسرائیل توانست آمریکا را به سمت دو جنگ علیه ایران به دنبال خود بکشاند.

بهطور کلی، دولتهای اوباما و بایدن عمدتاً کوشیدند از طریق ایجاد توازن میان قدرتهای اصلی خاورمیانه، بهبود روابط آمریکا با کشورهای اسلامی، کاهش سرمایهگذاری راهبردی در منطقه و همچنین خروج نیروهای نظامی از افغانستان و عراق، سیاست «کاهش حضور راهبردی» را عملی کنند. در مقابل، ترامپ تلاش داشت با تکیه بر نقش متحد اصلی آمریکا در منطقه یعنی اسرائیل و از طریق تقویت همکاری و همگرایی میان اسرائیل و کشورهای عربی برای مهار ایران، میزان درگیری و هزینههای آمریکا در خاورمیانه را کاهش دهد.
اما تناقض ماجرا در اینجاست که آمریکا در اصل امیدوار بود با جانبداری از اسرائیل و تقویت نقش رهبری منطقهای آن، روند کاهش حضور راهبردی خود را پیش ببرد؛ با این حال، سیاستهای تندروانه اسرائیل در قبال مسئله فلسطین و همچنین در قبال ایران باعث شد ایالات متحده بیش از پیش تحت تأثیر و فشار اسرائیل قرار گیرد و بهتدریج در منازعاتی مانند درگیریهای فلسطین و اسرائیل و جنگ با ایران عمیقتر فرو رود. در نتیجه، نهتنها میزان درگیری و سرمایهگذاری راهبردی آمریکا در منطقه کاهش نیافت، بلکه روزبهروز افزایش یافت؛ وضعیتی که در نهایت سیاست ترامپ برای استفاده از اسرائیل بهعنوان ابزاری جهت کاهش حضور راهبردی آمریکا در خاورمیانه را با یک پارادوکس جدی روبهرو کرد.

در جریان جنگ دوازدهروزه در ژوئن ۲۰۲۵، ترامپ نسبت به خطر گرفتار شدن در باتلاق جنگ بسیار محتاط بود و تلاش داشت مداخله نظامی آمریکا را در قالب یک اقدام محدود و کوتاهمدت—سریع وارد شدن، سریع ضربه زدن و سریع خارج شدن—نگه دارد. اما در آغاز سال ۲۰۲۶، پس از آنکه ترامپ در بحران ونزوئلا به موفقیتی فرصتطلبانه دست یافت، وسوسه او برای تکرار همان الگو در قبال ایران بهسرعت از سوی اسرائیل مورد بهرهبرداری قرار گرفت. در نتیجه، آمریکا بدون برخورداری از برنامهریزی راهبردی کافی، شتابزده وارد جنگ با ایران شد؛ جنگی که حتی برخی پژوهشگران آن را «جنگِ کور» یا به تعبیر دقیقتر «جنگِ بدون آمادگی، بدون هماهنگی و بدون نقشه جایگزین» توصیف کردهاند.
پس از آنکه هدف اساسی یعنی سرنگونی سریع نظام سیاسی ایران در کوتاهمدت به سرانجام نرسید، و در حالی که جنگ طولانیتر شد و دامنه پیامدهای آن پیوسته گسترش یافت، ایالات متحده نیز ابتکار عمل برای پایان دادن سریع و آبرومندانه به جنگ را از دست داد. بنبست کنونی آمریکا در تنگه هرمز، نمونهای روشن از همین وضعیت است؛ چراکه واشنگتن اساساً برای سناریوی بستن تنگه هرمز از سوی ایران آمادگی و برنامه مشخصی نداشت.
علاوه بر این، بسیج نیروها و سامانههای نظامی آمریکا در منطقه آسیا—اقیانوسیه برای مشارکت در جنگ با ایران، و نیز ناچار شدن واشنگتن به کاهش محدودیتها بر صادرات نفت روسیه در پی بحران انرژی، بهخوبی نشان میدهد که جنگ با ایران چه پیامدهای منفیای برای راهبردهای آمریکا در آسیا—اقیانوسیه و اروپا داشته است. این روند در واقع کاملاً در تضاد با راهبرد کلان ایالات متحده برای انتقال مرکز ثقل راهبردی خود به منطقه آسیا—اقیانوسیه و هند—اقیانوس آرام قرار دارد.
بهطور کلی، اگر ایالات متحده همچنان بر آن باشد که در موضوعات هستهای، برنامه موشکی، شبکه نیروهای نیابتی منطقهای و مسئله تنگه هرمز ایران را وادار به تسلیم کند—و حتی همچنان در پی سرنگونی نظام سیاسی ایران باشد—ناگزیر خواهد شد دامنه جنگ را گسترش دهد و چهبسا گامبهگام به سوی جنگ زمینی کشیده شود؛ آن هم در حالی که تحقق اهداف مورد نظرش همچنان تضمینشده نخواهد بود. در صورتی که آمریکا در ایران در باتلاق جنگ گرفتار شود، راهبرد کاهش حضور این کشور در خاورمیانه بیتردید با شکست کامل روبهرو خواهد شد و این امر روند افول هژمونی آمریکا را نیز تسریع میکند. از همین رو، کریستوفر کالدوِل، ستوننویس روزنامه نیویورکتایمز، معتقد است جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران میتواند آمریکا را به سمت گسترش خطرناک تعهدات و حضور نظامی سوق دهد و حتی ممکن است به نقطه عطفی در آغاز افول امپراتوری آمریکا تبدیل شود.

