به گزارش تحریریه، «فئودور لوکیانوف» استاد-پژوهشگر دانشکدهٔ اقتصاد جهانی و امور بینالملل در دانشگاه ملی تحقیقاتی «مدرسه عالی اقتصاد» تاکید دارد:
آنچه "توافق" میان آمریکا و ایران نامیده میشود، که توسط ترامپ اعلام و اندکی بعد از سوی تهران تایید شد، محصولی نمادین از فرهنگ سیاسی-دیپلماتیکِ کنونی است. سخنان پرطمطراق بسیاری گفته میشود؛ هر دو طرف مدعی پیروزی بزرگ خود هستند، اما تقریباً هیچ نکته ملموس و مشخصی وجود ندارد و به جای آن، وعدههایی جهت اجرایی کردن توافقات در مراحل بعدی داده میشود. نتیجه مستقیم این وضعیت، بازگشت آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز است که بستن آن، دقیقا پیامد حمله ایالات متحده و اسرائیل به ایران بود.
به عبارت دیگر، پس از یک دور دیگر از ویرانیهای نظامیِ پرهزینه و قربانیانِ آن، دوباره به همان نقطه آغازین بازگشتند.
باید یادآوری کرد که اتفاق حاضر، دومین بخشِ این سلسله ماجراست، بخش نخست دقیقاً یک سال پیش رخ داد و "جنگ ۱۲ روزه" نام گرفت. جنگ در آن زمان هم به همان نتیجهای ختم شد که جنگ ۴۰ روزه ختم شده است، تنها با این تفاوت که آن موقع حتی سندی رسمی هم برای پایانش امضا نشد. البته اکنون هم توافقی در کار نیست؛ دستکم تا این لحظه، تنها روایتِ آن موجود است که آن هم با اختلافِ قرائتها و تأکیدهای متفاوت همراه است.
به هر حال، میشود یک نتیجهگیریِ اولیه داشت؛ مخصوصاً در مورد تأثیری که این درگیری بر کلیتِ ماجرا گذاشته است.
اول از همه اینکه، محدودیتهای قدرت در جنگهای نوین، به شکلِ کاملاً آشکاری خودش را نشان داده است.
مجموعِ پتانسیلِ نظامیِ آمریکا و اسرائیل (که کشورهای خلیج فارس را نیز میتوان به آن افزود) قابلِ مقایسه با ایران نبوده و بسیار فراتر از آن است. اما این برتری، نتوانست منجر به یک پیروزیِ سریع و قطعی شود. اقدامات تلافی جوبانه تهران ماهیت ترکیبی داشت: از فشار بر پایگاههای نظامی گرفته تا ضربه به اهدافِ لجستیکی و زیرساختی، و نیز استفاده از نیروهایِ همپیمانِ ایران در منطقه. این نیروها، برخلافِ تصورِ اولیه، توانِ رزمیِ خود را از دست ندادند، اگرچه در دو سالِ گذشته، در اثرِ حملاتِ هدفمندِ اسرائیل، تضعیف شده بودند.
در نهایت، اقدام راهبردی در مسدود کردنِ آبراهِ مهم تنگه هرمز که ایران تا پیش از این هرگز به آن متوسل نشده بود، به ابزاری بسیار مؤثر بدل گشت، چنانکه مقابله با آن دشوار بود.

دوم اینکه، عامل کلیدیِ موفقیتِ نظامی، پایداریِ درونی است که ایران آن را به نمایش گذاشت. حذفِ بخشِ عمدهای از سرانِ نظامی-سیاسیِ این کشور در همان روزهای آغازینِ نبرد، نتوانست ضربهای تعیینکننده و فلجکننده به آن وارد سازد. در واقع، شواهد حاکی از آن است که این اقدام حتی به بسیجِ روحی-سیاسیِ نخبگانِ حاکم و انسجامِ جامعهای کمک کرد که پیش از آن، در ابتدای سال، شکافهایی در آن دیده میشد.
آسیبی که ایران حاضر است متحمل شود، بهوضوح بیشتر از آن چیزی است که برای آمریکا و متحدانش در منطقه قابل پذیرش است، و این نیز خود عامل پایداری است. روشن است که جمهوری اسلامی بهطور قابل ملاحظهای آسیب دیده است و بازسازیِ آن نیازمندِ زمانی طولانی و هزینهای سنگین خواهد بود. اما بنیانهای آن حفظ و حتی تقویت شدهاند، بهویژه با توجه به ظهورِ عاملی جدید و کارآمد، نظیرِ درآمدزایی از عبورِ تنگه هرمز.
