به گزارش تحریریه، جین کان رونگ، استاد دانشکده روابط بینالملل دانشگاه رِنمین چین و کارشناس مسائل آمریکا، میگوید پدیده ترامپ نه یک استثنا، بلکه نتیجه طبیعی تاریخ پرتنش و دوگانه آمریکا است.
وقتی از ایالات متحده سخن میگوییم، اغلب واژههایی چون آزادی، دموکراسی و سرزمین فرصتها به ذهن خطور میکند؛ مفاهیمی که شالودهی چهرهی بیرونی آمریکا و تصویر آن در جهان را میسازند. اما اگر به واقعیت امروز این کشور بنگریم، گسترش بیسابقهی قدرت ریاستجمهوری، اوجگیری حمایتگرایی تجاری و رواج روزافزون پوپولیسم، چندان با آن تصویر «فانوس آزادی» سازگار نیست و این پرسش را پیش میآورد که آیا آمریکا حقیقتاً الگوی لیبرالیسم است؟
استیون هان – برندهی جوایز معتبر پولیتزر و بنکرافت – در کتاب آمریکای غیرلیبرال: یک تاریخ (Illiberal America: A History) با پژوهشی دقیق و قلمی ظریف، تاریخهای ناگفتهی دیگری از آمریکا را به تصویر میکشد و ریشههای تاریخی بحران کنونی را روشن میکند. این اثر روایت سنتی و لیبرالیستی تاریخ آمریکا را به چالش میکشد و نشان میدهد که «دموکراسی غیرلیبرال» در سراسر ۲۵۰ سال تاریخ این کشور جاری بوده است؛ پدیدهای ساختاری که در بنیان دولتسازی، نظام حقوقی و نظم اجتماعی ایالات متحده ریشه دارد.
در ژوئیهی امسال، گروه سیتیک (CITIC) میزبان نشست رونمایی از این کتاب بود که با حضور پروفسور جین کان رونگ، لی شیانگ و مترجم کتاب، یوان یه برگزار شد. در این گفتوگو، حاضران بررسی کردند که چرا آمریکا از یکسو خود را «فانوس آزادی» مینامد و از سوی دیگر در گرداب نابرابریها و بحرانهای ضد لیبرالیسم فرو رفته است؛ چگونه میتوان از دل تاریخ، لایههای پنهان و پیچیدهی این کشور را دید و دلایل شکافهای اجتماعی و بنبستهای نهادی امروز آمریکا را دریافت. این بحث نه تنها دریچهای تازه برای فهم ایالات متحده میگشاید، بلکه آینهای پیش روی ما مینهد تا مسیر توسعهی جامعهی خود را نیز بهتر بیندیشیم.
یادداشت حاضر بر اساس سخنان پروفسور جینکانرونگ تنظیم شده است:
۱ – دوگانگی آمریکا: همزیستی بلندمدت لیبرالیسم و ضدلیبرالیسم
ایالات متحده همواره خود را آزادترین کشور جهان معرفی کرده است. نخستین بار این ویژگی را یک فرانسوی مطرح کرد؛ الکسی دو توکویل، زمانی که به آمریکا سفر کرد و کتاب معروف «دموکراسی در آمریکا» را نوشت. او گفت آمریکا کشوری است متفاوت از اروپا، با روحیهای عمیقاً آزادمنشانه. اما جالب اینجاست که در همان زمان، خودِ آمریکاییها چندان این نگاه را نمیپذیرفتند؛ چراکه بیشتر دانشمندان و دانشگاهیان آمریکا در آن دوره، هنوز پیرو سنتهای اروپایی بودند و استقلال فکری مشخصی برای خود قائل نبودند.
