به گزارش تحریریه، تحولات امنیتی و نظامی سال ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نشان داد که ماهیت منازعات بینالمللی بیش از گذشته از عرصه سخت نظامی به حوزه ادراک، روایت و ذهن مخاطبان منتقل شده است. در این چارچوب، جنگ ۴۰ روزه میان ایران و رژیم صهیونیستی را میتوان یکی از برجستهترین نمونههای تلفیق عملیات نظامی با جنگ شناختی دانست. در این میان، دونالد ترامپ و تیم رسانهای همراه او نقش قابل توجهی در مدیریت فضای اطلاعاتی و شکلدهی به روایتهای مرتبط با جنگ ایفا کردند. بخش مهمی از راهبرد آمریکا در این دوره نه بر تغییر واقعیتهای میدانی، بلکه بر تغییر برداشت افکار عمومی از این واقعیتها استوار بود.
جنگ شناختی؛ از میدان نبرد تا میدان ادراک
جنگ شناختی بر تأثیرگذاری بر ذهن، ادراک، باورها و فرآیند تصمیمگیری مخاطبان متمرکز است. در این نوع جنگ، هدف صرفاً شکست نظامی طرف مقابل نیست، بلکه ایجاد تغییر در نحوه درک واقعیت توسط جامعه هدف است. بر همین اساس، جنگ ۴۰ روزه تنها در عرصه موشکها، پهپادها و عملیات نظامی جریان نداشت، بلکه همزمان نبردی گسترده بر سر روایتها، اطلاعات و افکار عمومی نیز در جریان بود.
دولت ترامپ تلاش کرد از طریق رسانههای بینالمللی، شبکههای اجتماعی و موضعگیریهای مستمر سیاسی، تصویری خاص از روند جنگ و جایگاه ایران در این منازعه ارائه کند. این تصویرسازی در بسیاری از موارد با اهداف روانی و سیاسی فراتر از واقعیتهای میدانی همراه بود.
روایتسازی مبتنی بر ابهام ترامپ و سکوت ایران
یکی از شاخصترین ویژگیهای عملکرد رسانهای ترامپ در طول جنگ ۴۰ روزه، استفاده از ابهام راهبردی بود. وی در مقاطع مختلف پیامهایی متناقض منتشر میکرد؛ از یک سو از آمادگی برای مذاکره سخن میگفت و از سوی دیگر از ادامه فشارها و اقدامات نظامی حمایت میکرد. این مواضع چندگانه باعث میشد تحلیلگران، رسانهها و حتی افکار عمومی در تشخیص اهداف واقعی آمریکا با دشواری مواجه شوند.
ایجاد عدم قطعیت و ابهام یکی از تکنیکهای شناختهشده جنگ شناختی است؛ زیرا توان پیشبینی و برنامهریزی طرف مقابل را کاهش میدهد و محیط تصمیمگیری را با پیچیدگی بیشتری مواجه میسازد. این شرایط با سکوت مقام های ایرانی و نشان ندادن واکنش مناسب و به موقع به ادعاها و دروغ های ترامپ اوضواع را پیچیده تر کرده است.
ادعاهای متناقض و روایتهای فاقد پشتوانه؛ ابزار ایجاد شکاف در فضای داخلی ایران
یکی از ابعاد قابل توجه جنگ شناختی ترامپ علیه ایران در جریان جنگ ۴۰ روزه، بهرهگیری از ادعاهای رسانهای بود که در بسیاری موارد فاقد شواهد کافی، دارای ابهامهای جدی یا در مواردی با واقعیتهای میدانی ناسازگار به نظر میرسیدند. ترامپ و برخی مقامهای نزدیک به دولت آمریکا در طول بحران بارها ادعاهایی درباره میزان خسارات وارد شده به ایران، وضعیت ساختار فرماندهی، شرایط داخلی کشور و حتی واکنش افکار عمومی ایران مطرح کردند که بخشی از آنها هرگز با مستندات معتبر پشتیبانی نشد.
اهمیت این مسئله در جنگ شناختی آن است که هدف اصلی لزوماً متقاعد کردن همه مخاطبان نیست، بلکه ایجاد تردید، اختلاف برداشت و چندپارگی در فضای ادراکی جامعه است. در چنین شرایطی، حتی اگر بخشی از مخاطبان ادعاهای مطرحشده را نپذیرند، صرف طرح مکرر آنها میتواند موجب شکلگیری بحثهای فرسایشی، گسترش شایعات و افزایش ابهام در فضای عمومی شود.
در طول جنگ، ترامپ بارها از موفقیت کامل عملیاتهای نظامی، تضعیف شدید توان راهبردی ایران، نارضایتی فراگیر داخلی و نزدیک بودن تغییرات بنیادین در ساختار سیاسی ایران سخن گفت. بخش مهمی از این ادعاها بعدها با ارزیابیهای مستقل، گزارشهای میدانی و روند واقعی تحولات تطابق کامل نداشت. با این حال، کارکرد اصلی چنین اظهاراتی نه ارائه تصویری دقیق از واقعیت، بلکه تأثیرگذاری بر ذهن مخاطبان ایرانی و ایجاد شکاف میان برداشتهای مختلف در فضای داخلی کشور بود.
