اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

با هر بار انتشار اسناد تازه از پرونده‌ اپستین، موجی از خشم و شگفتی به راه می‌افتد؛ اما پرسش اصلی همچنان بی‌پاسخ مانده است: چرا با وجود این حجم از شواهد، تقریباً هیچ‌یک از نخبگان سیاسی و اقتصادی آمریکا هزینه‌ای نمی‌پردازند؟

به گزارش تحریریه، ژوده ‌یو(周德宇)، دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبورگ و پژوهشگر ‌دانشکده تاریخ دانشگاه رِنمین چین، در یادداشتی تحلیلی به بررسی پرونده‌ اپستین و نسبت آن با سازوکار قدرت و نابرابری در جامعه‌ آمریکا پرداخته است.

چند روز پیش یکی از دوستانم از من پرسید نظرم درباره‌ (牢A) لائو A چیست؛ یعنی همان چهره‌ اینترنتی‌ای که در میان کاربران چینی به «زندانیِ آمریکا» معروف شده است―فردی که با روایت تجربه‌های شخصی خود از زندان‌ها و لایه‌های تاریک جامعه‌ آمریکا، به نمادی از افشای چهره‌ واقعی این کشور بدل شده. دوستم می‌پرسید آیا چیزهای هولناکی که او تعریف می‌کند―از جمله ادعاهایی مثل آدم‌خواری―واقعیت دارد یا نه.

در ابتدا قصد داشتم با رجوع به خبرها و داده‌ها، مفصل‌تر به این موضوع بپردازم؛ اما درست در همین روزها، وزارت دادگستری ایالات متحده مجموعه‌ تازه‌ای از اسناد مربوط به پرونده‌ جفری اپستین را منتشر کرد و عملاً کار را برایم ساده‌تر کرد.

در واقع، طی سال‌های اخیر اسناد مربوط به پرونده‌ اپستین بارها و به‌صورت پراکنده منتشر شده و دیگر نمی‌توان گفت نکات کاملاً تازه‌ای در آن‌ها وجود دارد. با این حال، برای افکار عمومی چین―به‌ویژه پس از موج «زدوده‌شدن توهم» نسبت به جامعه‌ آمریکا در سال گذشته، که لائو A یکی از نمودهای برجسته‌ آن بود―پرونده‌ اپستین به منبعی تازه برای بازاندیشی تبدیل شده است.

بسیاری از چینی‌ها اکنون به این نتیجه رسیده‌اند که تاریکیِ نمایان‌شده در پرونده‌ اپستین، نه یک استثنای نادر است که بتوان نادیده‌اش گرفت، و نه صرفاً سوژه‌ای عجیب برای کنجکاوی و سرگرمی. این تاریکی، نشانه‌ نوعی بیماری ساختاری است؛ وضعیتی بیمارگونه که به‌شکل عادی و سیستماتیک در سازوکار کلی جامعه‌ غربی جریان دارد.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

تصاویر تازه منتشرشده از سوی وزارت دادگستری ایالات متحده ظاهراً نشان می‌دهد اندرو مونتبتن که پیش‌تر با عنوان شاهزاده اندرو شناخته می‌شد، بر روی زمین در کنار فردی ناشناس قرار دارد.

از این منظر، پرونده‌ اپستین برای چینی‌ها نوعی شوک فرهنگی به همراه داشته است. مسئله‌ اصلی در این پرونده فقط وسعت شبکه‌ فساد یا سقوط حیرت‌انگیز خطوط اخلاقی نیست؛ بلکه مهم‌تر از همه این است که چگونه مجموعه‌ای کامل از روابط قدرت، منافع سیاسی، سرمایه و سوءاستفاده، که اپستین در مرکز آن قرار داشت، در دل کل جامعه‌ غربی ریشه دوانده و به بخشی جدایی‌ناپذیر از روند عادیِ کارکرد و توسعه‌ آن تبدیل شده است.

