نازی‌ها و فاشیست‌ها چگونه پیروز شدند؟

وقتی صندوق رأی، به‌جای مهار افراط‌گرایی، به نردبان قدرت آن تبدیل می‌شود چه باید کرد؟ پیروزی جریان‌های راست افراطی در ژاپن، بازگشت ترامپ در آمریکا و تجربه فاشیسم در قرن بیستم، یک سؤال قدیمی را دوباره زنده کرده‌اند: آیا مشکل از مردم است، از نظام انتخاباتی است، یا از چیزی عمیق‌تر که زیر پوست جوامع مدرن پنهان مانده است؟

به گزارش تحریریه، ژوده ‌یو (周德宇)، دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبورگ و پژوهشگر ‌دانشکده تاریخ دانشگاه رِنمین چین، پیروزی اخیر راست‌گرایان در ژاپن را در چارچوب تجربه فاشیسم در قرن بیستم و تحولات سال‌های اخیر آمریکا بررسی کرده است.

نخست‌وزیر ژاپن، تاکایچی سانائه، همچنان سکان قدرت را در دست خواهد داشت

نتایج انتخابات مجلس نمایندگان ژاپن در تاریخ ۹ فوریه، نه‌تنها موقعیت جناح راست حاکم را تثبیت کرد، بلکه توجه گسترده جامعه بین‌المللی را نیز برانگیخت؛ رخدادی که بار دیگر برخی ناظران را به یاد تجربه‌های تاریخی می‌اندازد؛ زمانی که نیروهای فاشیست از مسیر انتخابات به قدرت رسیدند.

نازی‌ها و فاشیسم چگونه پیروز شدند؟ ژاپن و آمریکای امروز را ببینید

پیش از انتخابات، سانائه تاکایچی در شهرهای مختلف ژاپن به سخنرانی و جلب حمایت مردمی پرداخت―AFP

سال‌ها پیش، زمانی که در دانشگاه پیتسبورگ درس «تاریخ جنگ جهانی دوم» را به دانشجویان کارشناسی تدریس می‌کردم، هنگام توضیح این موضوع که چگونه حزب نازی از طریق انتخابات پیروز شد و سپس قدرت را در دست گرفت، با واکنش‌های جالبی از سوی برخی دانشجویان آمریکایی روبه‌رو شدم.

برای بسیاری از آمریکایی‌ها، «انتخابات» مفهومی مقدس است؛ بنابراین پذیرش این روایت که صندوق رأی می‌تواند نازی‌ها را به قدرت برساند، برایشان دشوار بود.

برخی از دانشجویان تلاش می‌کردند توضیحی جایگزین ارائه دهند. آن‌ها می‌گفتند حزب نازی هرگز بیش از نیمی از آرا را به دست نیاورد و تنها اکثریت نسبی داشت؛ پس نمی‌توان گفت نماینده اراده عمومی بوده یا واقعاً در انتخابات پیروز شده است. عده‌ای دیگر معتقد بودند مردم آلمان در آن زمان از ماهیت خطرناک و افراطی نازی‌ها آگاه نبودند و آن حزب را همچون یک حزب عادی می‌دیدند؛ بنابراین رأی دادن به نازی‌ها لزوماً به معنای حمایت آگاهانه از ایدئولوژی آن‌ها نبوده است. گروهی نیز استدلال می‌کردند که حتماً این پیروزی نتیجه اعمال زور و تهدید بوده و بنابراین نمی‌توان آن را «انتخاباتی واقعی» دانست.

