به گزارش تحریریه، رسانه خصوصی توتیاو (头条) متعلق به شرکت فناوری بایتدنس چین، به بررسی دلایل رد طرح ایران از سوی آمریکا و نقش جدید پکن به عنوان میانجی احتمالی در این بنبست دیپلماتیک پرداخته است.
بهتازگی ایران یک طرح مکتوب موسوم به «۱۴ بندی» ارائه کرده است. این طرح بر اساس یک طراحی دو مرحلهای تنظیم شده: ابتدا پایان جنگ، سپس مذاکره درباره مسئله هستهای. از نگاه ایران، چنین ترتیبی کاملاً منطقی است؛ کشوری که در حال جنگ با شماست نمیتواند از شما بخواهد ابتدا سلاح خود را کنار بگذارید و بعد درباره آتشبس مذاکره کنید. در دنیا چنین منطقی وجود ندارد.
با این حال، آمریکا این طرح را بهطور کامل رد کرد. دلیل اعلامشده نیز بسیار صریح بود: مسئله هستهای باید در اولویت مطلق قرار گیرد و هیچ راهی برای دور زدن آن وجود ندارد. پیشتر نیز مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، تأکید کرده بود که واشنگتن هیچ توافقی را که مسئله هستهای را کنار بگذارد یا به حاشیه ببرد، نخواهد پذیرفت. به این ترتیب، دو طرف عملاً در بنبست قرار گرفتهاند.

کمتر از ۲۴ ساعت پس از انتشار خبر رد این پیشنهاد از سوی آمریکا، سخنگوی وزارت خارجه چین موضع رسمی پکن را اعلام کرد. در میان سخنان او، یک جمله وزن ویژهای داشت: «وقتی درِ گفتوگو باز شده، نباید دوباره آن را بست.»
اما چرا آمریکا حتی حاضر نیست درباره این طرح گفتوگو کند؟ ایران چرا دقیقاً در این مقطع زمانی چنین پیشنهادی را مطرح کرده است؟ و چین با مطرح کردن این موضع چه هدفی را دنبال میکند؟
۱. دلیل واقعی رد شدن طرح از سوی آمریکا
توضیح رسمی کاخ سفید این است که طرح ایران مسئله هستهای را در اولویت قرار نداده است. از نگاه واشنگتن، اگر هدف «جلوگیری کامل از دستیابی ایران به سلاح هستهای در هر زمان» باشد، باید ابتدا درباره محدودیتهای هستهای مذاکره کرد و سپس به سراغ مسائل دیگر رفت.
این استدلال در ظاهر منطقی به نظر میرسد، اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، یک خلأ مهم در آن دیده میشود. اگر آمریکا واقعاً فقط نگران مسئله هستهای باشد، میتوانست ابتدا با آتشبس موافقت کند تا فشارهای نظامی کاهش یابد و سپس در فضایی آرامتر و باثباتتر درباره بازرسی و محدودسازی تأسیسات هستهای ایران مذاکره کند. چنین ترتیبی از نظر فنی کاملاً امکانپذیر است و حتی ایران هم در طرح خود راهی برای آن در نظر گرفته است؛ در این طرح صراحتاً آمده که روند به صورت دو مرحلهای انجام شود: مرحله اول آتشبس، و مرحله دوم مذاکرات درباره برنامه هستهای.
اما آمریکا حتی حاضر نشده این گام اولیه را بپذیرد. همین موضوع نشان میدهد که مسئله فقط برنامه هستهای نیست.
نگرانی واقعی آمریکا این است که پذیرش فرمول «اول آتشبس، بعد مذاکره هستهای» میتواند توازن قدرت در خاورمیانه را بهطور اساسی تغییر دهد.
برنامه هستهای ایران اکنون به نقطهای حساس رسیده است. ارزیابیهای اخیر آژانس بینالمللی انرژی اتمی نشان میدهد که ایران مقدار قابلتوجهی اورانیوم با غنای ۶۰ درصد در اختیار دارد؛ فاصلهای که تا سطح تسلیحاتی ۹۰ درصد تنها یک گام باقی مانده است. از نظر فنی، ایران دشوارترین مرحله را پشت سر گذاشته است.