برای نسل معاصر که در چارچوب جمهوری خلق چین رشد کرده‌اند، دشوارترین بخشِ درک این واقعیت احتمالاً همین‌جاست: چرا یک تاریکی‌ عظیم در ابعاد پرونده‌ اپستین، و چرا منطقی به این اندازه خشن و بی‌رحمانه―آنچه در ادبیات چینی با اصطلاح «خط حذف کامل/斩杀线» شناخته می‌شود، یعنی مرزی که عبور از آن به نابودی قطعی می‌انجامد―توانسته است برای دهه‌ها در جوامع غربی وجود داشته باشد و به‌عنوان بخشی از نظم موجود، ادامه‌ی حیات دهد؟

البته پیش از تأسیس چین نوین، در تاریخ چین نیز کم نبوده‌اند دوره‌هایی که در آن «آدم‌خواری»―چه به معنای استعاری و چه به معنای واقعی―رخ داده است. اما حتی در همان دوران‌های کهن نیز، وضعیتی تا این حد جهنمی، آنچه می‌توان آن را «خط حذف» یا مرزِ نابودی کامل انسان دانست، و نیز ولنگاری و اشرافی‌گریِ افراطی‌ای از جنس آنچه در پرونده‌ اپستین می‌بینیم، معمولاً امری تلقی می‌شد که فقط باید در زمانه‌ آشوب و فروپاشی رخ دهد؛ یا دست‌کم نشانه‌ای آشکار از نزدیک شدن یک عصرِ آشوب باشد.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

در تاریخ چین، گزارش‌های مستند از آدم‌خواری عمدتاً به دوره‌های فروپاشی سیاسی و قحطی‌های گسترده بازمی‌گردد؛ از جمله اواخر سلسله‌ هان و دوره‌ سه پادشاهی، اواخر تانگ و دوره‌ پنج سلسله، و نیز اواخر مینگ. در همه‌ این موارد، آدم‌خواری نه یک وضعیت عادی، بلکه نشانه‌ای از فروپاشی نظم اجتماعی و بحران حاد بقا بوده است. این نقاشی مربوط به قحطی شمال چین در سال‌های ۱۸۷۶–۱۸۷۹ است که منجر به مرگ ۹ تا ۱۳ میلیون نفر شد.

مگر نه این‌که «پشت درهای کاخ سرخ، باده و گوشت از شدت فراوانی فاسد می‌شود و در خیابان‌ها، استخوانِ گرسنگان از سرما می‌لرزد» باید تصویری از دوران‌هایی مانند شورش آن‌لوشان باشد؟

مگر نه این‌که رقابت‌های جنون‌آمیز اشرافی در تجمل‌گرایی―مانند ماجرای اسراف‌کاری‌های شی چونگ―همواره به‌عنوان پیش‌درآمد سقوط یک دودمان و ورود به دوران هرج‌ومرج فهمیده می‌شده است؟

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

شی چونگ (石崇)، حدود ۲۴۹–۳۰۰ میلادی از اشراف و مقامات بلندپایهٔ اواخر دودمان جین غربی بود که به ولخرجی افراطی و نمایش آشکار ثروت شهرت داشت. رقابت‌های تجملی او با دیگر اشراف—از جمله سوزاندن شمع‌هایی از چربی حیوانی یا ابریشم برای روشنایی و استفاده از غذاها و ظروف به‌شدت کمیاب—در تاریخ‌نگاری چین معمولاً به‌عنوان نماد فساد درباری، گسست اخلاقی طبقهٔ حاکم و نشانه‌ای از نزدیک شدن فروپاشی سیاسیِ جین غربی تعبیر شده است.

پس چگونه ممکن است چنین صحنه‌هایی نه‌تنها در قرن بیست‌ویکم رخ دهد، بلکه در کشوری اتفاق بیفتد که خود را متمدن‌ترین و پیشرفته‌ترین کشور جهان می‌داند؟

واقعیت این است که همین کشوری که امروز به‌عنوان «پیشرفته‌ترین کشور جهان» معرفی می‌شود، از اساس بر شالوده‌ نابرابری انسان‌ها بنا شده است.

