به گزارش تحریریه، وانگ تائو(汪涛)، استاد دانشگاه و پژوهشگر ارشد مؤسسه مطالعات انرژی چین و روسیه در دانشگاه ملیتهای چین، در مقالهای تحلیلی، ضمن بررسی پرونده ونزوئلا، راهبردهای پیشروی سیاست خارجی و امنیتی چین را تبیین کرده است.
(مطالب و ارزیابیهای مطرحشده، صرفاً بیانگر دیدگاههای شخصی پژوهشگر بوده و الزاماً منعکسکننده موضع تحریریه نیست.)
در تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۲۶ به وقت محلی، ارتش ایالات متحده آمریکا بدون اعلام جنگ، با استفاده از نیروهای ویژه، رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، و همسرش را ربود. این اقدام که بهطور آشکار ناقض منشور سازمان ملل متحد است، جهان را در شوک فرو برد. افکار عمومی بینالمللی تقریباً بهصورت یکپارچه با این اقدام مخالفت کردند.
موضع کشورهای چین، روسیه و کشورهای آمریکای جنوبی در مخالفت با این اقدام بدیهی بود، اما نکته قابل توجه آن است که حتی کشورهای اروپایی نیز عمدتاً با این رفتار همراهی نکردند و در بیانیههای رسمی خود بر ضرورت پایبندی به حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل متحد تأکید ورزیدند.

سخنگوی وزارت امور خارجه چین: طرف چینی نسبت به اقدام آمریکا در کنترل اجباری رئیسجمهور مادورو و همسرش و انتقال آنها به خارج از کشور، نگرانی شدید خود را ابراز میکند. اقدام آمریکا بهطور آشکار ناقض حقوق بینالملل و اصول بنیادین روابط بینالملل بوده و با اهداف و اصول منشور سازمان ملل متحد مغایرت دارد.
چین از آمریکا میخواهد امنیت جانی رئیسجمهور مادورو و همسرش را تضمین کند، فوراً رئیسجمهور مادورو و همسرش را آزاد سازد، از اقدامات براندازانه علیه حکومت ونزوئلا دست بردارد و اختلافات را از طریق گفتوگو و مذاکره حلوفصل کند.
سالها بعد، تاریخنگاران چنین قضاوت خواهند کرد که این رویداد، در واقع، نشانهای از پایان رسمی نظم جنگ سرد و نظم پس از جنگ سرد بود.
در دوران جنگ سرد و حتی در دوره پس از آن، اقدامات دو قدرت هژمونیک―از جمله ربایش رهبران خارجی با توسل به زور، اعزام مستقیم نیروهای نظامی برای سرنگونی حکومتها، ترور، و تحریک پنهانی کودتاها برای تغییر رژیمهای سیاسی در دیگر کشورها―پدیدهای نادر نبوده است.
ایالات متحده آمریکا، با نقض حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل، در قالب تهاجم نظامی، ربایش با زور، ترور و انقلابهای رنگی، بارها و بارها در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کرده است.
موارد اینگونه مداخلات بهقدری گستردهاند که شمارش آنها دشوار است. در این زمینه، روزنامه «چاینا دیلی» فهرستی از بخشی از نمونههای مداخله نظامی آمریکا در کشورهای دیگر را گردآوری و منتشر کرده است.

قدرت هژمونیک دیگری، یعنی اتحاد جماهیر شوروی نیز رفتاری مشابه داشته است:
در تاریخ ۲۰ اوت ۱۹۶۸، ارتش شوروی به چکسلواکی یورش برد و این کشور را اشغال کرد و حکومت الکساندر دوبچک را سرنگون ساخت.
در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹، نیروهای ویژه شوروی به کاخ ریاستجمهوری افغانستان حمله کردند، حفیظالله امین و اعضای خانوادهاش را به قتل رساندند و ببرک کارمل را بهعنوان دبیرکل حزب دموکراتیک خلق افغانستان بر سر کار آوردند.