نازی‌ها و فاشیسم چگونه پیروز شدند؟ ژاپن و آمریکای امروز را ببینید

حزب نازی هرگز در یک انتخابات آزاد، حمایت بیش از نیمی از مردم آلمان را به دست نیاورد. در نوامبر ۱۹۳۲، آخرین انتخابات آزاد پارلمان آلمان پیش از آن‌که نازی‌ها با توسل به خشونت قدرت را قبضه کنند برگزار شد. در این انتخابات، حزب نازی از مجموع ۵۸۴ کرسی، ۱۹۶ کرسی را به دست آورد که معادل ۳۳.۰۹ درصد بود (نقاط قهوه‌ای در سمت راست تصویر). حزب سوسیال‌دموکرات آلمان ۱۲۱ کرسی، معادل ۲۰.۴۳ درصد (نقاط قرمز روشن در سمت چپ تصویر) و حزب کمونیست آلمان ۸۹ کرسی، معادل ۱۶.۸۶ درصد (نقاط قرمز تیره در سمت چپ تصویر) کسب کردند.―Wikipedia

سپس از آن‌ها پرسیدم: بسیار خوب، شاید همه توضیح‌هایی که گفتید درست باشد؛ اما زمانی که نازی‌ها در انتخابات پیروز شدند، آیا در روند برگزاری انتخابات ایرادی وجود داشت؟ آیا می‌توان گفت سازوکار رأی‌گیری مخدوش بود؟ و مهم‌تر از آن، آیا انتخابات امروز از همان مشکلاتی که شما برشمردید مصون است؟

دیگر پاسخی نداشتند.

البته برای بسیاری از دانشجویان آمریکایی با گرایش‌های لیبرال، این استدلال‌ها فقط درباره حزب نازی نبود؛ کنایه‌ای هم به دونالد ترامپ بود که آن زمان تازه در انتخابات پیروز شده بود. آن‌ها نیز معتقد بودند پیروزی ترامپ چندان مشروع نیست؛ می‌گفتند رأی‌دهندگان فریب خورده‌اند یا نظام الکترال کالج (مجمع گزینندگان)، نقص دارد و اشکال از خود انتخابات نیست.

اما تا سال ۲۰۲۴، ترامپ به‌دلیل تحریک هوادارانش برای حمله به کنگره در سال ۲۰۲۱ به‌شدت زیر انتقاد رفته بود. همه می‌دانستند چه کرده است. افزون بر این، او آن زمان در قدرت نبود و عملاً ابزار چندانی برای مداخله قهری در روند انتخابات در اختیار نداشت… با این حال، باز هم در انتخابات پیروز شد؛ حتی این بار در رأی مردمی نیز برنده شد.

نازی‌ها و فاشیسم چگونه پیروز شدند؟ ژاپن و آمریکای امروز را ببینید

این چه معنایی دارد؟ شاید برای بسیاری آسان‌تر باشد که بپذیرند «مردم آمریکا مشکل دارند» تا این‌که بگویند «نظام انتخاباتی مشکل دارد».

اما آیا نمی‌توان گفت هر دو مشکل دارند؟

ماجرا چندان متفاوت از به قدرت رسیدن نازی‌ها نیست

جامعه آلمان پس از جنگ جهانی اول سرشار از حس انتقام بود؛ سال‌ها نژادپرستی در بطن جامعه ریشه داشت؛ و در کنار آن، ناتوانی و سردرگمی نیروهای موسوم به «تشکیلات حاکم» نیز مزید بر علت شده بود. در چنین شرایطی، اگر حزبی چون نازی‌ها که در بهره‌گیری از افکار عمومی مهارت داشت هزار بار هم وارد رقابت انتخاباتی می‌شد، باز هم پیروز می‌شد.

در نهایت، اگر بخواهیم بی‌پرده بگوییم، «انتخابات» چیزی جز یک سازوکار نیست؛ یک روند. در این جهان هیچ سازوکاری وجود ندارد که همچون وحی حک‌شده بر سنگ، تغییرناپذیر و ابدی باشد. هیچ فرایندی به‌طور خودکار به نتیجه‌ای آرمانی منتهی نمی‌شود. هرقدر هم از «اصالت رویه» سخن بگوییم و آن را «کم‌ضررترین نظام ممکن» بنامیم، در نهایت این سخن می‌تواند بهانه‌ای برای شانه خالی کردن از مسئولیت نتایج و چشم‌پوشی از پیامدها باشد.