همان‌گونه که توماس جفرسون، نویسنده‌ آن جمله‌ پرطمطراق «همه‌ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند»، خود یک برده‌دار تمام‌عیار بود، تولد و رشد ایالات متحده―و به‌طور کلی پیشرفت و گسترش تمدن سرمایه‌داری غرب―از ابتدا بر پایه‌ نوعی ریاکاری عمیق استوار بوده است. منطق ماجرا ساده است: کافی است بخشی از انسان‌ها را اساساً از دایره‌ «انسان بودن» حذف کنی؛ آن‌وقت می‌توانی با خیال راحت از «برابری همگان» برای گروه باقی‌مانده سخن بگویی.

پس چرا آمریکا پیشرفته‌ترین کشور جهان است؟ چون آمریکا کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین تجسمِ سیستمی است که انسان را تا آخرین ذره می‌مکد و سپس تف می‌کند. از همان روزهای نخستِ شکل‌گیری، این کشور بر سه پایه استوار بوده است: نسل‌کشیِ بومیان و تصاحب سرزمین‌هایشان؛ برده‌سازی سیاه‌پوستان و انباشت ثروت بر شانه‌های آنان؛ و در نهایت، دستگاهی از دین، فرهنگ و روایت‌های اخلاقی که تمام این کشتار و بردگی را طبیعی، ضروری و حتی مشروع جلوه می‌دهد.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

حتی پس از پایان جنگ داخلی، زمانی که برده‌داری در آمریکا در ظاهر لغو شد، شکل‌های واقعی و ساختاریِ به‌بردگی‌کشیدن اقلیت‌ها هرگز متوقف نشد. اما چرا برده‌داری اساساً فقط با یک جنگ داخلی خونین از میان رفت؟ پاسخ ساده است: چون نظام مزارع برده‌داری بیش از حد سودآور بود. این شیوه‌ اقتصادی که انسان را از مقام انسانیت ساقط می‌کرد، نه آن‌گونه که بعدها بعضی‌ها ادعا کردند نشانه‌ عقب‌ماندگی، بلکه دقیقاً بخشی جدایی‌ناپذیر از روند شکل‌گیری و رشد اقتصاد سرمایه‌داری آمریکا و کل غرب آن روزگار بود.

پس حدس بزنید بعد از آزاد شدن بردگان در ایالت‌های جنوبی چه بر سرشان آمد؟ پاسخ روشن است: اکثریت قاطع آن‌ها دوباره به همان مزارع بازگشتند. فقط تفاوت در این بود که این‌بار روی کاغذ دیگر «برده» نامیده نمی‌شدند، اما در عمل همان کارها را انجام می‌دادند و همان روابط نابرابر را تحمل می‌کردند.

و با آغاز قرن بیستم و گسترش جهانیِ نفوذ آمریکا، دامنه‌ کسانی که می‌شد آن‌ها را استثمار یا نابود کرد، به‌طور چشمگیری وسیع‌تر شد؛ از مهاجران غیرقانونی که مستقیماً در خاک آمریکا به ارزان‌ترین نیروی کار بدل شدند، تا ملت‌ها و کشورهایی که تحت سلطه و مهندسی سیاسی–اقتصادی ایالات متحده قرار گرفتند.

در کنار این نظام عملیِ استثمار، یک چارچوب فکریِ کاملاً هماهنگ نیز شکل گرفت: نوعی جهان‌بینیِ مذهبی‌شده که تقسیم انسان‌ها به «انسان» و «غیرانسان» را امری عادی و طبیعی جلوه می‌دهد.

چه آن‌جا که به نام دین، فقرا استثمار می‌شوند و پیروان ادیان دیگر قتل‌عام؛ چه آن‌جا که به نام نژاد، استعمار و برده‌سازیِ دیگران توجیه می‌شود؛ چه آن‌جا که با پرچمِ سرمایه‌داریِ آزاد، افسارگسیختگیِ ثروتمندان مشروعیت پیدا می‌کند؛ و حتی در سال‌های اخیر، آن‌جا که نخبگان تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ سیلیکون‌ولی با نظریه‌های موسوم به «تکینگی» در حوزه‌ی هوش مصنوعی و زیست‌پزشکی، شکل تازه‌ای از همین منطق را بازتولید می‌کنند.