اگر آمریکا در چنین شرایطی با طرح «ابتدا آتشبس، سپس مذاکره هستهای» موافقت کند، در واقع به ایران یک فرصت زمانی میدهد تا به توسعه بیشتر فناوری هستهای خود ادامه دهد. در طرح ایران نیز هیچ اشارهای به توقف غنیسازی اورانیوم در دوران آتشبس نشده است.
نگرانی اصلی واشنگتن این است که اگر جایگاه ایران بهعنوان یک «کشور در آستانه هستهای شدن» بهطور ضمنی از سوی جامعه بینالمللی پذیرفته شود، کل ساختار امنیتی خاورمیانه دچار تزلزل خواهد شد.
در این میان، اسرائیل نخستین کشوری خواهد بود که واکنش تند نشان میدهد. دولت بنیامین نتانیاهو برنامه هستهای ایران را یک تهدید وجودی برای اسرائیل میداند. اگر تلآویو احساس کند آمریکا در مسئله هستهای ایران عقبنشینی کرده است، احتمال دارد بدون هماهنگی با واشنگتن دست به اقدام نظامی بزند. در اوایل سال جاری نیز اسرائیل حملات آزمایشی محدودی را علیه اهدافی در داخل ایران انجام داده بود؛ اقداماتی که گفته میشود در نهایت با فشار آمریکا مهار شد.

عربستان سعودی نیز دست روی دست نخواهد گذاشت. ولیعهد این کشور اخیراً در یک مصاحبه بهصراحت گفته است که اگر ایران به سلاح هستهای دست پیدا کند، عربستان نیز به دنبال دستیابی به توان هستهای خواهد رفت. میان عربستان و پاکستان سالهاست همکاریهای نظامی نزدیکی برقرار است و شایعاتی درباره امکان اجاره کلاهکهای هستهای از پاکستان مدتهاست مطرح میشود. اگر در خاورمیانه یک اثر دومینویی از گسترش سلاحهای هستهای شکل بگیرد، پایگاههای نظامی آمریکا و شبکه متحدانش در منطقه با یک بازآرایی اساسی روبهرو خواهند شد.
عامل دیگری نیز وجود دارد که بسیاری آن را دستکم میگیرند: سیاست داخلی آمریکا.
سال ۲۰۲۶ از این نظر مقطع حساسی است. دونالد ترامپ بهتازگی از انتخابات میاندورهای عبور کرده و رقابت و کشمکش میان دو حزب به اوج خود رسیده است. او نیاز دارد در سیاست خارجی دستاوردی ارائه دهد که بتواند در داخل کشور از آن دفاع کند. اما طرح پیشنهادی ایران برای او یک بار سیاسی سنگین محسوب میشود. در این طرح از آمریکا خواسته شده است غرامت پرداخت کند، تمام تحریمها را لغو کند و نیروهای خود را از اطراف ایران خارج کند. اگر کاخ سفید چنین توافقی را امضا کند، محافظهکاران جمهوریخواه او را به «فروش منافع ملی» متهم خواهند کرد و دموکراتها نیز او را رئیسجمهوری «نرم در برابر ایران» معرفی خواهند کرد. ترامپ توان پرداخت چنین هزینه سیاسیای را ندارد. در مقابل، رد کردن این طرح به او امکان میدهد مسئولیت را متوجه ایران کند: نه اینکه آمریکا نخواهد مذاکره کند، بلکه شرایط ایران بیش از حد سختگیرانه بوده است. چنین موضعی دستکم میتواند پایگاه سیاسی او در داخل را حفظ کند.

در عین حال، عامل اسرائیل نیز همواره مانند طنابی به گردن سیاست آمریکا در این پرونده بسته شده است. در طرح ایران از آمریکا و اسرائیل خواسته شده «تضمینهای امنیتی واقعی» ارائه دهند تا ایران در آینده دیگر با حمله نظامی مواجه نشود. این بندی است که اسرائیل بههیچوجه نمیتواند بپذیرد.
هدف راهبردی اسرائیل هیچگاه صرفاً آتشبس یا حتی صلح نبوده، بلکه «حذف تهدید» است. تا زمانی که توان هستهای ایران باقی بماند و تهران همچنان از حزبالله لبنان و نیروهای حوثی در یمن حمایت کند، اسرائیل حملات خود را متوقف نخواهد کرد. در این مسئله، آمریکا عملاً فضای چندانی برای تصمیمگیری مستقل ندارد؛ نفوذ لابیهای حامی اسرائیل در کنگره به اندازهای قدرتمند است که هیچ رئیسجمهوری نمیتواند آن را نادیده بگیرد.