این باور که هرکس از دل انتخابات بیرون آمد، لزوماً نماینده اراده عمومی است و به‌طور خودکار از مشروعیت برای حکومت برخوردار می‌شود، تفاوت چندانی با این اعتقاد ندارد که فردی به دلیل «خون اشرافی و مشروعیت آسمانی» حق فرمانروایی دارد. هر دو در نهایت بر نوعی روایت و الهیات اجتماعی تکیه دارند. البته چنین روایت‌هایی اجزای ضروری کارکرد هر جامعه‌ای هستند.

اما هر سازوکاری ناگزیر قابل سوءاستفاده است و هر افکار عمومی‌ای نیز ناگزیر قابل شکل‌دهی و مهندسی. همان‌گونه که در گذشته می‌شد با ساختن معجزه و افسانه، پیروان را گرد آورد و یا قدرتی را تصاحب کرد، امروز نیز سیاستمداران همان کار را انجام می‌دهند؛ با این تفاوت که فناوری مدرن این فرآیند را بسیار ساده‌تر و مؤثرتر کرده است.

در تمام سال‌هایی که در آمریکا زندگی کرده‌ام، از نزدیک با سطح ناآگاهی و زشتی افکار عمومی در جامعه آمریکا آشنا شده‌ام. مسئله فقط حامیان ترامپ نیستند؛ آنچه «لیبرال» خوانده می‌شوند نیز در بنیاد خود چیزی جز نژادپرستانی با چهره‌ای متفاوت نیستند. همه آن‌ها، به شکلی یا شکل دیگر، باور دارند که آمریکا حامل نوعی رسالت تاریخی است و باید جهان را رهبری—یا حتی بر آن حکم‌فرمایی—کند؛ اختلافشان فقط بر سر شیوه و شکل اجرای این سلطه است.

البته چنین افکار عمومی‌ای نیز محصول سال‌ها شکل‌دهی و مهندسی از سوی سیاستمداران و دستگاه رسانه‌ای آمریکاست. از همان آغاز، بسیاری از آمریکایی‌ها اساساً با این تصور رشد نکرده‌اند که جهان می‌تواند از زاویه‌ای متفاوت دیده شود. از یک سو، می‌توان گفت مردم آمریکا خود نیز قربانی سیاست‌ها و روایت‌های دولت‌شان هستند؛ آن‌ها نیز در معرض فریب و آسیب بوده‌اند. اما از سوی دیگر، هنگامی که فرصت به آن‌ها داده می‌شود، بی‌درنگ به دامن زدن به نفرت نژادی در داخل کشور روی می‌آورند و در خارج از مرزها از مداخله و توسعه‌طلبی حمایت می‌کنند.

نازی‌ها و فاشیسم چگونه پیروز شدند؟ ژاپن و آمریکای امروز را ببینید

وضعیت چندان متفاوت از دوران فاشیسم در جنگ جهانی دوم نیست

آیا واقعاً همه مردم آلمان، ایتالیا و ژاپن بی‌گناه بودند؟ از یک منظر، شناخت و درک آن‌ها کاملاً در اختیار خودشان نبود؛ افکارشان هدایت و دستکاری می‌شد. اما از منظری دیگر، آن‌ها در عمل از جنایات جنگی رژیم‌های فاشیستی کشورشان حمایت کردند و حتی از پیامدهای آن سود بردند.

به همین دلیل است که با گذشت دهه‌ها، فاشیسم همچنان می‌تواند به‌آسانی از زیر خاکستر سر برآورد و در قالب‌های تازه‌ای ظاهر شود. زیرا پس از جنگ جهانی دوم، آنچه «پاکسازی» نام گرفت، عمدتاً محدود به شمار اندکی از چهره‌ها و لایه‌های بالای ساختار قدرت بود؛ در حالی‌که بستر اجتماعی و ریشه‌های فکری آن دست‌نخورده باقی ماند. دست زدن به آن بنیان‌های اجتماعی، بدون یک انقلاب عمیق و فراگیر، تقریباً ناممکن بود.