من با نظر نویسنده کتاب (هان) موافقم: در واقع تازه در اواخر قرن نوزدهم، با ظهور جنبش ترقیخواهان و شکلگیری مکتبی جدید – بهویژه نظریه «مرزهای نو» فردریک ترنر – بود که سنت علمی و فکری آمریکا از اروپا جدا شد. ترنر تأکید میکرد که اگرچه در آمریکا عناصر اروپایی وجود دارد، اما شرایط و محیط این کشور کاملاً با اروپا تفاوت دارد؛ چراکه آمریکاییها همواره در حال گشودن مرزهای تازه بودهاند. همین ویژگی، موجب شد ایالات متحده ماهیتی اساساً متفاوت از اروپا پیدا کند.
الکسی شارل آنری کلِرل، کنت دو توکویل (۱۸۰۵-۱۸۵۹) سیاستمدار و اندیشمند فرانسوی بود که در دوره جمهوری دوم فرانسه بهعنوان وزیر امور خارجه خدمت کرد. از آثار مشهور او میتوان به «دموکراسی در آمریکا» و «نظام کهن و انقلاب» اشاره کرد.
اما واقعیت این است که آمریکا از همان آغاز ترکیبی آمیخته و متناقض بوده است. سنت لیبرالی که ما امروز بیشتر میبینیم، تنها یک بُعد از این کشور است. بُعد دیگر، هرچند کمتر بیان میشد، اما همیشه وجود داشته و هیچگاه از میان نرفته است. کتاب « آمریکای غیرلیبرال: یک تاریخ» دقیقاً همین بخش پنهان را بهطور نظاممند واکاوی میکند: چرا این بُعد وجود دارد؟ در چه شکلهایی بروز کرده است؟ نمونههایش روشناند: برتریطلبی سفیدپوستان، نظام سلسلهمراتبی تردکننده. این ویژگیها از همان ابتدا در آمریکا حضور داشتهاند، امروز هم وجود دارند و در حقیقت هرگز تغییر نکردهاند.
ایالات متحده از همان ابتدا دو سنت را در دل خود داشته است: هم لیبرالیسم و هم غیرلیبرالیسم. اما چرا چهرهی لیبرالی آن بیشتر برجسته شد؟ دلیلش این است که فراتر از مباحث نظری، بهویژه در عرصهی عمل، آمریکا بیش از پیش نیاز داشت که این سنت لیبرالی را پررنگ کند.
برای نمونه، در نیمهی نخست قرن بیستم، نظام سیاسی آمریکا با چالشهای جدی روبهرو شد: در اروپا، ایدئولوژیهایی چون فاشیسم و نازیسم در حال قدرتگیری بودند و در برابرشان، مدل استالینی در شوروی قد علم کرده بود. در دهه ۱۹۳۰، هنگامی که غرب در بحران اقتصادی و سیاسی دستوپا میزد، اتحاد شوروی بهسرعت در حال صعود بود. در چنین شرایطی، آمریکا انگیزهی بیشتری یافت تا با تأکید بر سنت لیبرالی خود، تفاوت بنیادینش را با این الگوهای تازه نشان دهد. در این میان، «ویلسونیسم» (اصول و سیاستهای ویلسون رئیسجمهور آمریکا) نقشی بسیار مهم ایفا کرد. با آغاز جنگ سرد، این نیاز برای برجستهسازی لیبرالیسم حتی از گذشته هم فوریتر و حیاتیتر شد.
پس از پایان جنگ سرد، آمریکاییها به این باور رسیدند که تاریخ دیگر به پایان رسیده است. همه میدانند فرانسیس فوکویاما (اندیشمند آمریکایی ژاپنیتبار و فارغالتحصیل هاروارد) کتاب «پایان تاریخ» را نوشت. او استدلال کرد که شکل سازمانیابی و شیوهی حکمرانی بشر به عالیترین سطح ممکن رسیده است: لیبرالدموکراسی. به باور او، هر قدر هم تغییر و تحول رخ دهد، هیچ الگوی حکمرانیای فراتر از آن نخواهد رفت. بنابراین، در معنای فلسفه سیاسی، تاریخ بشر به پایان رسیده است — البته انسانها همچنان زندگی میکنند، اما شکل حکمرانی به اوج خود رسیده است. این در حقیقت بازتاب پیروزی آمریکا در جنگ سرد بود؛ برای تثبیت دستاوردها، ایالات متحده آزادی و دموکراسی لیبرال را تا جایگاهی بیسابقه و مقدس بالا برد.