به همین دلیل، طرح ۱۴ بندی ایران از همان ابتدا شانس چندانی برای پذیرفته شدن نداشت؛ زیرا سه خط قرمز اصلی آمریکا در خاورمیانه را لمس میکند: خطر گسترش سلاحهای هستهای، فشارهای سیاست داخلی آمریکا، و الزامات امنیتی اسرائیل. این سه عامل در کنار یکدیگر گرهی ایجاد کردهاند که دستکم در کوتاهمدت بهآسانی باز نخواهد شد.
۲. چرا ایران دقیقاً در این زمان طرح خود را ارائه کرد؟
ایران بهخوبی میداند که آمریکا نمیتواند این طرح را بهطور کامل بپذیرد. پس چرا دقیقاً در این مقطع چنین پیشنهادی را مطرح کرده است؟ پاسخ در این است که تهران چند اهرم واقعی در اختیار دارد:
نخست، تنگه هرمز
حدود یکپنجم نفت جهان از این گذرگاه باریک عبور میکند. ایران در طرح خود یک سازوکار متقابل طراحی کرده است: اگر محاصره بنادر ایران برداشته شود، تهران نیز بهتدریج مسیر عبور در تنگه را بازتر خواهد کرد. پیام این طراحی کاملاً روشن است: اگر میخواهید قیمت جهانی نفت باثبات بماند، ابتدا باید به ایران فرصت نفس کشیدن بدهید. فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران چندی پیش بهطور علنی اعلام کرد که ایران برای بستن تنگه هرمز بهطور کامل آماده است. ایران در دو سوی این تنگه حجم قابلتوجهی موشکهای ضدکشتی، قایقهای تندرو و مینهای دریایی مستقر کرده است. اگر درگیری به آن نقطه برسد، قیمت جهانی نفت ممکن است در مدت کوتاهی دو برابر شود و تورم در داخل آمریکا بلافاصله جهش کند؛ پیامدی که دولت ترامپ توان تحمل آن را ندارد.
دوم، برگشتپذیری توان هستهای
ایران در طرح خود اعلام کرده حاضر است فعالیتهای غنیسازی اورانیوم را تعلیق کند، اما مدت این تعلیق بسیار کوتاهتر از آن چیزی است که آمریکا میخواهد. واژه کلیدی در اینجا «تعلیق» است، نه «کنار گذاشتن». این یعنی اگر مذاکرات شکست بخورد، ایران میتواند در مدت کوتاهی به سطح فعلی غنیسازی بازگردد یا حتی از آن فراتر برود. گزارشهای بازرسی آژانس بینالمللی انرژی اتمی نیز نشان میدهد تعداد سانتریفیوژهای ایران و سطح پیشرفته بودن آنها بهطور پیوسته در حال افزایش است. ایرانیها بهخوبی میدانند که توان هستهای تنها اهرمی است که میتواند آمریکا را وادار کند با جدیت پای میز مذاکره بنشیند.

سوم، توان فرسایشی در میدان نبرد
برنامه اولیه آمریکا یک جنگ سریع و قاطع بود؛ طرحی که قرار بود در مدت پنج هفته اراده مقاومت ایران را در هم بشکند. اما اکنون جنگ وارد هفته هشتم شده و ایران نهتنها فرو نپاشیده، بلکه در تنگه هرمز و خلیج فارس شرایطی ایجاد کرده که برای نیروهای آمریکایی دردسرساز شده است. ناوهای بزرگ ناوگان پنجم آمریکا در آبهای باریک این منطقه عملاً نمیتوانند بهطور مؤثر با قایقهای تندرو و مینهای دریایی ایران مقابله کنند. ادامه جنگ برای هیچیک از طرفین راحت نیست، اما تهران با استفاده از تاکتیکهای نامتقارن، آمریکا را به میدانی کشانده که با سبک جنگی ایرانیان سازگارتر است.