درباره اینگونه جنایات ایالات متحده، در فضای مجازی بحثها و تحلیلهای فراوانی صورت گرفته و موضوع تا حد زیادی مورد واکاوی قرار گرفته است. ازاینرو، این مقاله قصد ندارد بار دیگر به آنها بپردازد، بلکه تمرکز خود را بر سؤالی بهمراتب مهمتر برای ما قرار میدهد:
ما باید از این رویداد چه درسها و چه راهبردهایی استخراج کنیم؟
برخی از کاربران اینترنتی حتی معتقدند که ما نیز باید از الگوی آمریکا پیروی کنیم و رهبران جریانهای استقلالطلب تایوان را هدفگیری و حذف کنیم. اینگونه دیدگاهها بیش از حد سطحی، احساسی و سادهانگارانه هستند. آنچه واقعاً باید از این رویداد دریافت، این است که:
این حادثه نشان میدهد دوران جنگ سرد و حتی نظم پس از جنگ سرد، بهطور واقعی در حال پایان یافتن است.
پیامدها برای روابط چین و روسیه
هژمونی روسیه مدتهاست که از میان رفته است، اما این کشور همچنان به ذهنیت کهنه جنگ سرد چسبیده و جایگاه واقعی خود را در روابط چین و روسیه بهدرستی تنظیم نکرده است؛ موضوعی که برای چین به یک چالش دردسرساز و پیچیده تبدیل شده است.
اگر به مجموعه رویدادهای چند سال اخیر―از جمله در سوریه، ایران و سایر نقاط―بنگریم، بهروشنی میتوان دریافت که هر جا چین و روسیه بهطور مشترک از کشوری حمایت کردهاند، در عمل این روسیه بوده که در حوزه نظامی نقش مسلط را ایفا کرده است. این مناطق، در گذشته نیز عمدتاً حوزه نفوذ سنتی روسیه به شمار میرفتند.
بسیاری به دلیل درگیری شدید احساسی، ممکن است درک این مسئله برایشان دشوار باشد، اما واقعیت این است که در چنین مناطقی، چین نمیتواند نقش خود را بهطور کامل ایفا کند، زیرا ناچار است ملاحظات و حساسیتهای روسیه را در نظر بگیرد.
اما مسئله اساسی اینجاست که توان نظامی روسیه بهشدت تضعیف شده و فاصله آن با ایالات متحده به حدی رسیده که دیگر بههیچوجه قابل مقایسه نیست. روسیه حتی در میدان نبرد مستقیم در جنگ اوکراین نیز توان مقابله با تسلیحات و تجهیزات ناتو را ندارد؛ در چنین شرایطی، چگونه میتوان انتظار داشت کشورهایی که با حمایت نظامی روسیه تجهیز میشوند، توان ایستادگی در برابر فشارهای آمریکا و غرب را داشته باشند؟
توان نظامی ونزوئلا نیز عمدتاً بر پایه تجهیزات روسی بنا شده است و بهویژه کل ساختار و نظام فرماندهی نظامی این کشور تحت هدایت روسیه شکل گرفته است. سهم تسلیحات چینی در ارتش ونزوئلا بسیار محدود است و عمدتاً به چهار فروند قایق موشکانداز تندر کلاس «هودونگ» مجهز به موشکهای ضدکشتی C–802 محدود میشود. گفته میشود ونزوئلا همچنین به رادار پنهانکار JY–27 چین مجهز شده است.

موشک ضد کشتی سری YJ–83 که با نام C802 نیز شناخته میشود
با این حال، در حوزه پدافند هوایی و نیروی هوایی، همچنان تجهیزات روسی نقش اصلی را ایفا میکنند؛ از جمله سامانه پدافند هوایی دوربرد S–300VM (آنتِی–2500)، سامانه پدافند هوایی میانبرد بوکM2E، سامانه پدافند کوتاه تا میانبرد S125 پچورا–2M، سامانه ترکیبی توپ/موشک پانتسیر–S1 و موشکهای دوشپرتاب ایگلا–S.
تجربه نشان داده است که هر کشوری که ساختار اصلی تسلیحاتیاش بر تجهیزات روسی استوار باشد، نباید انتظار داشته باشد که بتواند با ایالات متحده مقابله کند.
چین، بهمنظور حفظ اتحاد راهبردی با روسیه در سطح کلان، در مناطق سنتی نفوذ این کشور همواره با احتیاط بسیار عمل کرده و از رقابت با روسیه برای تصاحب بازارهای تسلیحاتی پرهیز کرده است. تمرکز چین در این مناطق بیشتر بر همکاریهای تجاری و اقتصادی غیرنظامی بوده است.
اما همین رویکرد موجب شده که چین نتواند توانمندیهای واقعی خود را در این کشورها بهطور کامل به کار گیرد. و هنگامی که این مناطق در برابر قدرت نظامی آمریکا ناتوان باشند، سرمایهگذاریها و منافع تجاری چین نیز عملاً فاقد پشتوانه امنیتی خواهند بود.