اما این قضاوت در اصل نادرست بود. آمریکا کشوری است پیچیدهتر از آنچه تصویر میشود. شما میتوانید بُعد لیبرالی آن را ببینید، اما درونِ این کشور لایههای تیره و متناقض بسیاری نیز وجود دارد. جامعهی دانشگاهی آمریکا سالها این بُعد پنهان را کنار گذاشته و تنها روی لیبرالیسم تأکید کرده است، که در عمل نوعی گمراهسازی بهشمار میرود. اما با گذشت زمان، مشکلات یکییکی آشکار شدند: کشورهایی که کوشیدند الگوی آمریکایی را تقلید کنند و بهدنبال آزادی و دموکراسی باشند، در عمل به چیزی رسیدند که میتوان آن را «دموکراسی غیرلیبرال» نامید.
فکر میکنم من از جمله دانشجویان چینیای بودم که نسبتاً زود به سنت پوپولیستی در آمریکا توجه کردم. اگر به گذشته نگاه کنیم، نمونههای اولیهی آن را میتوان در توماس جفرسون دید؛ بعدها در تئودور روزولت و در دوران متأخرتر در جرج بوش پسر. در جامعهی آمریکا همواره یک جریان پرقدرت پوپولیستی وجود داشته است: نوعی نفرت یا بدگمانی نسبت به نخبگان، این باور که نخبگان همواره در خدمت گروههای فاسد هستند. این جریان رنگ و بوی ضدعقلگرایی دارد و در برابر روشنفکران و اهل دانش، نوعی بیاعتمادی درونی و ریشهدار نشان میدهد. در کنار این، گرایش به برتریطلبی سفیدپوستان هم وجود دارد؛ گرایشی بهشدت انحصارطلب و مبتنی بر طرد و حذف دیگران.
این وجه از آمریکا در واقع بسیار پررنگ است، اما من از همان سالهای نخست متوجه شدم که در کتابهای درسی آمریکا، تقریباً همیشه از این موضوع چشمپوشی میشود. آنها فقط روی این نکته تأکید دارند که آمریکا یا کشوری آرمانگراست یا واقعگرا.
«آرمانگرایی» چیزی است که آمریکاییها با شور و شوق زیاد دربارهاش سخن میگویند؛ پیام پنهان آن این است که گویا آمریکا از سایر کشورها اخلاقیتر، انساندوستتر و مداراجوتر است. البته این هم بخشی از واقعیت است؛ آمریکا بهدلیل سطح بالای توسعه، امکان نمایش چنین «نیکخواهی»ای را دارد. اما آمریکا در اصل سرشتی پیچیده دارد: در کنار این چهرهی آرمانگرایانه، بُعد پوپولیستی قدرتمندی نیز همیشه حضور داشته است.
با این حال، زمانی که دونالد ترامپ به قدرت رسید، تازه برایم آشکار شد که خودم هم تا اندازهای تأثیر این سنت پوپولیستی را دستکم گرفته بودم. شاید این دستکمگرفتن ناشی از آن باشد که شناخت من از آمریکا هنوز کامل نبود. بیشتر آمریکاییهایی که من با آنها در ارتباط بودم، از میان نخبگان تحصیلکرده بودند — فارغالتحصیلان دانشگاههایی چون هاروارد و مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT). آنها معمولاً با زبانی انتزاعی از «عشق به بشریت» سخن میگفتند، اما در واقع شاید حتی توجه چندانی به همسایهی خود نیز نداشتند.