با وجود چنین اهرمهایی، منطق ارائه این طرح از سوی ایران روشن میشود. ادامه جنگ میتواند خسارتهای بیشتری به اقتصاد و زیرساختهای ایران وارد کند. اما اگر در همین نقطه که موازنه قدرت نسبی برقرار شده، آتشبسی شکل بگیرد، تهران میتواند سطح خسارتها را در حدی کنترل کند و در عین حال دو پشتوانه راهبردی خود—توان هستهای و کنترل بر تنگه هرمز—را حفظ کند. به همین دلیل، این طرح در واقع نوعی طرح مهار خسارت است.
شرایط مطرحشده در آن واقعاً سنگین است، اما ذهنیت ایرانیها چنین است: ما هزینه خود را پرداخت کردهایم، اکنون نوبت آمریکاست که بهای آن را بپردازد.
در کنار همه اینها، وضعیت اقتصادی داخلی ایران نیز چندان مطلوب نیست. سالها تحریم باعث شده تورم بالا بماند و نرخ بیکاری در سطح قابلتوجهی قرار گیرد؛ جنگ نیز این مشکلات را تشدید کرده است. ایران نیاز دارد راهی برای خروج از این وضعیت پیدا کند؛ راهی که هم برای افکار عمومی داخلی نشانهای از امید ایجاد کند و هم اینگونه به نظر نرسد که تهران در برابر آمریکا عقبنشینی کرده است. ارائه یک طرح با شروط سخت و سپس واگذار کردن رد آن به آمریکا، خود پیامی سیاسی در داخل کشور دارد: ما تلاش خود را کردیم، این آمریکا بود که حاضر به مذاکره نشد.

۳. چین در این مقطع با اظهار نظر خود چه هدفی را دنبال میکند؟
در همان روزی که آمریکا طرح ایران را رد کرد، چین نیز موضع خود را اعلام کرد. سخنان سخنگوی وزارت خارجه چین ارزش آن را دارد که جملهبهجمله بررسی شود.
او گفت: «این جنگی است که اساساً نباید رخ میداد.» معنای این جمله کاملاً روشن است؛ یعنی از نگاه پکن، این درگیری از اساس فاقد توجیه منطقی بوده است. این سخن هم نوعی ابراز درک نسبت به وضعیت ایران است و هم انتقادی ضمنی از اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل. در زبان دیپلماتیک، چنین عبارتی نسبتاً صریح به حساب میآید.
جمله دوم این بود: «وقتی درِ گفتوگو باز شده، نباید دوباره آن را بست.» ظرافت این عبارت در آن است که بدون نام بردن، مسئول «بستن در» را مشخص میکند. چه کسی در را بسته است؟ آمریکا. ایران طرح خود را روی میز گذاشته، اما آمریکا حتی حاضر نشده درباره آن مذاکره کند و آن را رد کرده است. بنابراین اینکه چه کسی روند گفتوگو را مختل کرده، برای جامعه جهانی چندان مبهم نیست. چین مستقیماً از آمریکا انتقاد نکرده، اما با همین عبارت «نباید دوباره آن را بست»، موضع خود را بهروشنی بیان کرده است.
علاوه بر این، در سخنان او سه بار واژه «باید» تکرار شده است: باید روند آرام شدن اوضاع تثبیت شود؛ باید مسیرهای کشتیرانی هرچه سریعتر بازگشایی شوند؛ و باید هرچه زودتر به یک آتشبس جامع و پایدار دست یافت. این سه مطالبه در واقع یک روند مرحلهای را نشان میدهند: نخست جلوگیری از بدتر شدن وضعیت و تثبیت شرایط؛ سپس حل فوریترین مسئله، یعنی امنیت مسیرهای دریایی که دغدغه مشترک جامعه بینالمللی است؛ و در نهایت رسیدن به هدف نهایی، یعنی آتشبس کامل. این نوع بیان هم از نظر اصولی روشن است و هم از نظر عملی قابلیت اجرا دارد.
اما از منظر تحلیلی، مهمتر از خود جملات، زمان مطرح شدن آنهاست. درست پس از آنکه آمریکا طرح ایران را رد کرد، چین بلافاصله موضعگیری کرد. این نشان میدهد که پکن تحولات را از نزدیک دنبال میکند و برای واکنش به سناریوهای مختلف از قبل آماده بوده است.