سوم، توازنِ کلیِ نیرو و نفوذ در منطقه است. پیش از آغاز جنگ، این باور رو به گسترش بود که موقعیتِ ایران، همزمان با تشدیدِ بحرانِ داخلی کشور و فرسایشِ «محور مقاومت» زیر ضرباتِ دشمنانش، رو به تضعیف میرود. همین برداشت، یکی از انگیزههای اقدامی نظامی بود که آمریکا و اسرائیل آن را بهمنزله ضربه نهایی برای براندازیِ نظام و حلوفصلِ «مسئله ایران» طراحی کرده بودند. اما این محاسبه درست از آب درنیامد، و اکنون دلایل موجهی برای سخن گفتن از بازگشتِ ظرفیتهای ژئوپلیتیکیِ ایران وجود دارد.
از یک سو، روابطِ ایران و پادشاهیهای خلیج فارس در پیِ حملات به تأسیساتِ آنان تیرهتر شد و بیتردید، در درونِ این پادشاهیها میل به تلافی و انتقام شکل گرفته است. از سوی دیگر، اگر ایران توانسته است در برابر یک اقدامِ تنبیهیِ مشترک از سوی دو نیروی نظامیِ اصلیِ این بخش از جهان ایستادگی کند و آنان نیز نتوانستهاند به اهدافِ خود دست یابند، روشن است که زرادخانه و توانِ نظامیِ کشورهای خلیج فارس برای ورود به رویارویی با ایران، بهمراتب کمتر از آن است که بتواند چنین تقابلی را پیش ببرد.
از این رو، ایده جستوجوی سازشی در حوزه امنیت با ایران که در سالهای اخیر گاه مطرح شده و گاه به حاشیه رفته است، بار دیگر به موضوعی کاملاً روز و مهم بدل گشته است.
اسرائیل کمترین دلیل برای رضایت را دارد. هیچکدام از مسائلی که به خاطر حلوفصل آنها، رهبری اسرائیل این جنگ را تحریک کرد و خواستار مشارکت آمریکا در آن شد، حل نشده است. این موضوع میتواند پیامدهای درونسیاسی داشته باشد، زیرا نارضایتی از بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، و شرکای ائتلافی او، همین حالا نیز رو به افزایش است.
انتخابات اسرائیل در پیش است و بهطور حتم تحت تأثیر این مرحله از جنگ برگزار خواهد شد؛ مرحلهای که نتانیاهو بهخاطر نتیجه آن، هم از راست و هم از چپ مورد انتقاد قرار خواهد گرفت (اگرچه این مفاهیم راست و چپ در سیاست امروز اسرائیل بسیار نسبی هستند).
روشن است که در موضوع لبنان، اسرائیل از دستور واشنگتن تبعیت نخواهد کرد؛ اسرائیلیها جنوب کشور همسایه را منطقه تأمین امنیت فیزیکی مستقیم جمعیت خود میدانند و به شیوه خودشان در آنجا عمل خواهند کرد. کاخ سفید، به احتمال زیاد، حداکثر کاری که انجام خواهد داد، سرزنش کردن تلآویو است ، بدون اینکه هیچ اقدامی انجام دهد. ایران میتواند، بهطور دورهای ضربات حسابشدهای به اسرائیل وارد کند تا عدم بیتفاوتی خود را نشان دهد و پاسخی بههمان اندازه سنجیده را با همان هدف دریافت کند.
وظیفه پیش روی دونالد ترامپ، رهایی از یک موقعیت دشوار و بیفرجام بود و “معامله بزرگ” اعلامشده ظاهراً راهی برای خروج او از این بنبست بود. با این حال، بعید است که طرفین به شرایط این توافق پایبند باشند. تهران بعید است اهرم حیاتی خود، یعنی برنامه هستهای (هر تفسیری که از آن داشته باشیم)، را رها کند. از سوی دیگر، ایالات متحده نیز از هیچ تلاشی برای جلوگیری از بازگرداندن داراییهای مسدودشده ایران و رفع بخش عمدهای از تحریمها فروگذار نخواهد کرد. این وضعیت، مجال را برای چانهزنیهای طولانیمدت فراهم میآورد.
البته، خطر وقوع جنگی جدید میان ایران و آمریکا همچنان پابرجا و قابلتوجه است. با این وجود، به نظر میرسد درک مشترکی شکل گرفته که نتیجه چنین درگیری، تفاوتی با جنگ کنونی نخواهد داشت.
منبع: راسیسکایا گازِیتا
پایان/













نظر شما