در پاریس ابتدای دهه ۱۹۷۰، پنج خلافکار قدیمی و سنتی (لینو ونتورا، ژاک برل، شارل دنر، آلدو ماکیونه و شارل ژرار) متوجه میشوند که روشهای کلاسیک خلافکاریشان – سرقت بنزین و لاستیک و حتی سرقت بانک، اخاذی و کارهای کوچک – دیگر سود ندارد. زمانه عوض شده؛ بانکها امنترند و زمانه به سیاست و نمایش رسیده است.
پس از بحثهای طولانی و خندهدار، تصمیم میگیرند شغلشان را به روز کنند و وارد حرفهای پرسودتر شوند؛ ربودن شخصیتهای مشهور با ظاهری سیاسی-انقلابی برای گرفتن باج. اولین هدفشان جانی هالیدی است که نه تنها نمیترسد، بلکه ایده را عالی میبیند و برای تبلیغات خودش با آنها همکاری میکند.
با این موفقیت، گروه به آمریکای لاتین میرود، سفیر سوئیس را میربایند، رهبر یک گروه چریکی را به سه طرف (سیا، دولت و مخالفان) میفروشند، پول بادآورده میگیرند، دستگیر و شکنجه میشوند، فرار میکنند و در نهایت در دادگاهی خندهدار در فرانسه به محاکمه کشیده میشوند. جایی که وکیلشان کل ماجرا را به یک نمایش سیاسی-کمدی تبدیل میکند.

فیلم با فلاشبک از دادگاه شروع میشود و داستان را روایت میکند؛ داستانی پر از موقعیتهای پوچ، خیانتهای زنجیرهای و طنز سیاه که نشان میدهد در دنیای پس از مه ۱۹۶۸، سیاست، جرم و دنیای سرگرمی یکی شدهاند و فقط نمایش و پول مهم است.
طنز سیاسی در این فیلم فقط وسیلهای برای خنداندن نیست؛ بلکه تیغی دو لبه است که با بدبینی و پوچی عمیق، جامعه فرانسه پس از مه ۱۹۶۸ را زیر سؤال میبرد. کلود لِلوُش در این اثر، سیاست را به یک نمایش تجاری تقلیل میدهد و نشان میدهد که ایدئولوژیها – چه چپگرا باشند و چه راستگرا – فقط نقابی برای فرصتطلبی و کسب سود هستند. این طنز، که اغلب هجو سنگین اما خندهدار توصیف میشود، از طریق شخصیتهای فرصتطلب عمل میکند و مرز میان جرم، انقلاب و رسانه را کاملاً محو مینماید.

طنز سیاسی فیلم بر پایه انکار وجود ایدئولوژی واقعی بنا شده است. پنج خلافکار اصلی (لینو، ژاک، سیمون، آلدو و شارلو) هیچ اعتقادی ندارند و فقط از شعارهای انقلابی برای پول درآوردن استفاده میکنند. سیمون (شارل دنر) میگوید: «سیاست! فقط این واقعی است، فقط این جواب میدهد!» و بعد اضافه میکند: «سیاست یعنی نمایش تجاری!» این جملات مستقیماً سیاست پس از ۱۹۶۸ را به یک نمایش سودجویانه تبدیل میکنند.
لِلوُش، که خودش فیلم را «فیلمی درباره حماقت» نامیده، هجو را به سمت خودویژه پنداری و مد چپگرای آن دوره میبرد. شخصیتها مارکسیسم را با گروچو مارکس (کمدین آمریکایی) مسخره میکنند و میگویند: «ما مارکسیست هستیم، گرایش گروچو. اگر خوب پول بدهید، حتی مارکسیست-لنینیسم هم میشویم!» این طنز کاملاً نیهیلیستی است. نه علیه چپ، بلکه علیه سادهلوحی سیاسی هر جناحی.
در بخش آمریکای لاتین، هجو به انقلابهای واقعی میرسد.گروه رهبر چریک (خوارز) را به سازمان سیا، دولت و مخالفان میفروشند و از هر طرف پول میگیرند. این موقعیت پوچ نشان میدهد که انقلابها هم بخشی از «بازار» هستند و ایدئولوژی فقط ابزار معامله است.

فیلمساز رسانه را شریک جرم سیاست نشان میدهد. ربودن جانی هالیدی نه فقط برای باج، بلکه برای «تبلیغات» است – خود هالیدی هم همکاری میکند تا معروفتر شود. این هجو به شیفتگی شدید به سلبریتی ها با تصویر در جامعه مصرفی اشاره دارد؛ سیاست و انقلاب به «جلب توجه رسانهای» تبدیل شدهاند.
صحنه تجمع روسپیها با شعار «روسپیهای همه کشورها، متحد شوید!» مستقیماً مانیفست کمونیست را به سخره میگیرد و نشان میدهد که حتی مبارزات اجتماعی به کاریکاتور تقلیل یافتهاند. لینو در ماشین به نیکول - رهبر تجمع روسپیها- میگوید: «نمیدونستم اینطور حرف میزنی... باید بازیگر میشدی به جای روسپی»، که هجو به فمینیسم نوظهور و تبدیل سیاست به ژست است.
دادگاه پایانی، جایی که وکیل کل ماجرا را به دادگاه سیاسی تبدیل میکند، هجو به سیستم قضایی و قدرت است. شخصیتهایی با «ضریب هوشی پایین» سیستم را فریب میدهند و فرار میکنند. این طنز تلخ میگوید که در آشفتگی سیاسی، احمقها برنده میشوند.

طنز سیاسی به مسائل اجتماعی هم کشیده میشود. فیلم نشان میدهد که تاریخ لکنت دارد. تغییرات ظاهری پس از ۱۹۶۸ هیچ تغییر واقعی ایجاد نمیکنند. صحنه تجمع روسپیها، با درخواست بازنشستگی و تأمین اجتماعی، هجو به جنبشهای کارگری و فمینیستی است.
شخصیتها با جملاتی مثل «اگر با پولمان نمیتوانیم زن بگیریم، پول به چه دردی میخورد؟» مردسالاری را مسخره میکنند، اما همزمان نشان میدهند که این نگرش همچنان پابرجاست.
طنز سیاسی فیلم نه واکنشگرایانه است و نه یکجانبه؛ بلکه عمیقاً بدبینانه است. لِلوُش نشان میدهد که جامعه خود شریک جرم است – همه (از هالیدی تا دادگاه) در این نمایش شرکت دارند. این هجو، که ابتدا سنگین به نظر میرسد اما بعد به آزادی و رهایی گروهی میرسد، مخاطب را با خندهای عصبی رها میکند؛ سیاست نه تغییر میآورد، بلکه تکرار پوچی است.
پس از ۵۰ سال، این طنز همچنان تازه است، زیرا دنیای امروز – با رسانههای اجتماعی و سیاست به شکل نمایش – را پیشبینی کرده بود. خلاصهاش این است: طنز لِلوُش خندهای است که بعد از آن سکوت میآید؛ یادآوری تلخ از اینکه در آشفتگی های این جهان، فقط فرصتطلبها برندهاند.
پایان/













نظر شما