رویداد اخیر ونزوئلا، بار دیگر و بهروشنی نشان داد که تسلیحات روسی بهطور کامل از تحولات عصر جدید عقب افتادهاند؛ و بهنظر میرسد دیگر نیازی به ارائه شواهد بیشتر در این زمینه نباشد.
در مقابل، هر جا که سامانه تسلیحاتی چین بهطور کامل نقش غالب را داشته است، در صورت بروز درگیری نظامی، نتیجه کاملاً متفاوت بوده و برتری قاطع به دست آمده است. نمونههای بارز آن، نبرد هوایی بین هند و پاکستان و همچنین برخی کشورهای آفریقایی مانند اوگاندا―که بهعنوان «دانشآموزان ممتاز چین» شناخته میشوند―هستند. توان رزمی کشورهایی که بهطور همهجانبه سامانههای تسلیحاتی چین را به کار گرفتهاند، بهطور کامل مورد اثبات عملی قرار گرفته است.
اگر روسیه زودتر جایگاه خود را میپذیرفت و پیش از جنگ اوکراین بهطور کامل به تجهیز نیروهایش با سامانههای نظامی چین روی میآورد، بیتردید در میدان نبرد اوکراین با چنین وضعیت دشوار و فرسایندهای روبهرو نمیشد.

بنابراین در گام اول، با بررسی نمونههای سوریه، ایران و ونزوئلا، باید بهروشنی به روسیه تفهیم شود که توان واقعی و جایگاه کنونی نظامی خود را بهدرستی بشناسد. زمان آن فرارسیده است که در این کشورها، سامانه نظامی چین―و نه صرفاً چند قلم تجهیزات منفرد―نقش اصلی و تعیینکننده را ایفا کند.
بهویژه پس از پایان جنگ اوکراین، باید ساختار تسلیحاتی خود روسیه نیز بهطور همهجانبه «چینیسازی» شود. نباید منتظر ماند تا در زمان وقوع جنگ، روسیه تازه به یاد درخواست کمک از چین بیفتد؛ چراکه در صورت آغاز درگیری، چین ناگزیر خواهد بود موضع بیطرفی اتخاذ کند. تنها در زمانی که روسیه درگیر جنگ نیست، امکان صادرات محدود و مدیریتشده تسلیحات از سوی چین وجود دارد.
روسیه باید این واقعیت را عمیقاً درک کند که تنها راه بقا و خروج از بنبست راهبردی، پذیرش کامل نقش تبعی در چارچوب رهبری چین است. ادامه دادن به ژستها و ذهنیتهای کهنهای که مدتهاست تاریخ مصرف آنها گذشته، هیچ آیندهای برای روسیه رقم نخواهد زد.
در گام دوم، اگر روسیه همچنان نتواند جایگاه واقعی خود را بشناسد و در کشورهایی که هنوز میکوشد نقش مسلط را حفظ کند اصرار بورزد، چین ناچار است در تدوین راهبردهای خود سیاستهای ویژه و مستقل اتخاذ کند. در چنین مناطقی، بههیچوجه نمیتوان انتظار داشت که تسلیحات روسی قادر به حفاظت از منافع اقتصادی و سرمایهگذاریهای فرامرزی چین باشند.
در گام سوم، چین باید با استفاده از این پرونده، بهسرعت سایر کشورها را آگاه سازد که تنها با گذار کامل به سامانه تسلیحاتی چین میتوانند امنیت واقعی خود را تضمین کنند. بهویژه در قاره آمریکا، در کشورهایی که چین دارای منافع اقتصادی و سرمایهگذاری تجاری است، لازم است خروج سرمایه و تجارت چین با خروج همزمان سامانه نظامی چین همراه باشد.
با توجه به اینکه در سال ۲۰۲۵ مازاد تجاری صادرات کالای چین از مرز یک تریلیون دلار آمریکا عبور کرده است، ضرورت حفاظت از منافع برونمرزی چین بیش از هر زمان دیگری فوری و حیاتی شده است.