۲ – ریشههای پدیده ترامپ: پایگاه اجتماعی عمیق و ضرورتی تاریخی
ظهور پدیده ترامپ در آمریکا، در نگاه نخست واقعاً یک استثنا به نظر میرسید. به یاد دارم سال ۲۰۱۶ که او تازه وارد صحنه شد، بسیاری از پژوهشگران آمریکایی که میشناختم، کاملاً شگفتزده بودند. آنها مدام از خود میپرسیدند: «چطور ممکن است ترامپ ظهور کند؟» حتی چندین دوست آمریکایی به من گفتند: «تنها چیزی که در آمریکا قطعی است، همان بیقطعیتی است.» واقعیت این بود که ترامپ تغییرات بزرگی با خود آورد.
انتخاب او در سال ۲۰۱۶ شاید بهطور نسبی حاصل عواملی تصادفی بود؛ اما اینکه در ۲۰۲۴ دوباره توانست به قدرت بازگردد، دیگر نمیتوان تصادفی دانست. بسیاری از دادهها نشان میدهد که حتی در ۲۰۲۰ نیز برخی بر این باورند او عملاً پیروز شده بود، اما نتیجهی انتخابات به واسطهی «دستکاری آرا» تغییر کرد. اگر چنین تحلیلی درست باشد، ترامپ در واقع سه بار پیروز شده است. روشن است که این دیگر صرفاً یک اتفاق نیست، بلکه پشت سر آن یک پایگاه اجتماعی بسیار نیرومند وجود دارد.
پایههای قدرت ترامپ عمدتاً بر سه جناح استوار است:
- جناح MAGA (شعار «آمریکا را دوباره باعظمت کنیم») که ستون اصلی آن کارگران یقهآبی سفیدپوست هستند. جِی.دی. ونس را میتوان نمایندهی این طیف دانست.
- جناح راستگرای سنتی والاستریت که چهرههایی چون مارکو روبیو و وزیر خزانهداری، بسانت، در آن جای میگیرند. ابتدا تصور میشد این گروه با ترامپ دچار تعارض شوند، اما اکنون میبینیم که بهخوبی با او سازگار شدهاند.
- جناح نخبگان فناوری در سیلیکونولی که ایلان ماسک برجستهترین چهرهی آن است. با این حال، امروز روابط این طیف با ترامپ بهشدت تیره شده است.
به این ترتیب، میتوان گفت راهیابی ترامپ به کاخ سفید، نتیجهی تکیهی او بر همین سه نیروی عمده بود. در حال حاضر، جناح ونس همچنان با او روابطی نزدیک دارد، والاستریتیها نیز رابطهای نسبتاً هماهنگ با او حفظ کردهاند، اما چالش اصلی ترامپ، از جانب نخبگان فناوری در سیلیکونولی بروز کرده است.
در ماه فوریه امسال، حساب کاربری رسمی کاخ سفید در شبکههای اجتماعی، نقلقولی از ترامپ را بازنشر کرد که گفته میشد برگرفته از ناپلئون بناپارت است:
«کسی که کشورش را نجات میدهد، هیچ قانونی را نقض نمیکند.»
این جمله را میتوان در بستر شرایط امروز آمریکا تفسیر کرد. یکی از دلایل این است که نخبگان آمریکایی، بهویژه در حزب دموکرات، بیش از حد نخبهگرا شدهاند. در گذشته، رهبران سیاسی ایالات متحده همواره تلاش میکردند میان جناحها و گروههای مختلف توازن برقرار کنند و به منافع همه توجه داشته باشند تا چرخ حکومت بهخوبی بچرخد. اما ترامپ کاملاً رویکردی متفاوت دارد: او اصلاً اعتنایی به دیدگاه دیگران ندارد و صرفاً دنبال آن است که مطابق میل خود عمل کند. با این حال، همین روش باعث شد به قدرت برسد. جالبتر اینکه، در شش ماه نخست زمامداریاش، حمایت او درون حزب جمهوریخواه بسیار بالا بود؛ هرچند در سطح کل جامعه، میزان محبوبیت او چندان بالا به نظر نمیرسید.