در همین زمان، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، نیز بهطور علنی اعلام کرد: «روابط ما با چین بسیار خوب است و ما شرکای راهبردی یکدیگر هستیم. ما میدانیم چین با نیت خیر عمل میکند، بنابراین ایران از هر تلاشی که چین برای پیشبرد روند دیپلماتیک انجام دهد استقبال میکند.» همزمانی این موضعگیری بسیار قابل توجه است. در همان روزی که آمریکا طرح ایران را رد کرد، تهران رو به چین آورد و از نقشآفرینی آن استقبال کرد. این در واقع نشان میدهد که ایران در جستوجوی یک تکیهگاه دیپلماتیک جدید است. تهران بهخوبی میداند که در کوتاهمدت از سوی واشنگتن نرمشی نخواهد دید، اما جنگ هم نمیتواند بیپایان ادامه پیدا کند. بنابراین به نیروی سومی نیاز دارد که هم بتواند با واشنگتن گفتوگو کند و هم کاملاً تحت کنترل آمریکا نباشد؛ و چین دقیقاً یکی از مناسبترین گزینهها برای چنین نقشی است.
در این شرایط، نقش چین تا حد زیادی روشن شده است: ایفای نقش کشوری که اجازه نمیدهد کانالهای ارتباطی بهطور کامل قطع شوند. زیرا نه آمریکا و نه ایران توان آن را ندارند که از طریق ابزار نظامی طرف مقابل را بهطور کامل از پا درآورند. ادامه جنگ به معنای افزایش هزینهها برای آمریکا و تشدید خسارتها برای ایران خواهد بود. در نهایت، هر دو طرف ناچارند به میز مذاکره بازگردند. در این دوره طولانی از بنبست و کشمکش، وجود یک میانجی برای حفظ کانالهای ارتباطی و جلوگیری از تشدید ناگهانی تنشها ضروری است.

چنین میانجیای باید چند شرط را همزمان داشته باشد: با ایران سطح قابلتوجهی از اعتماد راهبردی داشته باشد؛ با آمریکا نیز کانالهای ارتباطی عادی و فعال حفظ کند؛ و در عین حال در موضوع امنیت انرژی جهانی و ثبات تجارت بینالمللی منافعی مستقیم داشته باشد. در حال حاضر، کشوری که همه این شرایط را یکجا داشته باشد عملاً فقط چین است.
اتحادیه اروپا پیشتر تلاش کرده چنین نقشی ایفا کند. توافق هستهای سال ۲۰۱۵ نیز تا حد زیادی با میانجیگری اروپاییها شکل گرفت. اما زمانی که آمریکا بهطور یکجانبه از آن توافق خارج شد، اروپا عملاً نتوانست مانع شود. از نگاه ایران، این نشان داد که اروپا توانایی لازم برای تضمین چنین توافقهایی را ندارد، و به همین دلیل تهران دیگر امید چندانی به نقشآفرینی اروپاییها ندارد. روسیه نیز به دلیل درگیریها و فشارهای ناشی از جنگ خود، منابع و انرژی دیپلماتیک محدودی برای تمرکز بر خاورمیانه در اختیار دارد؛ افزون بر آن، آمریکا نیز اساساً روسیه را بهعنوان میانجی نخواهد پذیرفت.
به همین دلیل، اظهار نظر چین در این مقطع زمانی یک تصمیم لحظهای نیست. راهبرد پکن نسبتاً روشن است: نه در مرکز صحنه قرار گرفتن، اما در عین حال غایب هم نبودن. آمریکا ممکن است پیشنهاد ایران را رد کرده باشد، اما چین ابتدا جایگاه اخلاقی «باز نگه داشتن درِ گفتوگو» را برای خود تثبیت کرده است. اگر ایران نیاز داشته باشد پیام یا ابتکاری را منتقل کند، چین میتواند این نقش را ایفا کند. و زمانی که دو طرف در نتیجه پافشاری بر مواضع خود به بنبست برسند و ناچار شوند عقبنشینیهایی انجام دهند، کشوری که بتواند همزمان هر دو طرف را به میز مذاکره نزدیک کند، چین خواهد بود.