پارادوکس در راهبرد «حفظ هژمونی با هزینه پایین»
ایالات متحده در دوران پس از جنگ سرد، برای فرار از سرنوشت امپراتوریهای در حال فروپاشی، راهبرد «حفظ هژمونی با هزینه پایین» را در پیش گرفت؛ مدلی که هدفش بیشترین سود با کمترین دخالت مستقیم است. واشنگتن برای دستیابی به این موازنه، سه اهرم را به خدمت گرفته است:
- برونسپاری امنیت: تقسیم بارِ دفاعی با متحدان منطقهای برای حفظ ثبات، بدون حضور حداکثری نیروهای آمریکایی.
- جنگهای نامتقارن: جایگزینی اشغالِ پرهزینه با حملات دقیق هوایی، عملیات پهپادی و ترورهای هدفمند.
- اهرمهای مالی: استفاده از سلاح دلار و تحریمهای فلجکننده برای واداشتن رقبا به تسلیم، بدون شلیک حتی یک گلوله.
در واقع، هستهی این راهبرد «بیرونیسازی ریسک» است؛ یعنی انتقال هزینهها به دوش دیگران، در حالی که سکان رهبری در دست واشنگتن باقی بماند.
در خاورمیانه، این سیاست در مواجهه با ایران به محک آزمون گذاشته شد. واشنگتن با ترکیب تحریمهای حداکثری و ابزارهای نامتقارن، در پی تغییر نظم منطقهای و حذف تهدید ایران بود. اما تحولات نشان داد که این درگیری، برخلاف تصور اولیه، نه تنها به «هژمونیِ ارزان» منجر نشد، بلکه بهتدریج به مسیری افتاد که با فلسفه وجودی این راهبرد در تضاد کامل است؛ مسیری که در آن هزینهها و ریسکهای آمریکا نه تنها کاهش نیافت، بلکه بهطور فزایندهای تصاعدی شد.