حال اگر به حزب دموکرات نگاه کنیم، وضعیت آنها هم چندان بهتر نیست. درست است که پایگاه نظرسنجی ترامپ رو به افول گذاشته، اما حمایت از دموکراتها نیز بسیار ضعیف است. این حزب هنوز نتوانسته یک چهرهی کاریزماتیک و شایسته را بهعنوان رهبر معرفی کند. بهعنوان مثال، گوین نیوسام، فرماندار کالیفرنیا، در مدیریت مسائل ناتوان بوده است: پروژهی قطار سریعالسیر بیش از ۴۰۰ میلیارد دلار هزینه برداشت، اما حتی یک اینچ هم ساخته نشد و در نهایت پروژه لغو شد، بدون آنکه کسی پاسخگو باشد. این خود یکی از جلوههای ترسناک ضعف نهادی در آمریکا است. در عین حال، دموکراتها هرچه بیشتر به سمت جناح چپ متمایل میشوند؛ برای نمونه، در انتخابات داخلی نیویورک، زهران ممدانی، سیاستمدار آفریقاییتبار اهل اوگاندا، مواضعی حتی رادیکالتر از چپگرایان سنتی اتخاذ کرده است.
از این منظر، ظهور پدیده ترامپ چندان هم غیرقابل درک نیست. بر اساس منطق شرایط کنونی، بروز چنین پدیدهای در آمریکا امری طبیعی به نظر میرسد. ترامپ در کل گرایشی راستگرایانه دارد، با رنگوبوی شدید پوپولیستی و نژادگرایانه، و در بنیان خود حامل نوعی برتریطلبی سفیدپوستان است. نگاهی به کابینه او این موضوع را آشکار میسازد: تقریباً هیچ فرد رنگینپوستی در میان اعضای آن دیده نمیشود. این ترکیب یکدست سفیدپوست، کاملاً متفاوت است با کابینههای کلینتون، بوش پسر یا اوباما که همگی به نوعی بر تنوع نژادی و قومی تأکید داشتند. همین امر است که اهمیت کتاب « آمریکای غیرلیبرال: یک تاریخ» را نشان میدهد؛ زیرا این اثر کمک میکند ریشههای چنین پدیدههایی را بهتر درک کنیم. به همین دلیل است که موضوع این کتاب انتخابی بسیار بهجا و ارزشمند بوده است.
این وضعیت همچنین بازتابی از شکاف عمیق در جامعه آمریکاست. برای نمونه، در ماه مارس امسال، زمانی که ترامپ در کنگره سخنرانی سالانه «وضعیت کشور» را ارائه میداد، صحنه بهروشنی گویای این شکاف بود: در یکسو، نمایندگان جمهوریخواه حتی نمیگذاشتند سخنان او تمام شود و مرتب با کف زدنهای پیدرپی حرفش را قطع میکردند؛ در سوی دیگر، نمایندگان دموکرات بهکلی سخنان او را نپذیرفتند و حتی با در دست گرفتن پلاکاردهایی با نوشتهی «دروغگو» به او اعتراض کردند. این همان چهرهی واقعی آمریکای امروز است: جامعهای بهشدت دوقطبی و متلاشیشده.
۳ – شکافهای عمیق در جامعه آمریکا: نابرابری اقتصادی و قطبیشدن سیاسی
بیتردید، حکمرانی داخلی ایالات متحده امروز با مشکلات جدی روبهروست. نخستین نمود آن در عرصهی اقتصاد دیده میشود: آمریکا در روند جهانیسازی بیشترین سودها را به جیب زد، اما بخش عمدهی این منافع به دست نخبگان مالی والاستریت افتاد. امروز تنها یک درصد از جمعیت این کشور، بخش اعظم ثروت را در اختیار دارد. همین واقعیت، زمینهساز جنبش «اشغال والاستریت» در سال ۲۰۱۰ شد. شعار معروف معترضان مستقیماً همین نابرابری را هدف میگرفت:
«لینکلن اشتباه میکرد؛ آمریکا نه کشور مردم، برای مردم و به دست مردم است، بلکه کشور ۱ درصد است، به دست ۱ درصد و برای ۱ درصد.»