تمام این ایده‌ها در نهایت فقط یک کارکرد دارند: تقسیم مردم جهان به انسان و غیرانسان؛ این‌که گروهی به‌عنوان موجوداتی معرفی شوند که گویی خدا یا روند تاریخ آن‌ها را کنار گذاشته است، تا گروه دیگر بتواند بدون عذاب وجدان هر کاری می‌خواهد با آن‌ها بکند―و حتی کاری کند که خود قربانیان نیز سرنوشت تحمیل‌شده را طبیعی و اجتناب‌ناپذیر بپندارند.

این پیوند تنگاتنگ میان سرمایه‌داری و دین، چیزی است که برای بسیاری از کسانی که در فضای نسبتاً سکولار چینِ پس از انقلاب زندگی کرده‌اند، اساساً قابل تصور نیست.

البته وقتی از دین سخن می‌گوییم، در واقع اغلب با چیزی مواجه‌ایم که ماهیتش بیش از آن‌که دینی باشد، «فرقه‌ای» است. بسیاری از باورهایی که از نگاه ما خرافی، بیرحمانه یا حتی آشکارا شرورانه به نظر می‌رسند، در جوامع غربی نه‌تنها طرد نمی‌شوند، بلکه از محبوبیت و مشروعیت گسترده برخوردارند.

به همین دلیل است که وقتی اسناد پرونده‌ اپستین را می‌خوانید و می‌بینید آن نخبگان و صاحبان قدرت چگونه درباره‌ ربودن، خریدن و آزار زن‌ها و مردهایی از سراسر جهان حرف می‌زنند―درست مثل این‌که درباره‌ دام و احشام صحبت می‌کنند―و هم‌زمان، با همان خونسردی و بی‌اعتنایی، درباره‌ دست‌کاری سیاست و اقتصاد کشورهای مختلف گپ می‌زنند، نباید تعجب کنید. این فقط تاریکی و انحطاطِ چند فرد خاص نیست؛ این دقیقاً شیوه‌ عادیِ کارکرد کل جامعه‌ غربی است.

هر بار که بخشی از اسناد اپستین منتشر می‌شود، در رسانه‌های غربی موجی از خشم و انزجارِ نمایشی به راه می‌افتد، انگار با اتفاقی استثنایی و تکان‌دهنده روبه‌رو شده‌اند. اما در دنیای واقعی، اگر نگاه کنید، می‌بینید از بالا تا پایین همه‌چیز به روال سابق ادامه دارد: نه کسی واقعاً دغدغه‌ حمایت از قربانیان را دارد، نه اراده‌ای جدی برای مجازات عاملان وجود دارد. چرا؟ چون تمام این ماجرا بیش از حد عادی و آشناست.

همان‌طور که بارها هنگام بحث درباره‌ «نظریه‌های توطئه» تأکید کرده‌ام، توطئه‌ واقعی نه در اتاق‌های مخفی، بلکه در همین زندگی روزمره جریان دارد؛ در این واقعیت عریان که می‌توانی هر جنایتی مرتکب شوی، تمام خطوط اخلاقی را زیر پا بگذاری، و با این حال، با آرامش کامل به زندگی‌ات ادامه بدهی، بی‌آن‌که با هیچ پیامدی روبه‌رو شوی.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

واقعاً شبکه‌ عظیم سیاسی–اقتصادی‌ای که اپستین ساخته بود، به چه رمزهای مخفی یا محفل‌های سریِ نخبه‌گرایانه‌ای نیاز داشت؟ به هیچ‌چیز.

او به ساده‌ترین شکل ممکن به نخبگان قدرت در سراسر جهان دسترسی داشت؛ کسانی که آماده بودند برایش کار کنند، با او معامله کنند و منافع‌شان را با هم مبادله کنند. این‌ها همان آدم‌هایی هستند که―به تعبیر معروف―حتی اگر وسط خیابان پنجم نیویورک کسی را هم بکشند، باز هم پاسخ‌گو نخواهند بود. چنین آدم‌هایی چه چیزی دارند که بخواهند پنهانش کنند؟

نه حزب مهم است، نه حوزه‌ فعالیت، نه حتی ملیت. از کلینتونِ دموکرات تا ترامپِ جمهوری‌خواه؛ از بیل گیتسِ غول فناوری تا شاهزاده اندروِ اشراف‌زاده‌ خارجی؛ و حتی از دانشمندانی مانند استیون هاوکینگ تا روشنفکرانی چون نوآم چامسکی―اپستین برای همه جا داشت و با همه در ارتباط بود.