این همان نکته‌ای است که در رساله دکترای خود نیز به آن پرداخته‌ام. پیوند میان فاشیسم تاریخی و جریان‌های راست و راست افراطی امروز در اروپا و آمریکا بسیار نزدیک‌تر از آن چیزی است که گمان می‌رود. این شباهت تنها به دلیل تکرار برخی بحران‌های اقتصادی و اجتماعی دهه ۱۹۳۰ نیست؛ بلکه از همان آغاز، بخش بزرگی از مردم با فاشیسم همدلی داشتند و اکثر حامیان آن، هنوز نظرشان را عوض نکرده‌اند. آن‌ها ایدئولوژی و شبکه‌های سازمانی خود را نسل‌به‌نسل منتقل کردند—تا به امروز.

نازی‌ها و فاشیسم چگونه پیروز شدند؟ ژاپن و آمریکای امروز را ببینید

نرخ بالای حمایت از سانائه تاکایچی، نشانه‌ای از احیای تدریجی گرایش‌های نظامی‌گرایانه در سال‌های اخیر ژاپن است

از این رو می‌بینید که روایت «انتخابات، نازی‌ها را به قدرت رساند» همچنان در زمانه ما تکرار می‌شود؛ زیرا از همان ابتدا، چه در سطح افکار عمومی و چه در سطح ساختارهای سیاسی، بسترهای آن دست‌نخورده باقی مانده بود.

شاید در گذشته برای بسیاری قابل درک نبود که فاشیسم در آلمان، ایتالیا و ژاپن چگونه به قدرت رسید و چگونه توانست چنین حمایت پرشوری از مردم جلب کند. مطالب کتاب‌های تاریخ ممکن بود دور و انتزاعی به نظر برسند. اما در سال‌های اخیر—به‌ویژه با بازگشت دوباره ترامپ به قدرت—آنچه رخ داد، به‌نوعی بهترین درس تاریخ بود: این‌که چگونه می‌توان گام‌به‌گام با بهره‌گیری از احساسات افراطی مردم، آن‌ها را تحریک و بسیج کرد؛ چگونه می‌توان در چارچوب قواعد رسمی، به‌تدریج در داخل به سمت اقتدارگرایی رفت و در خارج سیاست توسعه‌طلبانه را پیش برد.

آنچه امروز در ژاپن جریان دارد، صرفاً فصل تازه‌ای از مجموعه نمایش‌هایی است که در سال‌های اخیر با مضمون «بازگشت فاشیسم» روی صحنه رفته‌اند. ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، در مقایسه با اروپا و آمریکا، با فرآیند تصفیه و بازنگری بسیار محدودتری روبه‌رو شد. نظام انتخاباتی و فرهنگ انتخاباتی آن نیز هرگز به اندازه غرب مدرن دگرگون نشد. در عین حال، ذهنیت سیاسی بخش بزرگی از جامعه همچنان تحت تأثیر گفتمان‌ها و تبلیغاتی شکل گرفته که در پوششی تازه، همان روح نظامی‌گری گذشته را بازتولید می‌کنند.

بنابراین، پیروزی حزب حاکم در انتخابات امروز ژاپن چندان شگفت‌آور نیست؛ همان‌گونه که پیروزی ترامپ در آمریکا شگفت‌آور نبود، همان‌گونه که پیروزی فاشیست‌ها نزدیک به یک قرن پیش غیرمنتظره نبود. این‌ها پیامد طبیعی پیوند میان افکار عمومی افراطی و سیاست انتخاباتی‌اند.

وقتی کسی مانند سانائه تاکایچی به پیروزی قاطع دست می‌یابد، می‌توانید آن را هر طور که دوست دارید تفسیر کنید. بله، می‌توان گفت مردم ژاپن فریب خورده یا تحت تأثیر هدایت و مهندسی افکار قرار گرفته‌اند و این نتیجه الزاماً بازتاب «اراده اصیل» آن‌ها نیست؛ این منطقی است، زیرا افکار عمومی در نهایت چیزی نیست که بتوانند آن را کنترل کنند.