اما مشکل صرفاً اقتصادی نیست؛ معضلات سیاسی نیز کاملاً مشهود است. جناح چپ بیش از حد رادیکال شده و واقعیتهای ملموس زندگی مردم عادی – بهویژه روند فقیرشدن طبقه کارگر و کارمندان یقهسفید – را نادیده میگیرد. در عوض، به دامنزدن به موضوعات انتزاعی و کماهمیت مشغول است. نتیجه این است که بخشهای اصلی جامعه آمریکا به حاشیه رانده شده و صدای آنان به گوش نمیرسد. البته این توضیحات میتواند برخی مسائل را روشن کند، اما عمق لازم را ندارد. در مقابل، کتاب «آمریکای غیرلیبرال: یک تاریخ» عمقی بسیار بیشتر دارد؛ زیرا ریشههای این مشکلات را نه صرفاً در تحولات اخیر، بلکه از همان آغاز تاریخ تأسیس آمریکا جستوجو میکند.
در سه چهار دهه گذشته، قدرتگیری نهادهای مالی در آمریکا جهشی بزرگ داشته است. آنها با زبان پرطمطراق و استفاده از واژگانی زیبا، قصهای از «ارزشهای جهانشمول» روایت کردهاند، اما در پس این پرده چیزی جز سودجویی و منفعتطلبی شخصی پنهان نبوده است. این روند به آنها امکان داد تا در سطح جهانی سودهای کلان به دست آورند. با این حال، این مدل توسعه قربانی بزرگی هم داشت: صنعت تولیدی آمریکا. چراکه سود در بخش مالی بهمراتب آسانتر و سریعتر به دست میآید، و همین امر به افول پیوستهی بخش تولید در آمریکا انجامیده است.
نتیجه اجتنابناپذیر افول صنعت تولیدی آمریکا چه بود؟
فروپاشی گستردهی جوامع سفیدپوست. جامعهای که خانوادهی جِیدی ونس (سناتور و چهرهی جمهوریخواه نزدیک به ترامپ) در آن زندگی میکرد، نمونهای روشن از همین واقعیت است. در گذشته، آن منطقه کارخانه داشت؛ در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ روزگار بسیار پررونقی را میگذراند. فضای اجتماعی مطلوب بود، کارگران هر روز صبح و عصر با هم به کارخانه میرفتند و برمیگشتند و روابطی نزدیک و صمیمی داشتند. اما از دهه ۱۹۹۰ به بعد، کارخانهها تعطیل شدند و جامعه نیز همراه با آنها رو به زوال رفت. بسیاری از مردم ناچار شدند کوچ کنند و جمعیت بهطور پیوسته کاهش یافت. کسانی که ماندند عمدتاً سالمندان یا افرادی بودند که دیگر توان رقابت نداشتند.
کتاب «مویهی هیل بیلی» ونس را یکشبه مشهور کرد. این کتاب جامعهی آمریکا را با واقعیتی تکاندهنده روبهرو ساخت: اینکه در میان سفیدپوستان – که ستون فقرات و اکثریت جامعه آمریکا هستند – جمعیتی بسیار بزرگ در شرایطی بسیار وخیم زندگی میکنند. وقتی اکثریت سفیدپوستِ طبقهی متوسط و پایین چنین اوضاعی داشته باشند، بهروشنی معلوم میشود که جامعه آمریکا دچار بحران جدی است. وقتی بخش اصلی جامعه به این وضعیت کشیده شود، دیر یا زود باید منتظر انفجار بود. همین خشم و نارضایتی سفیدپوستان طبقهی متوسط و پایین بود که ترامپ را به صحنه آورد، و او دقیقاً همان وجه پنهان و سرکوبشدهی تاریخ آمریکا را آشکار کرد.