وقتی پای همه در میان است، یعنی در نهایت هیچ‌کس مسئول نیست.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

حالا به جمله‌ای که معاون وزارت دادگستری آمریکا هنگام انتشار جدیدترین بخش از اسناد اپستین گفته نگاه کنید. آیا این حرف اصلاً بوی انسانیت می‌دهد؟

می‌گوید: «عکس‌های وحشتناک زیادی وجود دارد که به نظر می‌رسد مربوط به اپستین یا اطرافیان او باشد، اما این لزوماً به این معنا نیست که بتوانیم کسی را تحت پیگرد قرار دهیم».

به نظر من، وحشتناک‌ترین بخش ماجرا نه آن عکس‌هاست، بلکه همین جمله‌ خونسردانه است که همه‌چیز را به سادگی از کنار جنایت عبور می‌دهد.

البته اگر در شهری مثل مینیاپولیس ایالت مینه‌سوتا، مأموران اداره‌ مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) که در خیابان به‌روی مردم آتش گشوده‌اند و باعث کشته‌شدن یک زن شهروند ۳۷ ساله شده‌اند، هنوز حتی در معرض مجازات جدی قرار نمی‌گیرند، دیگر جای تعجب نیست که آن آدم‌های قدرتمند و ثروتمند چه جور می‌توانند از زیر بار مسئولیت فرار کنند.

برخی ممکن است بپرسند: مگر خودِ اپستین از دنیا نرفت؟ بله، اپستین هم مُرد—ولی این فقط سرنوشتِ یک واسطه بود، نه کسی که واقعاً قدرت را در دست داشته باشد. او همان‌قدر برای آن نخبگان مهم بود که یک مهره‌ مفید در بازی، و وقتی دیگر برای آن‌ها سودی نداشت، درست مثل همان انسان‌هایی که خودش سال‌ها استثمارش کرد، به‌عنوان یک ابزار مصرف‌شده کنار گذاشته شد.

تنها نگرانیِ واقعیِ آن قدرتمندان این است که چطور بدون هیچ خجالتی وانمود کنند بی‌گناه‌اند و چطور این چرخه را برای خودشان طبیعی جلوه دهند.

مثلاً زوج کلینتون―که رابطه‌شان با اپستین عمیق و مشهود بوده―این روزها یک‌باره تصمیم گرفته‌اند در کنگره شهادت بدهند، ولی این فقط یک ژستِ رسانه‌ای برای شست‌وشوی آبروی خودشان است؛ آن‌ها هرگز قرار نیست چیزی واقعی و تکان‌دهنده بگویند، چون اگر حقیقت را بگویند خودِ ساختارِ قدرت را لو می‌دهند و این آخرین چیزی است که آن‌ها می‌خواهند.

در سوی دیگر، ایلان ماسک این روزها مثل کسی که باد در چترش افتاده، به‌راحتی از این قضیه سواستفاده می‌کند. او گفته که هرگز به جزیره‌ اپستین نرفته بوده و با این ادعا سعی دارد خودش را بی‌گناه و پاکدامن نشان بدهد؛ در حالی که حتی کسانی که با ماسک آشنایی دارند می‌دانند او چقدر در زندگی‌اش آزاد و سرکش بوده است.

با این حال، اگر به ایمیل‌هایی که تاکنون منتشر شده نگاه کنید، کاملاً روشن است که مسئله این نبوده که ایلان ماسک «نخواسته» به جزیره برود، یا این‌که اصلاً رابطه‌ای با اپستین نداشته باشد. واقعیت این است که ماسک چندین بار با اپستین درباره‌ رفتن به جزیره و حتی برگزاری مهمانی در آن‌جا صحبت کرده است؛ فقط به دلایل مختلف، این برنامه‌ها فعلاً عملی نشده‌اند. همین و بس.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

البته اگر منصف باشیم، در مقایسه با آن خاندان‌های ریشه‌دار و قدیمی در جوامع غربی، یک مهاجر تازه‌به‌دوران‌رسیده مثل ماسک احتمالاً هنوز آن‌قدرها هم در هسته‌ سخت شبکه‌های قدرت جا نیفتاده است. اما اگر قرار باشد واقعاً از «ضخامت پوست» حرف بزنیم، هیچ‌کس به پای کسی که امروز در کاخ سفید نشسته نمی‌رسد: دونالد ترامپ.