در گام چهارم، با افول سریع قدرت ایالات متحده و در عین حال ناتوانی این کشور در رها کردن رؤیای هژمونی، واشنگتن بهطور فزایندهای به عملیات ویژه، ترور، براندازی، نفوذ و اقدامات پنهانی متوسل خواهد شد و بیش از پیش از اعزام گسترده نیروهای نظامی پرهیز خواهد کرد. این رویکرد، بخشی از آزمون عملی راهبرد جدید امنیت ملی آمریکا پس از تمرکز بر عقبنشینی به حوزه قاره آمریکا است؛ تلاشی برای ایجاد رعب و نمایش قدرت در نیمکره غربی.
اما اتخاذ چنین سیاستهایی که هیچ خط قرمزی را به رسمیت نمیشناسد و بهطور آشکار حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل متحد را نقض میکند، در نهایت آمریکا را به وضعیتی از انزوای فزاینده و فقدان مشروعیت خواهد کشاند. اگر این اقدامات نتواند ونزوئلا و دیگر کشورهای قاره آمریکا را مرعوب کند، بیتردید سطح مقاومت و تقابل تشدید خواهد شد.
چین باید این فرصت را بهطور کامل مورد استفاده قرار دهد و گزینهای جایگزین و قابل اتکا در اختیار این کشورها قرار دهد. واقعیت این است که تنها با گذار همهجانبه به تسلیحات و سامانه نظامی چین میتوان امنیت پایدار آنها را تضمین کرد.

رژه سوم سپتامبر چین
ممکن است برخی بگویند ربایش مادورو بدون وجود نفوذیهای داخلی امکانپذیر نبوده است. این تحلیل، در ظاهر، منطقی به نظر میرسد. اما در سطحی عمیقتر، باید به یک واقعیت اساسی و مهم توجه داشت:
اگر دفاع ملی یک کشور بر سامانه تسلیحاتیای متکی باشد که اساساً دیگر هیچ اعتبار و اعتمادی ندارد، طبیعی است که اعتمادبهنفس درونی نیز در میان نیروهای آن کشور تضعیف شود. در چنین شرایطی، افراد بهراحتی تحت ارعاب قرار میگیرند و زمینه برای نفوذ و جذب آنها از سوی آمریکا فراهم میشود.
در مقابل، زمانی که یک کشور از قدرت دفاعی واقعی، پایدار و مدرن برخوردار باشد و اعتمادبهنفس ملی در سطح بالایی قرار گیرد، به این معنا نیست که نفوذ و تطمیع کاملاً ناممکن میشود، اما بدون تردید هزینه، ریسک و دشواری آن بهمراتب افزایش مییابد.
از اینرو، باید این رویداد را بهعنوان نقطه عطفی برای همراهسازی کامل صادرات تسلیحات چین با گسترش تجارت خارجی چین تلقی کرد؛ اقدامی که میتواند به انفجار ظرفیت تولید صنایع نظامی چین منجر شود.
دیپلماسی، قدرت نظامی و اقتصاد، سه حوزهای هستند که نباید از یکدیگر جدا شوند.
بسیاری از اندیشمندان چینی بر ایده «تجارت با شمشیر در دست» تأکید میکنند؛ این نگاه، در اصل، نادرست نیست. اما مسئله کلیدی اینجاست که:
چگونه باید با شمشیر تجارت کرد؟
پاسخ این پرسش الزاماً به این معنا نیست که ارتش چین در سراسر جهان بهطور مستقیم وارد عمل شود، بلکه به این معناست که باید تمام ملتها و نیروهایی را که تحت فشار و سلطه قرار دارند بسیج کرد تا با تکیه بر تسلیحات و سامانه نظامی چین، هم برای خود و هم برای چین «شمشیر به دست گیرند».
اگر چین بهطور قاطع راهبرد همزمانی خروج تسلیحات و کالاهای تجاری را دنبال کند، حتی اگر ایالات متحده بخواهد به قاره آمریکا عقبنشینی کرده و از آنجا سلطهگری کند، تحقق این هدف برایش بهشدت دشوار خواهد بود.
باید بهطور کامل با اندیشه کهنهای که میگوید «اقتصاد به چین وابسته باشد، اما امنیت به آمریکا یا روسیه»، قطع رابطه کرد.
جهان باید به این درک برسد که هم امنیت و هم اقتصاد، باید به چین متکی باشند. ایجاد و نهادینهسازی چنین برداشتی در سطح جهانی، باید به راهبرد محوری و بلندمدت دیپلماسی و جامعه علمی چین در سالهای آینده تبدیل شود.
پایان/













نظر شما