آمریکا تنها محدود به چهرههای پرزرقوبرق دو سوی ساحل شرقی و غربی نیست. درست است که والاستریت با قدرت مالی خود و لسآنجلس و سیلیکونولی با توان فناورانهشان درخشان بهنظر میرسند، اما آمریکا روی دیگری هم دارد: طبقات سفیدپوستِ متوسط و پایین که در شرایطی بهشدت دشوار و حتی میتوان گفت فلاکتبار بهسر میبرند. این واقعیت، یکی از مهمترین چهرههای امروز جامعه آمریکاست.
ترامپ در سال ۲۰۲۴ در آیووا در یک گردهمایی انتخاباتی شرکت کرد.
۴ – بازشناسی آمریکا: عبور از تصویرهای تکبعدی و درک پیچیدگیهای آن
بیتردید، ایالات متحده رقیب راهبردی بلندمدت چین خواهد بود؛ بنابراین فهم تغییرات آمریکا اهمیتی حیاتی دارد. اگر آن را درست نفهمیم، امکان تعامل مؤثر هم نخواهیم داشت. و برای درک واقعی، کافی نیست که صرفاً به تفسیرهای کوتاهمدت پژوهشگران دربارهی پدیدههای روز بسنده کنیم؛ بلکه باید به ریشههای تاریخی و فلسفی آن نیز رجوع کرد. به نظر من، ارزش کتاب « آمریکای غیرلیبرال: یک تاریخ» دقیقاً در همین است: این کتاب آمریکا را به شکلی جامعتر توضیح میدهد و به باور من، بهترین تبیین تاریخی برای پدیده ترامپ ارائه کرده است. مطالعه آن دستاوردهای فکری بسیاری به همراه خواهد داشت.
ما در دورهی اصلاحات و گشایش اقتصادی، درست با چهرهای «بسیار خوب» از آمریکا روبهرو شدیم. بهویژه در دهه ۱۹۸۰، زمانی که آمریکا در اوج قدرت بود. بازیهای المپیک ۱۹۸۴ لسآنجلس هنوز در ذهنها مانده است: آمریکایی بااعتمادبهنفس، پرشور، خوشخلق و شوخطبع، با مشارکت گستردهی مردمش. همین تصویر، ذهنیت مثبتی برای ما نسبت به آمریکا ساخت و همین امر باعث شد بعدها درک ایالات متحدهی امروز برایمان دشوار باشد. ترامپ، با ظاهر و رفتاری بهغایت «غیرمعمول»، کاملاً متفاوت با آنچه از نخبگان آمریکایی انتظار داشتیم، جلوه میکند: گفتارش زمخت، گزینش اطرافیانش عجیبوغریب. در کابینهاش عمدتاً کسانی حضور دارند که صرفاً بهطور مطلق از او حمایت کردهاند، بیآنکه توان مدیریتی یا تخصص ویژهای داشته باشند. تنها شرط، رضایت شخص ترامپ است – و این در تاریخ سیاسی آمریکا کمسابقه یا حتی بیسابقه است.
آمریکا بیگمان کشوری بسیار موفق بوده است؛ از سیزده مستعمره کوچک آغاز کرد و به جایگاه قدرت اول جهان رسید. دلایل این موفقیت بسیار است، از جمله عاملی چون «خوششانسی». اما امروز دیگر روشن نیست که این خوششانسی ادامه یابد؛ حتی اگر فرصت تازهای هم پدید آید، نمیدانیم آیا آمریکا قادر خواهد بود آن را بهدرستی درک و بهرهبرداری کند یا نه. من از سال ۱۹۸۴، زمانی که در مؤسسه مطالعات آمریکا در آکادمی علوم اجتماعی چین مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بودم، تاکنون بیش از ۴۰ سال است که آمریکا را مطالعه میکنم. سالها مانند بسیاری دیگر از پژوهشگران این حوزه باور داشتم آمریکا یک ویژگی بارز دارد: توانایی اصلاحگری بسیار قوی، بهگونهای که از پس هر بحرانی، حتی بسیار بزرگ، بهخوبی برمیآید. اما امروز دیگر نمیتوانم با اطمینان این را بگویم.