در این سال‌ها، عکس‌ها و شواهد مربوط به روابط نزدیک و رفت‌وآمدهای ترامپ با اپستین آن‌قدر بارها منتشر شده که دیگر شمردنش هم دشوار است. با این حال، ترامپ هر بار موفق شده انتشار اسناد اپستین را به‌نحوی به «دستاورد سیاسی» خودش تبدیل کند؛ خودش را در نقش قهرمانی جا بزند که آمده تا توطئه‌ اپستین را افشا کند، و در عین حال، از همین ماجرا برای یک ضربه‌ جانبی دیگر به رقبای دموکراتش هم استفاده کند.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

دموکرات‌های کمیته نظارت مجلس نمایندگان آمریکا نامه‌ای با محتوای جنسی به جفری اپستین منتشر کردند که گفته می‌شود توسط رئیس‌جمهور وقت، دونالد ترامپ، امضا شده است؛ ترامپ این موضوع را تکذیب کرده است.

افشای پرونده‌ اپستین و روشن‌کردن حقیقت مرگ او، زمانی یکی از شعارهای محوری ترامپ برای جذب پایگاه MAGA بود. برای مدت‌ها، هوادارانش باور داشتند که ترامپ با دیگر نخبگان فرق دارد؛ این‌که او یکی از معدود افراد قدرتمندی است که حاضر است کنار «مردم عادی» بایستد و علیه الیگارشی حاکم بجنگد.

اما حالا که ابعاد رابطه‌ خودِ ترامپ با اپستین هر روز بیشتر افشا می‌شود، MAGAها چه انتخابی دارند؟ اقلیتی کوچک، مثل مارجری تیلر گرین(MTG)، به‌دلیل همین ماجراها با ترامپ درگیر شدند و نتیجه‌اش این شد که خودشان عملاً مجبور شدند از ادامه‌ مسیر سیاسی کنار بروند.

اما اکثریتِ MAGAها در نهایت راه ساده‌تر را انتخاب کردند: یا چشم‌هایشان را عمداً بسته‌اند، یا واقعاً دیگر چیزی نمی‌بینند و با تمام قوا پشت ترامپ ایستاده‌اند تا از بی‌گناهی او دفاع کنند.

البته این طرز فکر هم چندان غیرقابل درک نیست. وقتی می‌بینی تقریباً تک‌تک مقامات سیاسی و اقتصادی در شبکه‌ اپستین ردپا دارند، همگی در همان چرخه‌ پول، قدرت، رابطه و عیش‌ونوش شریک‌اند؛ از چپ تا راست، از سیاست تا تجارت، تقریباً هیچ‌کس پاک و دست‌نخورده نیست—آن‌وقت گیر دادن به ترامپ چه فایده‌ای دارد؟

بسیاری از چینی‌ها هم قادر به درک این حس ناتوانی نیستند. در تاریخ چین، شورش و قیام همواره یک خط قرمز و بخش جدایی‌ناپذیر بوده است—همان ضرب‌المثل تاریخی که می‌گوید «شاهان و امرا از چه نژاد خاصی‌اند که مردم نتوانند علیه‌شان قیام کنند؟» اما در این‌جا، نمی‌توانند بفهمند که وقتی طبقه‌ پایین در دریایی از رنج و فلاکت غوطه‌ور است و نخبگان به‌سادگی جان انسان‌ها را له می‌کنند، چرا همه‌چیز در جامعه به روال عادی ادامه دارد؟

پاسخ تلخ و ساده است: آن‌هایی که نمی‌توانستند این همه ظلم و فساد را تحمل کنند یا برایش توجیهی پیدا کنند، در روند تاریخ حذف شده‌اند. چه چاره‌ای برایشان باقی مانده بود؟ حداکثر می‌توانستند با تفنگ‌های کوچک خود چند نفر از مردم عادی را بکشند، اما انتظار داشته باشند که با دست خالی در برابر توپخانه و نیروی پلیس و ارتش مقاومت کنند؟ این واقعیت بی‌رحمانه، عمق شکاف قدرت و نابرابری را نشان می‌دهد.