۴. آیا بنبست میان آمریکا و ایران اصلاً راه حلی دارد؟
صادقانه اگر نگاه کنیم، در کوتاهمدت کار بسیار دشوار است. فاصله میان مواضع دو طرف بسیار زیاد است و سطح اعتماد متقابل تقریباً به صفر رسیده است.
خط قرمز ایران این است که آتشبس و رفع تحریمها باید به یکدیگر گره بخورند و مسئله هستهای میتواند در مرحله بعدی بررسی شود. از نگاه تهران، برنامه هستهای یک حق حاکمیتی است و نه صرفاً یک ابزار چانهزنی. از دید ایرانیها، قابل قبول نیست که کشوری به آنها حمله کند و همزمان از آنها بخواهد توان هستهای خود را کنار بگذارند.
در مقابل، خط قرمز آمریکا این است که مسئله هستهای باید در اولویت قرار گیرد و آتشبس تنها نتیجهای جانبی از حل این مسئله است. از نگاه واشنگتن، برنامه هستهای ایران بزرگترین تهدید محسوب میشود و ابتدا باید این خطر برطرف شود، سپس میتوان درباره مسائل دیگر گفتوگو کرد. میان این دو خط قرمز عملاً نقطه اشتراکی وجود ندارد.

حتی اگر روزی آمریکا و ایران تصمیم بگیرند هرکدام یک گام عقبنشینی کنند، اسرائیل بعید است صرفاً نظارهگر بماند. هدف راهبردی اسرائیل هرگز رسیدن به «توافقی قابل قبول برای همه طرفها» نبوده، بلکه «حذف کامل تهدید هستهای ایران» است. از نگاه تلآویو، هر توافقی که شامل بند «کنار گذاشتن کامل برنامه هستهای ایران» نباشد، یک توافق شکستخورده محسوب میشود.
دولت بنیامین نتانیاهو بارها اعلام کرده که صرفنظر از تصمیم آمریکا، اسرائیل حق خود برای حمله مستقل به تأسیسات هستهای ایران را محفوظ میداند. این صرفاً یک موضع سیاسی نیست، بلکه پشت آن آمادگیهای واقعی نظامی وجود دارد. نیروی هوایی اسرائیل سال گذشته تمرینهایی برای حملات دوربرد علیه اهدافی در داخل ایران انجام داده و در این تمرینها هواپیماهای سوخترسان و جنگ الکترونیک نیز مشارکت داشتهاند. به همین دلیل، اگرچه در ظاهر دو طرف بر سر میز مذاکره مینشینند، اما در بیرون از میز بازیگری حضور دارد که هر لحظه میتواند کل روند را برهم بزند. تا زمانی که این مشکل ساختاری حل نشود، هر توافقی شکننده خواهد بود.
پس راهحل چیست؟
اگر واقعبینانه نگاه کنیم، تنها مسیر ممکن، حرکت مرحلهبهمرحله است. نباید انتظار داشت یک توافق جامع بتواند همه مسائل را یکجا حل کند. باید از موضوعاتی آغاز کرد که فوریتر و قابل توافقتر هستند.
نخست مسائل انسانی، مانند تبادل اسرا و ایجاد مسیرهای امدادرسانی. این موضوعات به منافع حیاتی طرفین گره نخوردهاند و هر دو طرف انگیزه دارند در آنها همکاری کنند. مرحله بعد میتواند امنیت مسیرهای دریایی باشد: ایجاد قواعد مشخص برای عبور و مرور در تنگه هرمز تا خطر درگیریهای ناخواسته کاهش یابد. در این زمینه منافع مشترک وجود دارد، زیرا هیچیک از طرفین نمیخواهد تنگه بسته شود. و در نهایت، مسئله هستهای و تحریمها مطرح میشود؛ موضوعی که حل آن یک روند طولانی و نیازمند مذاکرات فنی، تخصصی و مستمر خواهد بود.
چنین فرایندی به یک طرف سوم قدرتمند نیاز دارد تا نظم و اعتماد را حفظ کند. چین میتواند در این زمینه نقش ایفا کند. این روش تدریجی شاید کُند به نظر برسد، اما در مقایسه با الگوی فعلی—که یا «پذیرش کامل همه شرایط» است یا «اصلاً هیچ مذاکرهای صورت نمیگیرد»—کارآمدتر و واقعبینانهتر است.
پایان/













نظر شما