همانطور که یک انسان بهعنوان موجود زنده، مراحل تولد، رشد، پیری و مرگ را طی میکند، کشورها نیز چنین هستند. فردی که در ۱۸ سالگی دچار سرماخوردگی شود، شاید حتی بدون دارو و فقط با کمی استراحت بهبود یابد؛ اما همان بیماری در ۸۰سالگی ممکن است غیرقابل تحمل باشد. توانایی مقابله با مشکلات در دورههای مختلف عمر، بسیار متفاوت است. امروز احساس میشود آمریکا وارد مرحلهی «پیری» شده است. اگر همچنان باور داشته باشیم آمریکا مثل گذشته توان اصلاحگری خارقالعاده دارد و تصور کنیم پدیده ترامپ خودبهخود ناپدید خواهد شد، این بیش از حد خوشبینانه است. واقعیت این است که آمریکا اکنون با شرایطی کاملاً بیسابقه روبهروست. اینکه آیا هنوز توان اصلاح دارد و میتواند از این «بیماری» عبور کند یا نه، پرسشی است که پاسخ روشنی برای آن وجود ندارد.
مطالعات چین دربارهی ایالات متحده، در واقع از قرن نوزدهم با ترجمهی برخی آثار آغاز شد و در قرن بیستم نیز همواره جایگاه مهمی داشت. اما پژوهشهای منسجم و باکیفیت بیشتر در ۴۰ سال اخیر و در دوران اصلاحات و گشایش صورت گرفته است. با این حال، یک نقص بنیادین در تحقیقات گذشته وجود داشت: گرایش به آمریکامحوری و نوعی شیفتگی افراطی نسبت به آمریکا.
امروز اما ایالات متحده بهمراتب پیچیدهتر شده و آن الگوهای قدیمیِ شناخت دیگر پاسخگو نیست. باید از آن چارچوبها بیرون آمد – و این کتاب دقیقاً نقطهی شروعی برای چنین گذر است.
از خلال این اثر درمییابیم که آمریکا واقعاً چندوجهی است: از یک سو سنت لیبرالی و آزادیخواهانه را تبلیغ میکند – که البته بخشی از واقعیت است – اما این تمام چهرهی آن نیست. آمریکا یک «روی تاریک» هم دارد؛ و چهبسا این روی تاریک وزنهای بهمراتب سنگینتر داشته باشد. درست مثل جهان هستی: آنچه ما میبینیم، یعنی «مادهی روشن»، تنها ۴.۹ درصد کل را تشکیل میدهد؛ در حالیکه «مادهی تاریک» ۲۵ درصد و «انرژی تاریک» ۷۰ درصد سهم دارند. به همین قیاس، آن بخشی از تاریخ آمریکا که ما تاکنون دیدهایم، شاید تنها قطعهای کوچک از یک کل بسیار گسترده و ناشناخته باشد.
وقتی خودِ آمریکاییها اعتراف میکنند که کشورشان پیچیدگیهای فراوانی دارد، ما نیز ناگزیر باید با نگاهی پیچیدهتر و چندلایهتر به آن بنگریم. از این کتاب میتوان بهعنوان نقطهی عزیمت استفاده کرد، تا پژوهشهای عمیقتر و جامعتری دربارهی ایالات متحده شکل گیرد. تنها از این رهگذر است که میتوانیم تصویری واقعی و کامل از آمریکا به دست آوریم و در نتیجه، تعامل مؤثرتری با آن داشته باشیم. راستش را بخواهید، من با وجود بیش از ۴۰ سال پژوهش دربارهی ایالات متحده هنوز هم بخشهای زیادی را درک نمیکنم؛ اما مطالعهی «آمریکای غیرلیبرال: یک تاریخ» واقعاً بسیاری از ابهاماتم را برطرف کرد.
پایان/
نظر شما