از منظر اقتصادی، جنگ نهتنها هزینههای اقتصادی عظیمی بر آمریکا تحمیل کرده، بلکه ضربهای جدی به اقتصاد این کشور وارد آورده است. برای پشتیبانی از عملیات نظامی، وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) اندکی پس از آغاز جنگ بهطور اضطراری درخواست ۲۰۰ میلیارد دلار بودجه اضافی کرد. کاخ سفید نیز در اوایل آوریل ۲۰۲۶ بودجه دفاعی سال مالی بعد را با رقمی بیسابقه معادل ۱.۵ تریلیون دلار پیشنهاد داد که رکوردی تاریخی محسوب میشود.
در پی بحران انرژی ناشی از جنگ، میانگین قیمت بنزین در آمریکا تنها در یک ماه پس از آغاز درگیری ۳۵ درصد افزایش یافت و این امر مستقیماً هزینهها را از بخش حملونقل گرفته تا تولید بالا برد. در داخل آمریکا نیز سطح عمومی قیمتها همچنان روندی صعودی داشته و فشار تورمی در جامعه بیش از پیش تشدید شده است. بنا بر گزارشها، تحت تأثیر جنگ، شاخص قیمت مصرفکننده (CPI) آمریکا در مارس ۲۰۲۶ بیشترین افزایش خود در نزدیک به چهار سال گذشته را ثبت کرده است. از این رو میتوان گفت جنگ آمریکا علیه ایران بهتدریج به جنگی پرهزینه و پرتبعات تبدیل شده است.

از منظر نظامی، هرچند حملات نامتقارن آمریکا و اسرائیل علیه ایران خسارات سنگینی به این کشور وارد کرده است، اما این حملات نتوانستهاند اهداف راهبردی مورد نظر را محقق سازند. برعکس، آمریکا و اسرائیل بهتدریج در نوعی جنگ فرسایشی نامتقارن گرفتار شدهاند؛ جنگی که در آن سلاحهای پیشرفته و بسیار پرهزینه آنان در برابر پهپادها و تسلیحات ارزانقیمت ایران قرار گرفته است. برای مثال، بهمنظور جبران و جایگزینی تسلیحات پیشرفته و سامانههای دفاعی مصرفشده، پنتاگون ناگزیر شده است بارها از کنگره درخواست دهها میلیارد دلار بودجه اضطراری تکمیلی کند.
در نتیجه، تحت فشار هزینههای سنگین اقتصادی و نظامی، جنگ علیه ایران بیش از پیش به چاهی بیانتها برای مصرف منابع مالی آمریکا تبدیل شده و بهنوعی طنز تلخ برای راهبرد «حفظ هژمونی با هزینه پایین» این کشور به شمار میرود.
از منظر نتایج جنگ نیز، این درگیری نهتنها نتوانسته ایران را در موضوعاتی چون مسئله هستهای، برنامه موشکی و شبکه نیروهای نیابتی منطقهای به تسلیم وادارد، بلکه مسئله تازهای را نیز پیش روی آمریکا قرار داده است: بحران تنگه هرمز.
بحران در نظام متحدان
نظام ائتلافیای که راهبرد «حفظ هژمونی با هزینه پایین» آمریکا بر آن تکیه دارد، خود نیز در وضعیتی گرفتار شده که با مفروضات اولیه این راهبرد در تضاد است. تجربه آمریکا در این جنگ نهتنها شکنندگی شبکه متحدان جهانی این کشور را بهطور عینی آزمود، بلکه ضربهای جدی به ساختار ائتلافی آمریکا در خاورمیانه وارد ساخت.
از منظر نظام متحدان جهانی آمریکا، میزان حمایتی که واشنگتن در این جنگ دریافت کرده، به پایینترین سطح خود از زمان جنگ خلیج فارس تاکنون رسیده است. از جنگ خلیج فارس تا جنگ افغانستان، جنگ عراق و اکنون جنگ ایران، روند حمایت متحدان از آمریکا مسیری نزولی و تقریباً خطی را طی کرده است. این روند، از یک سو با کاهش تدریجی مشروعیت اخلاقی جنگهای آمریکا ارتباط دارد و از سوی دیگر با افول نسبی هژمونی آمریکا—بهویژه رویکرد آمرانه دولت آمریکا در قبال متحدان و کاهش توان رهبری آن—که به تضعیف انسجام نظام ائتلافی انجامیده، پیوند خورده است. در این جنگ، فرانسه و بریتانیا بهصراحت از مشارکت در عملیات نظامی علیه ایران خودداری کردند و اسپانیا نیز آشکارا استفاده آمریکا از پایگاههای نظامی خود را نپذیرفت.