اپستین و شبکه‌ قدرت؛ چرا این پرونده هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد؟

اگر نمی‌توانید این وضعیت را درک کنید، کافی است به سراغ مناطقی بروید که توسط گروه‌های جنایتکار یا سازمان‌های تروریستی کنترل می‌شوند؛ مثلاً مناطق کلاهبرداری آنلاین در جنوب شرق آسیا یا مزارع تولید مواد مخدر. در این مناطق، بدون هیچ مداخله‌ خارجی، جوامعی که بر پایه‌ فریب و ترس اداره می‌شوند، می‌توانند نه تنها زنده بمانند، بلکه حتی رقابتی و پایدار هم باشند.

یک نکته‌ کلیدی این است که اداره‌ جامعه هرگز نیاز ندارد که همه‌ مردم در رفاه باشند. کافی است یک بخش کوچک از جمعیت زندگی بسیار مرفه و پررونقی داشته باشد، در حالی که بخش دیگر یا ناتوان است و یا نمی‌خواهد علیه این نظم ظالمانه مقاومت کند. همین تعادل شکننده و نابرابر، به‌طرز شگفت‌آوری کافی است تا سیستم ادامه پیدا کند و همان آشوب و فساد در ظاهر عادی جلوه کند.

آمریکا، در واقع، بزرگ‌ترین «مزرعه‌ کلاهبرداری» در جهان است

پرونده‌ اپستین تنها یک صحنه‌ روزمره است که ماهیت واقعی این مزرعه را به نمایش می‌گذارد. آمریکا به تو وعده می‌دهد که سرمایه‌داری آزاد، ثروت و رفاه می‌آورد؛ اما پرونده‌ اپستین به تو نشان می‌دهد که این ثروت از استثمار و قتل مردم عادی به‌دست آمده است.

آمریکا به تو وعده می‌دهد که انتخابات آزاد، دموکراسی به ارمغان می‌آورد؛ اما پرونده‌ اپستین نشان می‌دهد که همه‌ نخبگان و صاحبان قدرت، در نهایت یک خانواده‌ بدون تفاوت هستند.

آمریکا به تو وعده می‌دهد که استقلال قضایی، عدالت می‌آورد؛ اما پرونده‌ اپستین نشان می‌دهد که در این سیستم، هیچ صاحب قدرتی مجازات نمی‌شود و فقط عده‌ کمی خوش‌شانس ممکن است در این مزرعه‌ کلاهبرداری پول به جیب بزنند.

اما وقتی پرده‌ها کنار می‌رود و واقعیت پشت ظاهر فریبنده‌ این مزرعه آشکار می‌شود، وقتی نمی‌توانی وضعیت را بپذیری و با ظلم کنار بیایی، پرونده‌ اپستین به تو یادآوری می‌کند که مقاومت هیچ نتیجه‌ای ندارد؛ تو تنها مانند یک سگ ولگرد کنار خیابان از بین می‌روی و هیچ‌کس حتی یک نگاه هم به تو نمی‌اندازد.

پس چرا من اینجا از تاریکی‌های آمریکا می‌گویم و ارتباطش را با کشور خودمان یادآوری می‌کنم؟ چون تا امروز، هنوز کسانی در چین هستند که تلاش می‌کنند نسخه‌ کپی‌شده‌ مزرعه‌ کلاهبرداری آمریکا را بازتولید کنند و چین را به همان مسیر فاسد و تباه تبدیل کنند. این مسیر نباید مسیر چین باشد، و نباید مسیر توسعه‌ انسان باشد.

برای همین است که مبارزه با کلاهبرداری و فساد، مسئولیت همه‌ ماست.

پایان/

۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
کد خبر: 34441

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 9 + 2 =