در ادبیات جنگ شناختی، این شیوه بخشی از «عملیات ادراکسازی» محسوب میشود؛ فرآیندی که در آن واقعیتهای پیچیده به گزارههای ساده، احساسی و بعضاً اغراقآمیز تبدیل میشوند تا بیشترین اثر روانی را بر مخاطب برجای بگذارند. هدف نهایی در چنین شرایطی نه اثبات یک ادعا، بلکه ایجاد تردید، بیاعتمادی و قطبیسازی در جامعه است.
شبکههای اجتماعی به عنوان اتاق عملیات روانی
در دوره جدید ریاستجمهوری ترامپ، شبکههای اجتماعی بار دیگر به یکی از مهمترین ابزارهای اعمال نفوذ شناختی تبدیل شدند. انتشار پیامهای کوتاه، واکنشهای لحظهای و استفاده گسترده از ظرفیت شبکههای اجتماعی موجب شد بسیاری از مواضع رسمی آمریکا ابتدا در فضای مجازی و سپس در رسانههای رسمی بازتاب پیدا کنند.
این شیوه ارتباطی چند هدف را دنبال میکرد: تسلط بر چرخه خبر، هدایت دستور کار رسانهها، ایجاد شوک روانی و تأثیرگذاری مستقیم بر مخاطبان ایرانی. در چنین شرایطی، فضای مجازی به بخشی از میدان نبرد شناختی تبدیل شد که در آن روایتها با سرعتی بسیار بیشتر از گذشته تولید و بازنشر میشدند.
برجستهسازی گزینشی واقعیتها
یکی دیگر از مؤلفههای جنگ شناختی در جریان جنگ ۴۰ روزه، برجستهسازی گزینشی برخی رخدادها و نادیده گرفتن برخی دیگر بود. رسانههای همسو با سیاستهای آمریکا تلاش داشتند برخی موفقیتهای نظامی اسرائیل یا فشارهای واردشده بر ایران را به صورت گسترده پوشش دهند، در حالی که بسیاری از ابعاد دیگر جنگ کمتر مورد توجه قرار میگرفت.
این تکنیک باعث میشود مخاطب تصویری ناقص اما جهتدار از واقعیت دریافت کند. در واقع، هدف جنگ شناختی لزوماً جعل کامل واقعیت نیست، بلکه انتخاب گزینشی بخشهایی از واقعیت برای ساختن روایتی مطلوب است.
تأثیرگذاری بر روحیه عمومی و سرمایه اجتماعی
بخش دیگری از عملیات شناختی ترامپ معطوف به تأثیرگذاری بر روحیه عمومی جامعه ایران بود. انتشار مداوم اخبار بحرانمحور، بزرگنمایی تهدیدها و تمرکز بر پیامدهای اقتصادی و امنیتی جنگ میتوانست احساس نااطمینانی و نگرانی اجتماعی را افزایش دهد.
در جنگ شناختی، تضعیف امید اجتماعی و کاهش اعتماد عمومی میتواند به اندازه دستاوردهای نظامی اهمیت داشته باشد. به همین دلیل، بخشی از روایتهای رسانهای آمریکا در طول جنگ ۴۰ روزه بر برجستهسازی هزینهها و نگرانیهای ناشی از درگیری متمرکز بود.
جنگ روایتها و تلاش برای تعیین برنده سیاسی
یکی از مهمترین عرصههای رقابت در جنگ ۴۰ روزه، تلاش برای تعیین برنده روایت بود. هر یک از طرفها میکوشیدند خود را پیروز میدان معرفی کنند و برداشت افکار عمومی از نتیجه جنگ را به نفع خود شکل دهند. ترامپ نیز تلاش داشت با بهرهگیری از رسانهها و شبکههای اجتماعی، آمریکا و متحدانش را عامل تغییر موازنه منطقهای معرفی کند.
این مسئله نشان میدهد که در منازعات معاصر، پیروزی تنها در میدان نبرد تعریف نمیشود؛ بلکه موفقیت در مدیریت ادراک عمومی و تسلط بر روایتها نیز بخشی از دستاورد راهبردی طرفهای درگیر محسوب میشود.
فرجام سخن اینکه، بررسی تحولات جنگ ۴۰ روزه نشان میدهد که راهبرد دولت ترامپ علیه ایران صرفاً مبتنی بر فشارهای نظامی و سیاسی نبود، بلکه بخش مهمی از آن در قالب جنگ شناختی و عملیات رسانهای دنبال میشد. استفاده از روایتسازی مبتنی بر ابهام، انتشار ادعاهای متناقض و بعضاً فاقد پشتوانه، بهرهگیری گسترده از شبکههای اجتماعی، برجستهسازی گزینشی واقعیتها و تلاش برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی، از مهمترین مؤلفههای این راهبرد به شمار میروند.
این تجربه بار دیگر نشان داد که در عصر ارتباطات، نبرد اصلی تنها بر سر سرزمین یا توان نظامی نیست، بلکه بر سر ذهنها و مدیریت ادراکات و روایتها جریان دارد.
پایان/













نظر شما