در سطح منطقه خاورمیانه نیز منطق نظام ائتلافی آمریکا با نوعی تناقض ساختاری روبهرو شده است. منطق بنیادین این نظام چنین است: آمریکا امنیت متحدان منطقهای را تضمین میکند و در مقابل، این کشورها پایگاههای نظامی در اختیار آمریکا قرار میدهند و در زمان جنگ از عملیات نظامی آن حمایت میکنند یا در آن مشارکت دارند. این سازوکار در جنگ خلیج فارس، جنگ افغانستان و عملیات علیه داعش تا حدی تحقق یافت.
اما در جنگ کنونی، آمریکا نهتنها نتوانسته امنیت کافی برای متحدان خود در منطقه خلیج فارس فراهم آورد، بلکه به دلیل استقرار پایگاههای نظامی و منافع اقتصادی آمریکا در خاک این کشورها، آنها عملاً به اهداف بالقوه حملات ایران تبدیل شدهاند. چنین وضعیتی نهتنها نارضایتی شدید کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را برانگیخته، بلکه منطق امنیتی حاکم بر روابط آمریکا و متحدان خاورمیانهای آن را نیز متزلزل ساخته و در نتیجه گرایشهای واگرایانه در میان این متحدان را تقویت کرده است.
نقش اسرائیل بهعنوان متحد محوری آمریکا در کشاندن واشنگتن به درون این بحران، روابط آمریکا و اسرائیل را در تناقضی پیچیده میان «سگی که دمش را میجنباند» و «دمی که سگ را میجنباند» قرار داده است.
در بلندمدت، بخش قابل توجهی از فشارهای امنیتی و دیپلماتیک آمریکا در خاورمیانه با ماهیت تغییرناپذیر رابطه ویژه آمریکا و اسرائیل پیوند خورده است؛ رابطهای که عملاً تلآویو را، در کنار واشنگتن، به یکی از مراکز شکلدهی به سیاست خاورمیانهای و حتی سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرده است. افزون بر این، سیاست خارجی آمریکا تا حد زیادی تحت تأثیر فشار و نفوذ گروههای ذینفوذ یهودی نیز قرار دارد.
در سالهای اخیر، بهویژه از زمان درگیری غزه در سال ۲۰۲۳ تا جنگ آمریکا–اسرائیل–ایران در سال ۲۰۲۶، تقریباً تمامی فشارهای عظیم نظامی، امنیتی، دیپلماتیک و حتی اخلاقی که آمریکا در خاورمیانه با آن روبهرو شده، بهنوعی با اسرائیل مرتبط بوده است. در نتیجه، پدیده «دمی که سگ را میجنباند» به اوج خود رسیده است؛ وضعیتی که در آن ایالات متحده بهعنوان قدرت مسلط، عملاً تحت تأثیر یا حتی هدایت متحد خود قرار میگیرد. چنین شرایطی نهتنها میتواند مسیر راهبرد کاهش حضور آمریکا در خاورمیانه را تغییر دهد، بلکه در داخل آمریکا نیز شکافهای عمیقی درباره ارزش و جایگاه اسرائیل در سیاست خارجی این کشور ایجاد کرده است.
در نهایت، دقیقاً به دلیل تأثیر همزمان سه عامل—پارادوکس راهبرد کاهش حضور در خاورمیانه، پارادوکس راهبرد «حفظ هژمونی با هزینه پایین» و بحران در نظام متحدان—دونالد ترامپ در مسئله ایران با نوعی اضطراب راهبردی عمیق و تناقض در گفتمان مواجه شده است: گسترش جنگ ممکن است آمریکا را به دام خاورمیانه و در مسیر افول هژمونی بکشاند؛ اما عقبنشینی بدون دستاورد نیز به معنای اعتراف علنی به مرگ تدریجی هژمونی آمریکا خواهد بود.
منبع: روزنامه The Paper
پایان/













نظر شما