اما از زاویه‌ای دیگر نیز می‌توان گفت که اکثر مردم ژاپن نظامی‌گراهای متعصبی هستند؛ این هم قابل قبول است، چرا که سال‌ها آموزش و تبلیغات رسمی چنین نگرشی را در لایه‌های عمیق جامعه نهادینه کرده و نمی‌توان انتظار داشت این ذهنیت ناگهان دگرگون شود.

در نهایت، همان‌گونه که درباره مردم آلمان، ایتالیا و ژاپنِ آن دوران می‌توان گفت، و همان‌گونه که درباره بخش‌هایی از جوامع امروز اروپا و آمریکا نیز می‌توان گفت، مسئله این است که بسیاری از مردم ژاپن دقیقاً نمی‌دانند در حال انجام چه کاری‌اند.

نه این‌که نخواهند زندگی عادی داشته باشند، نه این‌که از صلح بیزار باشند. برعکس؛ آن‌ها فقط می‌خواهند خودشان آرام زندگی کنند، خودشان امنیت و رفاه داشته باشند.

اما وقتی به آن‌ها گفته می‌شود اگر از سیاست تهاجمی و «گرفتن لوله‌تفنگ ‌به‌سوی ‌دیگران» حمایت کنند، می‌توانند بی‌هزینه زندگی بهتری داشته باشند، صلح و ثبات را برای خود تضمین کنند و بار جنگ و رنج بر دوش دیگران بیندازند… چند نفر در برابر چنین وسوسه‌ای مقاومت می‌کنند؟

در واقع، طبیعت انسانی در بسیاری از کشورها کمابیش چنین است

کافی است به مردم فرصت و توهمی دلپذیر داده شود؛ در آن صورت هر جامعه‌ای می‌تواند به خادمان وفادار فاشیسم بدل شود. بنابراین این‌که مردم تحت یک رژیم فاشیستی «بی‌گناه» هستند یا نه، بستگی دارد از چه زاویه‌ای و در چه مقطعی به آن‌ها نگاه کنیم. آن‌ها نه کاملاً قربانیانی دل‌پاک‌اند، و نه الزاماً جنایتکارانی تمام‌عیار و غیرقابل بازگشت.

با این حال، همان‌گونه که کارل مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت نوشت: «تاریخ دو بار تکرار می‌شود؛ بار نخست به صورت تراژدی، و بار دوم به صورت کمدی».

بسیاری از فاشیسم‌های معاصر، بیماری فاشیسم را دارند، اما سرنوشت فاشیسم کلاسیک را نه. سطح توان سیاسی‌شان، میزان تسلطشان بر جامعه و قدرت اقتصادی و نظامی کشورهایی که بر آن‌ها تکیه دارند، با نمونه‌های قرن بیستم فاصله‌ای چشمگیر دارد.

اما این به معنای بی‌خطر بودنشان نیست؛ چه‌بسا خطرناک‌تر هم باشند. زیرا در شرایطی تازه، می‌توانند مسائلی بیافرینند که پیش‌تر سابقه نداشته است. خیال‌پردازی‌های ایدئولوژیک در ذهنشان ممکن است آن‌ها را به سمت تصمیم‌هایی سوق دهد که پیش‌بینی‌ناپذیرتر و افراطی‌تر از گذشته است.

در فرهنگ‌های گوناگون، از شرق تا غرب، سخنی مشابه وجود دارد: «هر که را خدا بخواهد هلاک کند، نخست دیوانه‌اش می‌کند».

شاید سرانجام بسیاری از این جریان‌ها از هم‌اکنون قابل حدس باشد؛ اما آن جنونِ پیش از سقوط—آن دوره بی‌مهار و پرآشوب—پرسش اصلی این است: چه کسی برای آن آماده است؟

پایان/

۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
کد خبر: 34574

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 9 + 9 =